اشرف البلاد

اشرف البلاد = بهشهر(شهر تاریخی در استان مازندران)

وجه تسمیه مازندران و طبرستان

سرزمین مازندران ( = طبرستان =  تبرستان )، با مناظر  زیبای خود  مثل نگینی  است که در  گوشه ا

نگشتر  زرین  ایران قرار دارد.

   این  سرزمین با دارا بودن  دریا،  جنگل ، کوه منقوش ، عجایب  وقلاع ، یک مجموعه جالب  و زیبایی  را

تشکیل  داده  که توجه  عموم و به ویژه  توجه هر تازه واردی  را به خود جلب  می کند.

   مازندران ، سرزمینی پر ماجرا  که خاستگاه افسانه ها، اسطوره ها، دلیران، جادو گران، سلحشوران،

کوهها، دشتها، جنگلها، تاجران،  پیشه وران، کشاورزان،  زنان زحمتکش وبیدار ،  اسپهبدان، علویان،

قیامها و حرکتهای  که  همگی  صحنه های پر شور  وعظیمی را در تاریخ  ایجاد کرده اند.

     واژه های مازنداران  و طبرستان  در بلیشتر اوقات  ترادف  هم به یک معنی  بوده اند. اما در همان 

حال  که نام  طبرستان  بر تمام  نواحی کوهستانی  و اراضی  پست ساحلی  نامیده  می شد،  کلمه

مازندران  بر منطقه ارضی  پست ساحلی  که از  دلتای سفید رود تا جنوب شرقی  در یای مازندران

امتداد  داشته  گفته می شده  است.  پس از آنکه واژه مازندران  بر تمامی  نواحی کوهستانی و

ساحلی  گفته شد،دیگر کلمه طبرستان  از استعمال  افتاده است.

   مازندران گنونی  با شهرستانهایش   که از کناره جنوبی در یای مازندران ،از مرز گلستان  تا مرز  گیلان

گسترده شده است.  همیشه دارای  مفهوم و گستردگی  و تاریخی  امزروزی نبوده  است.

  نخستین اطلاعات ما  از منطقه  جنوب  دریای مازندران  از نوشته های چند  تن از  جغرافی دانان و

مورخان  بیگانه ، به ویژه  یونانی ،  مانند ؛ هردوت، استرابن، گزنفون ، بطلیموس، پلوتارک، دیودرو، آریان

و کنت کورات به دست  می آید.  برای مثال، استرابن، جهانگرد و جغرافی دان معتبر ، درباره مردم

حوالی  دریای مازندران چنین  می گوید: «  تپوران  مانند هیرکانیان  و آریانها  زندگی  می کنند  و

گردادگرد  دریا ، پس از هیرکانیان ، آمادرها ، اناریاها،کادوسیها،آلبانها،کسپیها،وینیها و شاید  قومهای

دیگر  و در پایان ، سکاها ساکن هستند. »  و یا می گوید: «  در بخشهای  شمال رشته  کوهها  نخست

گلا ها ( = گیلها ) و کاوسیها جای دارند و برخی  از هیرکانیان*، و پس از  آنان  گروه پارته زندگی  میکنند

  و همة بخشهای  این منطقه بارور است مگر بخشی  که در شمال  قرار دارد.  بخش کوهستانی  سرد و

جایگاه  کوهنشینان به نام کادوسیها، آمادرها، تپورها، کورتها ونظایر ایشان است.

مازندران:

 صاحب کتاب تاریخ طبرستان دربارة مازندران می گوید:

« این ولایت را « موزاندرون » گفتند به سبب آنکه  « موز » نام کوهی  است  که از حد گیلان  تا  به لار 

وقصران که «  موزکوه » گویند.  همچنین تا جاجرم  معنی این ولایت  درون کوه موز  است.»  ومیان

مازندران  و طبرستان  تفاوت  قائل  شد و مازندران  را در  حد مغرب  و طبرستان  را داخل  حد «

فرشوذگر» می داند  و به این ترتیب طبرستان ومازندران  را دو منطقه  در جنوب دریای  مازندران ذکر 

می کند.»

  « یاقوت حموی »  در المعجم البلدان ، طبرستان را همان  مازندران  قلمداد می کند و می گوید:  در هیچ

یک از کتب قدیمی  به کلمة « مازندران »  بر نخورده است و مازندران را  در زبان  عامیانه اهالی  آن دیار

رایج می داند.

   « لسترنج » جانشینی  کلمه مازندران  را به جای طبرستان ، تقریبا  همزمان با حملة  مغول  به ایران

می داند.  به نظر وی  آن دو کلمه  مترادف  و به یک معنی  بوده اند.  اما در همان  حال  که نام  طبرستان

بر تمامی نواحی  کوهستانی  واراضی  پست ساحلی  گفته  می شود، کلمة مازندران  ( فقط ) بر

منطقة اراضی  پست ساحلی  که از دلتای سفید رود  تا جنوب  بحر مازندران  امتداد داشته، گفته  می

شده است.  پس ار آن کلمه مازندران  بر تمامی نواحی  کوهستانی  ساحلی گفته شد، دیگر کلمه

طبرستان  از استعمال  می افتد. وی  از زمان  استعمال  کلمة مازندران اعطلاعی نداشته است.

   « استاد پور داود » و « بار تولومه ». « دارمستتر »  در این نظر  هم عقیده اند که در اوستا همه جا 

کلمة  « مازینیه »  همراه با  « دروغ پرستان ورنه » برای دیوان ستمگر به کار رفته است.

در آبان یشت، گروه 6،پارة 22 چنین آمده است:

  « ای نیک، ای تواناترین ، ای اردویسور ناهید  که من بر همة  ممالک بزرگترین شهریار گردم،  به همه

دیو ها و مردم،  به همه جاودان و پری ها کرپانهای ستمکار  دست یابم  که دو سوم از  دیوارهای

مازینیه  و دوروغ پرستان ورنه را زمین افکنم. 

   « میر ظهیر  الدین مرعشی» علاوه بر ذکر نظر اسفندیار، در این مورد می گوید: «مازیار، پس از فتح

مازندران ، دیواری برای حراست  منطقه  کشیده  و چند دروازه  نصب  ونگهبانی  گماشته  تا کسی  بی

اذن  او رفت و آمد  نکند  و این  دیواره  را « ماز »  می خواندند  ودرون  او را « مازاندرون » می گفتند.

     « دار مستتر »  نام مازندران  را دال  بر تفصیل  جهتی  و مکانی ، مشتق  از مازنه می داند  که

ترکیب  « مازنه ـ تره »  از آن پدید آمده است. به  نظر  او واژة مازن (= مازندر )  از جهت ساختمان با دو

نام  جغرافیایی شوش و شوشتر  یکسان است.

    « نولدکه »  دانشمند آلمانی  « در »  را به معنی دروازه دانسته است و بدین طریق  واژة « مازندر »

به معنی در یا دوازه  است  که به نظر او  نام ناحیه  ویژه ای بوده  که از دیگر  نواحی منطقة جنوب دریای

مازندران، طبرستان نام داشته ، جدا بوده است.

    « محمد جواد  مکشور »  با استناد  به تواریخ باستانی ، سرزمین  میان دو ولایت گرگان و گیلان  را به

نامهای مازندران  وطبرستان و در مواردی، رویان خوانده است.

    در دیوان « منوچهری دامغانی » ،شاعر قرن پنجم هجری ، در مدح « منوچهر بن قابوس » دربارة

مازندران چنین می گوید :

بر آمد   ز     کوه   ابر   مازندران           چو   مار   شکنجی   و   ماز اندران

چو سندان  آهنگران   گشته  یخ            چو   آهنگران     ابر     مازندران»

 همانطور که ذکر  شده است، واژة مازندران به معنای  جغرافیایی آشکار   خود  در روزگار  پس از  ظهور

اسلام ، پیش از آنکه  در سدة  هفتم  هجری  جانشین  قدیمی  طبرستان گردد، گاه  به معنای  بخش

بزرگی  از طبرستان  وگاه مترادف  با آن به کار رفته  است. گواهی دیگری  که بر محدود و معین  بودن 

به  معنای  جغرافیایی مازندران موجود است  آن است که ظهیر الدین مرعشی گوید: شاه غازی رستم

بن علی بن شهریار ( سدة ششم هجری )  از گیل و دیلم، رویان، لاریجان و مازندران،کبود جامه،استراباد

و قصران،سی هزارسپاهی گرد کرد و رو به « دهقان » تاخت وتا غزان جنگید.

    « با تولد »  بر اساس نظر های محققان ایرانی، درباره ناحیه مازندران  سه تعبیر مختلف به شرح  زیر

ارئه داده است:

1.        مازندران  یعنی ولایت  واقع در کوههای « ماز » که از سرحدات گیلان  تا شهر جاجرم  بسط

یافته است.

2.        مازندران مشتق  از  « ماز» بوده  و « ماز » ظاهرا دیواری بوده  که  « مازیاربن قارن » آن را

ساخته است.

3.        مازندران  از اسامی  قدیمی بوده  که در کتاب اوستا  راجع  به « دیوارهای مازان » مربوط به

مازندران  ذکر شده است.

 جهت اطمینا ن  بیشتر  در تثبیت  این واژه، که در گذشته های دور  وجود داشته است، می توانیم به

اشعار فردوسی  استناد کنیم.

    فردوسی  برای گریز  از خشم  سلطان محمود  غزنوی  از هرات  نزد اسپهبد  شهریار شاه  طبرستان

  ( از خاندان باوندیان  با آل باوند )آمد. در آن روزگار مازندران کنونی  به نام طبرستان  هم خوانده  می

شد که همة  « اسپهبدان »نیز،اسپهبدان  طبرستان  نامیده  می شده اند.

 ذکر کلمة  مازندران ـ  قبل از  یاقوت ، علاوه بر آثار باستانی  در شاهنامة  فردوسی نیز به کار  رفته

است. بسیاری  از حوادث  افسانه ای  شاهنامه  در مازندران  روی  داده  که مهمترین  و دراز ترین  آنها 

هفتخوان رستم زال  است. رستم  برای یافتن  و رهانیدن  کیکاوس ، پادشاه  ایران که در بند  دیوان 

مازندران  گرفتار بود ،  از زابلستان به مازندران  سفر کرد  و پس از  هفت عمل پهلوانی  کاووس  و

بازماندگان   سپاه ایران  را آزاد کرد.

    فردوسی شهرهای  حقیقی  مازندران  را مانند: تمیشه ( = طمیشه )، ساری،آمل به  سرگذشتها و

حوادث کمابیش  افسانه ای خود  در آمیخته  است و مثلا می گوید:

       فریدون  بیشه تمیشه  را نشستگاه  خود ساخت که بیت زیر نشانگر  آن است:

     ز آمل  گذر سوی  تمیشه  کرد             نشست اندر آن نامور بیشه کرد

او در شاهنامه  از رامشگری  مازندرانی  صحبت  می کند که برای کیکاوس  نیز رامشگری  می کرد:

به بربط چو بایست بر ساخت رود           برآورد     مازندرانی        سرود

که مازندران  شهر  ما  یاد  باد               همیشه  برو بومش  آباد     باد

که در بوستانش  همیشه گل است          به کوه اندرون لاله و سنبل است

هوا خوشگوار  و زمین   پر نگار              نه گرم و نه سرد و همیشه بهار   

نوازنده   بلبل به   باغ   اندرون              گرازنده  آهو  به  راغ   اندرون

  گلاب است گویی به جویش روان            همی شاد گردد ز بویش  روان

دی و بهمن و آذر و فریدون                   همیشه پر از لاله بینی  زمین

همه ساله خندان لب جویبار                  به هر جای  باز شکاری به کار

اما در جای دیگر  از شاهنامه از قصة هفتخوان ، شرحی  دربارة وسعت مازندران ، راهها و گذرگاههای

آن آمده است که وسعت آن با وسعت امروزی تفاوت دارد.

    لازم به توضیح  است اولاد،  آن پهلوانی  که در مرغزار  مدخل  مازندران  با رستم آشنا شد واو  را به 

جایگاه  دیوان و زندان کاوس و خوان  دیو سپید  راهنمایی کرد، جای بحث  است. راهی که رستم برای

رسیدن به جایگاه  دیوان و زندام کاوس  باید طی کند. حدود  صد فرسنگ ذکر شده  است که با موقعیت و

محدودة جغرافیایی  مازندران  چندان  منطبق نیست. ولی فردوسی بدان  اشاره  دارد وچنینی می گوید:

به جایی که بسته  است کاووس شاه         نمایم تو را  یک به یک شهر و راه

کنون تا به نزدیک کاووس کی                صد افکند فرسنگ بخشنده پی

وز آنجا  سوی دیو فرسنگ صد               بیاید یکی راه  دشخوار و بد

میان دو کوه است  پر هول جای             نپرد بر آن آسمانش  همای

میان دو صد  پاهساری شگفت               به پیمایش اندازه  نتوان گرفت

  « ملکونف روسی» معنی واژة « ماز»  را زنبور  عسل  می دادند که زنبوران  روی در ختان  عسل می

نهند.

« ماز» به زبان مازندرانی به معنی زنبور است  ودر حال حاضر نیز زنبورها برای تکثیر، روی  شاخه ای

جمع می شوند و یا اغلب  مشاهده  شده است که در داخل  شکاف درختان زندگی می کنندو عسل می

نهند.

طبرستان (= تبرستان )

واژة طبرستان ماخوذ از واژه های «تپور، تیپور و تپیر » است.  مرحوم دکتر  محمد معین،نامگذاری

تبرستان را نام قوم « تپور » می داند.

آنچه مسلم  است،واژه تبرستان ، تیپورستان ، پس از ورود  اعراب به ایران به  « طبرستان » تغییر شکل

یافته است. زیرا شیوة خط فارسی این واژه  به صورت « تبر» بوده  که وسیله ای برای شکستن  درخت

و هیزم  است.

   واژة طبرستان در دوری باستان رواج داشته است. چینی ها  در نوشته های کهن خود آن را   «ت ـ

پاس ـ تان » آورده اند. تپورها یکی از قومهای باستانی بودند که در کناره  جنوبی دریای مازندران زندگی

می کنند، برخی از دانشمندان  مشهور  و از مردمان  بومی مازندران  پیش  از آمدن  آریاییها می دانند

که در برابر  ایرانیان   مهاجر  به کوهستانهای بلند این سرزمین  پناه  بردند و به تدریج تمدن و فرهنگ

آریایی و سپس دین « مزدیسنی » را پذیرفتند

« استرابن» ودیگر خاورشناسان بارها  از قوم  « تپور» نام برده اند. چنانکه  استرابن  می گوید:« تپوران

میان هیرکانیان  و آریانها زندگی می کنند.»

  دربارة واژة طبرستان در روزگاران باستان مدارکی  که دال  بر رواج این واژه  باشد،  در دست  نیست.

تخستین  باری  که در نوشته های منسوب  به روزگار  پیش از اسلام  به واژة طبرستان  بر می خوریم، در

«  نامة تنسر » است. چنانکه  معروف  است ، موبد موبدان  اردشیر اول  به مان جشسنف

( گشنسب شاه )، شاه طبرستان  نوشته او را از پادشاهی  ساسانیان آگاه  کرده است

    گشنسب شاه، به راهنمایی  تنسر موبد موبدان ، به فرمان  اردشیر  بابکان  اطاعات کرد و اردشیر 

پادشاهی  او را در سرزمین  نیاکان  وی ابقا  کرد و آن  را به او بخشید. بنا به نوشتة ابن اسفندیار ،

گشنسب،پادشاهی  را از پدر  خود به ارث برده بود و نیاکان  وی  زمین طبرستان  و « پشتخوارگر »  را

به  قهر  و غلبه از نایبان اسکندر گرفتند وپادشاهی  طبرستان تا زمان  قباد ( کواذ)،پسر فیروز  و پدر

انوشیروان  در خاندان گشنسب ( جشنسف) دوام یافت.

    موقعیت و محدود جغرافیایی طبرستان  و جایگاه  تپوریها، دقیقا  مشخص نیست، ولی با  توجه به

شواهد  و مدارک  می توان  حدود و جایگاه  آن را  مشخص کرد. در مورد  جایگاه  اصلی تپورها، می

توان  آسانتر  نظر داد زیرا  جایگاه  اصلی آنان تقریبا  ثابت  بده است ولی  در مورد  گسترش  یا عدم 

گسترش  قلمرو آنان به صراحت  نمی توان  نظر داد،زیرا  زمانی  که دولتی  در گذشته  مقتدر  می

شد،قلمرو  آن توسعه  می یافت  و زمانی  رو به ضعف  می نهاد محدودة آن کمتر  می شد. بنابراین  به

طور  دقیق نمی توان  قلمرو  حکومتی  را در گذشته  ثابت دانست. برای ترسیم  جایگاه  اصلی تپوریها

ضرور  به نظر می رسد  تا دربارة  جایگاههای هیرکانیان  ( گرگانیان ) ،پارتها ( اشکانیان ) آماردهاو گله


ها سخنی به میان آوریم. می دانیم که هیرکانیان  ( گرگانیان ) در محدودة شهرستان گرگان  کنونی ، و

پارتها در شمال شرقی  ایران کنونی ، آماردها در  حوزه ای شامل بخشهای آمل،نوشهر،تنکابن.و گله ها

در مدودة گیلان  امروزی  می زیسته اند.  از این رو  می توان گفت  که جایگاه  نخستین  تپورها، یعنی 

تپورستان ( تبرستان ) به معنی ویژه در شهرستانهای  کنونی بهشهر ، ساری ، چهاردانگه، (ونیز

دودنگه،سوادکوه،بندپی شرقی )و زمانی  نیز محدودة طبرستان  از گرگان  تا دیلمیان بوده است.

   « بار تولد » با توجه به سکه هایی که از دورة ساسانیان و اوایل ورود به اعراب  به ایران  حدود سده

های  اول و دوم هجری  به دست آمده  ، نام «تپورستان» به خط پهلوی  بر آنها بوده است،  به این نتیجه

رسیده اند که طبرستان ، معرب تپورستان ( تاپورستان ) بوده است.

« ابن فقیه»،جغرافی دان قرن سوم هجری، در مورد  نامگذاری  طبرستان  دو عقیده ارائه داده است:

نخست:وجود درختان فراوان  در این ناحیه ،موجب شد که مهاجران  گیلانی، به هنگام ورود  به این

منطثه  درختان  را با « تبرها » بریده، آبادش کردند، از این رو  آنجا  را به نام « تبر ها» طبرستان نامیدند.

دوم: آنکه در زمان سلطنت خسرو ( انوشیروان ) زندانیان بیشماری بودند  که وی مایل به کشتن  آنها

نبود،  از اینرو   آنها  را در کوههای  طبرستان که خالی  از سکنه بودند، جای داد و پس از  یک سال  که

انها  را زمنده و خواستار  «تبرها » دریافت،تبرهایی نیز به نزد آنها  فرستاد تا درختان  را  براندازند و بنا

سازند. در سال بعد  آنها  را طالب  « زنان » یافت وفرمود  زنان اسیری  از کشورهای دیگر  زندانی بودند

به نزد  آنها  بفرستند و در نتیجه مردم  طبرستان زاد وولد  یافته و کلمه  «تبرزنان» را تعریب

کرده،طبرستان نامیده اند که به معنی تبرهاو زنان می باشد.

  صاحب  کتاب تقویم البلدان طبرستان را « ناحیة طبر » دانسته و می گوید:« ار آن روی طبرستان

نامیدنش که طبر  به   زبان فارسی آلتی  که آن را به عربی « فاس »(= تبر ) درختان  پیش روی  خود  را

قطع کنند  و « استان» به زبان فارسی « ناحیه » باشد.

  ابن فقیه  و ابو الفدا ، دو جغرافی دان قدیم ، واژة « طبر »  را معرب « تبر» به معنی  وسیله ای برای

بریدن درختان  ذکر کرده اند ولی محققان  جدید، عموما طبرستان را همان «تپورستان » یعنی محل

زندگی  بومیان تپوری  می دانند.

    در لغتنامة دهخدا « تحت عنوان  کلمة طبرستان، چنین  آمده است: طبرستان ( ط ب ر ) کلمه  ای است

مرکب از طبر ـ ستان  ( مزید و موخر مکان ) و در لغت  به معنی  به مکان  طبر ( تپور) ها که قومی

قدیمی و ساکن  آن ناحیه  بوده اند، می باشد.

   « لسترنج» مورخ وجغرافی دان قرن ۱۹ م. کلمة « طبر » را در زبان بومی ، به معنی کوه و طبرستان

را ناحیة کوهستانی  دانسته است.

    « ابن حوقل » در قرن  چهارم هجری  دربارة طبرستان  چنینی می نویسد:

« در همه نواحی طبرستان ابریشم به دست می آید که به همه ها می فرستند... مردم طبرستان  پر

مو،پیوسته  ابرو  ودرای سرعت تکلم  هستند... طلای آنجای بی مانند  است  چنانکه در جامه های

زربفت  طلای آن باقی می ماند و از این جهت مشهور است».

    « حسن پیرنیا »و «سعید نفیسی» ، نیز  طبرستان  را ولایت تپوریها یا تپورستان ذکر کرده اند.

     استنباط  از جمع بندی  نظرهای ارائه شده  دربارة واژه های مازندران وطبرستان.

با توجه  به آنچه  که دربارة واژه های مازندران و طبرستان  گفته شده است می توان نتایج زیر را بدست

آورد:

1ـ نظر مححقان  متقدم:

می توان   دریافت  که محققان متقدم،بیشتر برداشتهای شخصی و گفته های رایج میان  مردم  را ملاک

قرار دادند و بر این اساس از آنجا  که تشابه بسیاری میان  کلمة « تبر » فارسی و بخش  اول  کلمه

طبرستان  « طبر » وجود دارد، همچنین  به دلیل اینکه نواحی  ساحلی دریای مازندران عموما جنگلی

بوده و « تبر »  نیز وسیله ای ست برای استفاده این منطقه، لذا  نتیجه  گرفته اند که طبرستان  ماخوز

  از کلمة « طبر » فارسی است.

 2ـ نظر محققان متاخر:

با توجه به مستندات  و مدارک  تاریخی  که ارائه  می دهد   می توان  پذیرفت  که نظرات ارائه  شده ، از

  اعتبار بیشتری  برخوردار است. همان طور که گفته شد، براساس آخرین تحقیقاتی  که در  این مورد 

صورت گرفته، طبرستان  معرب تپورستان ،محل  سکونت قوم « تپور»  یوده است.

    کشف  سکه هایی  از دوره ساسانی و اوایل  نفوذ اسلام  که برروی آنها  نام « تپورستان » نقش

  بسته ، این نظر  را قوت می بخشد.

3ـ کاربرد واژة مازندران  به جای طبرستان:

در بعد ازظهر  اسلام و به ویژه ، حدود  قرن هفتم هجری  که در بدو امر ذهن  را به این  قضاوت  شتابزده

می کشاند که مازندران  نام جدید برای  این سرزمین  است، ولی  مروری بر « اوستا » و مشاهدة این

واقعیت  که در این کتاب  از«  دیوان مازندران »  ذکری به میان آمده است،ذهن را متوجه بطلان نظر 

نخست  می کند. همچنان که در « آبان یشت »  در  ذکر درخواست « هوشنگ »  شاهزادة ایرانی  از«

زرتشت » برای غلبه بر « دیوان مازندران » وسایر  « دروغ پرستان » و « جاودان » آمده است.

      در « اوستا  مینوی آیین  زرتشت » دربارة بر انداختن  دو سوم  از دیوان  مازندران  توسط  « هوشنگ

پیشدادی » آمده است:{ « فر » ی } که دیو زمانی  از  آن  « هوشنگ پیشدادی »  بود  چنانکه در  هفت

کشور  پادشاهی  کرد و، مردمان  و دیوان  و جاودان ، پریان و دروغ پرستان ورنه را برانداخت.

منبع: کتاب تاریخ ادبیات و فرهنگ  مازندران،تالیف نظام الدین نوری، عضو هیت علمی دانشگاه هن

تهران،تهران چاپ اول ۱۳۸۰

       http://mirasezamin.blogsky.com/1389/09/27/post-7/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 21:12  توسط شهربندی  | 

وجه تسميه و پيشينه تاريخي مازندران

مدت ها پس از غلبه آريايي هاي مهاجر و مهاجرت بوميان اين منطقه، ساکنين جديد نيز خود زير فرمان هخامنشيان قرارگرفتند. دركتبيه بيستون سرزمين مازندران به نام«پشتخوارگي» و در اوستا «پذشخوارگر» آمده به نظر مي رسد كه جزو قلمرو اشكانيان بوده است. در کتب تاريخي به جا مانده هم زمان با فتوحات مسلمانان، از سلسله هاي پادوسبانان، آلا باوند و افراسيابيان نام برده شده است، كه درطبرستان يا قسمتي از آن حكومت كرده استقلال نسبي داشته اند.

در سال 167 هجري قمري «وندادهرمز» سلسله مستقلي در طبرستان تأسيس كرد. در قرن چهارم و پنجم هجري، طبرستان ميدان كشمكش سلسله آل زيار و آل بويه از يك طرف، و سامانيان و غرنويان از طرف ديگر شده و اغلب اوقات طبرستان تحت اداره امراي آل زيار بود. در سال 426 هجري قمري، سلطان مسعود غزنوي از طريق گرگان وارد طبرستان شد و صدمات و خسارات جاني و مالي زيادي به اهالي آن سامان وارد آورد.

هنوز اين خرابه ها ترميم نشده بود كه طغرل اول مؤسس سلسله سلجوقي به گرگان و طبرستان حمله ور شد. در سال 606 هجري قمري طبرستان از جمله «كبود جامه» به دست سلطان محمد خوارزم شاه افتاد و سپهبد كبود جامه بنام «ركن الدين كبود جامه» و فرزندانش به دست سلطان محمد خوارزم شاه اسير شدند. زماني كه سلطان محمد خوارزمشاه از نبرد با سپاهيان مغول فرار مي كرد، ركن الدين، مغولان را به جايگاه سلطان محمد هدايت كرد و بر اثر اين خوش خدمتي، از طرف مغولان به حكومت كبود جامه رسيد و سرانجام توسط تيموريان بساط حكمراني آن ها نيز برچيده شد. بعد از درگذشت امير تيمور، سادات مرعشي با كسب اجازه از شاهرخ ميرزا (850- 807 هـ. ق) به مازندران برگشته به عنوان اميران باج گذار اين نواحي سلطنت كردند.

پس از برچيده شدن بساط حكومت ملوك الطوايفي طبرستان كه تا سال 1006 هجري قمري ادامه داشت، اين منطقه تحت نظارت شاه عباس اول و سلاطين بعدي سلسله صفوي قرار گرفت. شاهان صفوي در درازاي هر سال چندين بار به عنوان شكار و يا پس از احداث فرح آباد جهت استراحت به اين منطقه سفر مي كردند.

نادرشاه افشار براي مقابله با دشمنان به ويژه دشمنان شمالي و روس ها، در مازندران يك كارخانه كشتي سازي داير كرد و بر رونق هر چه بيشتر منطقه افزود. از دوره فتح علي شاه قاجار به منطقه سرسبز و زيبا و دل انگيز مازندران، به عنوان يك منطقه استراحتي – تفريحي توجه گرديد و ناصرالدين شاه طي دو سفر دستور تعمير راه ها و كاروان سراها را صادر كرد.

برگرفته از ؛ www.istta.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 21:2  توسط شهربندی  | 

وجه تسمیه مازندران 1

نام قديمی مازندران تپورستان (طبرستان شکل عربی آن) بود که برگرفته از قوم تپورها می باشد. تپورها, آمردان, گلان و کادوسيان اقوام خويشاوندی بودند که در ساحل جنوبی دريای مازندران می زيستند. به گفته ابن اسفنديار نام مازندران بعدها جانشين تپورستان شد. درباره معنای آن چند روايت است که تنها به چهار روايت رايج تر اشاره می کنم.
ريشه کلمه مازندران را از كلمه " ماز" به معنى" دژ" مى دانند. می دانيم که به فرمان مازيار بن قارن سردار معروف طبرستان، براى جلوگيرى از نفوذ اعراب در نقاط حساس اين منطقه به احداث دژ پرداختند و مازندران را به صورت (ماز + اندرآن) به معنى " دژ درآن" مى شناختند. يکی از اين دژها که هنوز پابرجاست قلعه مازيار می باشد که در شمال تهران بعد از قلعه توچال و مهرچال قرار دارد
به روايتی کلمه مازندران آميخته‌ای از ماز به معنی بزرگ و و اينديرا يعنی ديو و ان پسوند مکان می باشد که معنی جايگاه ديو بزرگ يا ديو سپيد که همان دماوند باشد را ميدهد . ملک الشعراء بهار ميگويد: ای ديو سپيد پای در بند / ای گنبد گيتی ای دماوند
ابن اسفنديار معتقد است موز نام کوهی در منطقه بوده و مازندران يعنی جايی که کوه موز درآن (دران) واقع بوده و موزندران به تدريج به مازندران تبديل شده است

بالاخره آقای جواد مفرد کهلان می نويسند: نام مازندران و مازنی اوستا را از ريشه مز (بزرگ)- زن می گيرم يعنی "سرزمين زن يا الهه بزرگ" يا "سرزمين مردم زن سالار" که اين به طوری که ازپرستش الهه آب ها و مقام نسبتاٌ والای زن در جامعهً مردم شمال ايران يعنی مازندران و گيلان پيداست با سنت های کهن اين ديار پيوند دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 21:1  توسط شهربندی  | 

تاريخچه مازندران - نقش تاریخی بهشهر در مازندران

سخن از كهن سرزمين سبز و زرخيز مازندران است كه چون نگيني زيبا بر پيشاني شمال ايران مي درخشد. استان مازندران در گذشته طبرستان و در كتابهاي پيشين تپورستان خوانده مي شد و آن بدليل اقامت استراپو ( تاپوران ) دركوههاي مازندران بود و بعد ها نام تپورستان به طبرستان تبديل شد. مازندران كنوني بخش كوچكي از سرزمين گسترده تري است كه جغرافيا نويسان دوران هاي گذشته از آن با نام ( پتيسخوارگر) يا ( فرشوارگر) ياد كرده اند. آن سرزمين ناحيه اي بود ميان آذربايجان و خراسان، پيشينه آن به دوران هخامنشي باز مي گردد. اين نام دركتيبه بيستون به صورت (پتشواريش) آمده است! عده اي معتقدند كه مازندران شهرت خود را مديون ( فردوسي ) است . كهن ترين جائي كه اين واژه ( مازندران ) در آن بكار رفته است (شاهنامه فردوسي) است. بسياري از حادثه هاي افسانه اي شاهنامه در مازندران روي داده كه مهمترين و بلندترين آنها ( هفت خوان رستم) مي باشد. رستم براي يافتن و رهانيدن كيكاووس پادشاه ايرانيان كه در بند ديوان (ديوهاي) مازندران بود ، از زابلستان به مازندران سفر كرد و پس از هفت كار پهلواني نمايان (مانند كشتن اژدها، گرفتار كردن يك پهلوان محلي اولادنام ، كشتن ارژنگ ديو) ، كاووس و بازماندگان سپاه ايران را آزاد گردانيد.

براي سرزميني كه نشانه ها و آثار بازمانده در آن، قدمت حضور انسان را تا حدود (سي و پنج هزار سال پيش يا هفتاد و پنج هزار سال) در پيش دارد ، تعيين حدود دقيق و حتي نام ثابت آن دشوار مي باشد. هفتاد و پنج هزار سال پيش از ميلاد در نواحي بهشهر كنوني ساكنيني بوده اند و براي زيستن، ادوات و ابزاري مي ساختند. از غارهاي ( علي تپه ) و (كمربند) نزديك بهشهر كنوني و غار ( هوتو) نزديكي ( تريجان ) و غار ( رستم قلعه ) و نيز غار ( كلره ) نزديك رستم قلعه تحقيقات باستانشناسي مربوط به دوران پيش از تاريخ انجام شد و از اين غارها ، ابزار و آلات شكار _ چكش سنگي _ تبر دستي و ابزارهاي ديگري بدست آمد كه با اندكي صيقل از ناهنجاريهاي آن كاسته بودند. ظروف سفالين كه يافتند ناشناخته مي باشد و در آزمايشي كه به روش كربن 14 ، از جمجمه ي يك دختر 12 ساله به عمل آمد ، آشكار شد كه در آن دوره انسان ( نئاندرتال ) مي زيست . زندگي اين نوع انسان با توجه به ابزار شكاري كه پيدا شد ، بي ترديد با شكار مي گذشت . طوايفي كه در قديم در سرزمين مازندران سكونت داشتند دو طايفه بودند: اول: طايفه مارد يا مازد كه از ساحل غربي رود هراز يعني از آمل به طرف مغرب سكني داشتند و اشتقاق اسم مازندران از همين طايفه است. دوم : طايفه تاپوري كه در ناحيه شمال شرقي تا ساحل رودخانه ارس را براي سكونت اختيار كرده بودند و طبرستان از اين طايفه اشتقاق يافته است. تمامي ساكنين مازندران از نسل و نژاد اين دو طايفه بزرگ مي باشد. بطوريكه از مندرجات تاريخي استنباط مي شود ، طايفه مارد يا مازد ششصد سال قبل از ميلاد مسيح در بلاد خود مسلط و قدرتمند بودند و باجي به سلاطين ايران نمي دادند، كورش كبير فقط چيزي كه از اين قوم طلب مي نمود، در وقت لزوم، چريك بود، چنانكه در محاصره ( بابل) بيست هزار پياده و چهار هزار سوار از اين طايفه شركت داشتند. و نيز در وقتي كه خشايارشاه لشكر به يونان كشيد، طايفه مارد يا مازدبه سرداري ( ماردوس ) همراه بود و هرودوت مورخ معروف مي نويسد كه البسه آنها كليجه كوتاهي بود كه خودشان آن را ( سيرزن) مي گفتند و اسلحه آنها كماني بود از يك قسم چوب خيزران كه در مملكت خودشان مي روئيد و شمشير هم داشتند. پارتها كه اقوام قديم ايران بودند معتقدند ، بوميان مازندران انسانهاي متمدني بودند. حتي اشاره دارد بوميان مازندران مطابق با آئين خود دو گروه بوده اند گروهي بنام سفيدجامگان كه اعتقاد داشتند گوشت گاو را نبايد خورد ، گروه ديگر سياه جامگان كه از خوردن گوشت گاو ابا نداشتند.

http://www.mchto.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=408&Itemid=520

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 20:48  توسط شهربندی  | 

همزمانی نوروز مازندران و نوزوز زنگبار در تانزانیا

به گزارش بی بی سی فارسی که امسال در جشن نوروز آفریقائیان شیرازی تبار جزیره زنگبار شرکت کرده بود نوروز زنگبار برابر با ۲۸ تیر برگزار می شود که میانه تابستان ما و میانه زمستان آنهاست.

از عجایب این که نوروز کهن در مازندران نیز از ۲۸ تیر با آغاز کبیسه پنجه آغاز شده و در سوم مرداد رسما سال نو ۱۵۲۱ مازندرانی آغاز می شود.
(البته نوروز دیلمی در ۱۷ امرداد برگزار می شود)
علت چرخش سال و نوروز در مازندران بعلت محاسبه نکردن ۵ساعت و نیم کبیسه آخر سال است و هر سال نوروز حدودا شش ساعت جلو تر می رفت.
در این نوع گاهشماری ها مانند مازندران گیلان و دیلمان و حالا زنگبار تانزانیا که خود را ایرانی نژاد می دانند پس از هر ۱۲۰ سال با عقب کشیدن سال و با اضافه کردن یک ماه و تشکیل سال ۱۳ ماهه دوباره عادی می شد.

جمله معروف الهی ۱۲۰ سال عمر کنی هم از این نوع گاهشماری ریشه گرفته و احتمالا این تقویم در جاهای دیگر ایران مرسوم بوده است.
علت اهمیت سال صد و بیستم در این نوع گاهشماری عظمت جشن های ماه سیزدهم آن سال بوده که همگان آرزوی دیدن آن سال صد و بیستم را داشتند.
اینکه گاهشماری مازندرانی و زنگباری دقیقا در یک روز یا یک سال متوقف شده خیلی عجیب است و باید در این باره تحقیق جامعی بدست پژوهشگران تاریخ و فرهنگ انجام شود.
چون پیش از این تصور می شد علت توقف چرخش گاهشماری های از نوع صد بیست ساله در ایران یورش مغول بوده است و حالا که گاهشماری زنگباری هم دقیقا در سال گاهشماری مازندرانی متوقف شده خیلی عجیب است.
از آنجا که زنگباری های شیرازی تبار خود را از استان فارس قدیم (فارس امروز، کرمان، هرمزگان و بوشهر و کهکیلویه بویر احمد) می دانند احتمالا گاهشماری صد و بیست ساله در فارس قدیم هم مثل مازندران امروز رایج بوده است!
در نوروز تانزانیا در آغاز مردان به زور آزمایی می پردازند و زنان تشویق می کنند که مشابه این حالت کشتی لوچو جوانان مازندرانی در ۲۸ تیر ماه هر سال در کناطق مرکزی مازندران است!
سپس آتشی روشن می کنند دور آن می چرخند و می رقصند و بعد کنار ساحل دریا(اقیانوس هند) راه پیمایی می کنند http://www.parsenews.com/


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 20:28  توسط شهربندی  | 

نمونه غذای مازندرانی


آغوز مسما:خورشتي كه از گردو، مرغ، ترشي انار درست مي شود.
ته چين :
برنج همراه با گوشت
ترش ترشو: برنج را همراه با حبوبات ، ترشي آلوچه، مانند آش درست مي كنند.
دوپتي: دوغ را به حبوبات پخته شده و سير داغ اضافه مي كنند.
اسپناساك: اسفناج پخته همراه دانه انار، عدس، سير داغ ، رب گوجهو اب انار نارنج
آش كدو: برنج پخته، كدوي پخته و له شده كه اب زرشك و شكر به آن اضافه شده است.
نازخاتون: بادمجان كبابي و له شده كه به آن آبغوره ريحان، جعفري وسير كوبيده اضافه مي شود.
اسفناج مرجي: شامل اسفناج پخته، عدس سير، و انار ترش است.
كهي انار :كدوي پخته همراه باقلا و عدس پخته شده با گردوي ساييده ودانه انار، كه سير داغ به آنها اضافه شده و مخلوط آن را همراه پلو مي خورند.
قليه:عدس، باقلا، اسفناج سرخ شده، گوشت، گردو و ساييده شده را با هم مخلوط مي كنند و دانه انار را در آخر اضافه مي كنند موقع خوردن سير داغ روي غذا مي ريزند.
خورشت آلو : مرغ پخته همراه دانه انار، آلو سرخ شده و پياز داغ 

انواع نان و شيريني
آغوزنون: آرد گندم، شير، تخم مرغ و شكر رابا هم مخلوط نموده سپس لاي خمير را گردو مي گذارند.
پشت زيك : شكر يا قند را در يك قاشق آب حل مرده روي اجاق ميگذارند بعد از قاشق روغن ومقداري كنجد به آن اضافه كرده مايه را در سيني مي ريزند و به اندازه دلخواه برش مي دهند.
پيس گندله :
اين شيريني شامل گردوي ساييده شكر قرمز و يا شيره خرمالو و آرد برنج سرخ شده و كنجد است.
رشته به رشته:
برنج را خيسانده آرد مي كنند و بااب خمير مي كنند. روي تشت كمي زرده تخم مرغ و كره مي مالند و خمير را رويتشت به شكل رشته مي ريزند بعد سرخ مي كنند روي رشته به رشته پودر قند و هل كوبيده مي ريزند. نون قندي دله دكرده نون، آب دندون، نسري، كوناك و تون سرنون از ديگر شيريني هاي مازندراني است.
تهيه شكر قرمز به روش سنتي :

در چند دهه گذشته به منظور تهيه شكر قرمز كشت گياه نيشكر در مناطق جلگه اي استان مازندران رواج داشته است. براي گرفتن شيره نيشكر وتبديل آن به شكر قرمز از وسيله اي چوبي به نام كليا كه به ابتكار اهالي محل تمامي از چوب ساخته شده استفاده مي شود. به اين منظور سرپناهي به ابعاد تقريبي 5*15 متر مربع با مصالح سنتي موجود در محل كه بيشتر از ني و چوب بود برپا ميشد و در وسط اين سرپناه كليا قرار مي گرفت.اين وسيله چوبي بانيروي محركه حيواناتي مانند گاو يا اسب به دور محوري حركت دوراني داشته و در حين چرخش قطعات كوچك ساقه نيشكر در محلي به نام كليادار فشرده شده و شيره نيشكر بر اثر فشار وارد شده به ساقه نيشكر ، به وسيله لوله چوبي به نام سله به داخل ظرف چوبي به نام نوكا مي ريخت و با جوشانيدن شيره نيشكر در ديگ هاي مخصوص پس از طي مراحلي شكر قرمز جهت مصارف غذايي توليد مي شد.

انواع نان

معمولاً نان در هر خانه ای بطور مستقل و خصوصی تهیّه می گردد . هر خانه ای یا هر چند خانواری برای خود یک تنور دارند ولی علاوه بر نانهای معمولی و همیشگی نانهای دیگری هم در این دهکده پخته می شود که عبارتند از :

1- کلوا نانی که زیر خاکستر تهیّه می شود

2- کماج نانی که به آن شیر،سرشیر،روغن می افزایند

3- کلاس نانی که با ارزن تهیّه می کنند

4- جونون نان جو

5 – فطیر نان بی مایه

6 – پنجیکش نان معمولی که کشیده و دراز است

7 – راه نون نان روغنی وشیرین مخصوص بانقش ونگاربرای هدیه به مسافر

در قدیم پوست سبز گردو را خشک و آسیا کرده و از گرد آن برای ورآمدن نان استفاده می کردند ( نظیر جوش شیرین امروزی ) .

http://www.tebyan-babol.ir/main.asp?id=5682

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 13:15  توسط شهربندی  | 

نوروز به روایت دیگران

انگلیسی New Year
فارسی سال نو
یهودی ראש השנה (شروع سال)
اسلامی رأس السنة الهجرية (سال نو هجری)
چینی 農曆新年 (سال نو گاه‌شماری زمینی)
فرانسوی Jour des Étrennes (روز هدیه دادن)
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 13:3  توسط شهربندی  | 

نوروز در اشعار فارسی

گویندگان ایرانی از دیرباز تاکنون در وصف نوروز و جشن فروردین که همراه مواهب گرانبهای طبیعت و هنگام تجدید عهد نشاط و شادمانی است، داد سخن داده‌اند و ما در ذیل به برخی از لطایف اشعار پارسی در این موضوع اشارت می‌کنیم:

نوروز فراز آمد و عیدش به اثر بر
نزد یکدگر و هر دو زده یک بدگر بر
نوروز جهان پرور مانده ز دهاقین
دهقان جهان دیده‌اش پرورده ببر بر
آن زیور شاهانه که خورشید برو بست
آورد همی خواهد بستن به شجر بر

و هم او در قصیده دیگر چنین گوید:

نوروز بزرگ آمد آرایش علم
میراث به نزدیک ملوک عجم از جم...

فرخی ترجیع‌بند مشهوری در وصف نوروز دارد که بند اول آن چنین است:

ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید
کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید
کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید
تو لختی صبر کن چندان که قمری بر چنار آید
چو اندر باغ تو بلبل به دیدار بهار آید
ترا مهمان ناخوانده به روزی صد هزار آید
کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید
چنان‌دانی که هرکس را همی زو بوی یار آید
بهار امسال پندار همی خوشتر ز پار آید
وزین خوشتر شود فردا که خسرو از شکار اید
بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی
ملک را در جهان هر روز جشنی داد و نوروزی

منوچهری مسمطی در نوروز ساخته که بند اول آن این است:

آمد نوروز هم از بامداد
آمدنش فرخ و فرخنده باد
باز جهان خرم و خوب ایستاد
مرز زمستان و بهاران بزاد
ز ابر سیه روی سمن بوی داد
گیتی گردید چو دارالقرار

هم او در مسمط دیگر گفته:

نوروز بزرگم بزن ای مطرب نوروز
زیرا که بود نوبت نوروز به نوروز
برزن غزلی نغز و دل‌انگیز و دلفروز
ور نیست ترا بشنو از مرغ نوآموز
کاین فاخته زان کوز و دگر فاخته زانکوز
بر قافیه خوب همی خواند اشعار

بوالفرج رونی گوید:

جشن فرخنده فروردین است
روز بازار گل و نسرین است
آب چون آتش عود افروزست
باد چون خاک عبیر آگین است
باغ پیراسته گلزار بهشت
گلبن آراسته حورالعین است

مسعود سعد سلمان از عید مزبور چنین یاد کند:

رسید عید و من از روی حور دلبر دور
چگونه باشم بی روی آن بهشتی حور
رسید عید همایون شها به خدمت تو
نهاده پیش تو هدیه نشاط لهو و سرور
برسم عید شها باده مروق نوش
به لحن بربط و چنگ و چغانه و طنبور

جمال‌الدین عبدالرزاق گفته:

اینک اینک نوبهار آورد بیرون لشکری
هریکی چون نوعروسی در دگرگون زیوری
گر تماشا می‌کنی برخیز کاندر باغ هست
با چون مشاطه‌ای و باغ چون لعبت گری
عرض لشکر می‌دهد نوروز و ابرش عارض است
وز گل و نرگس مراد را چون ستاره لشکری

حافظ در غزلی گفته:

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعلست
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

هاتف در قصیده‌ای گوید:

نسیم صبح عنبر بیز شد بر توده غبرا
زمین سبز نسرین خیز شد چون گنبد خضرا
ز فیض ابر آزادی زمین مرده شده زنده
ز لطف باد نوروزی جهان پیر شد برنا
بگرد سرو گرم پرفشانی قمری نالان
به پای گل به کار جان سپاری بلبل شیدا...
همایون روز نوروز است امروز و بیفروزی
بر اورنگ خلافت کرده شاه لافتی ماوی

قاآنی در قصیده‌ای به وصف نخستین روز بهار گوید:

رساند باد صبا مژده بهار امروز
ز توبه توبه نمودم هزار بار امروز
هوا بساط زمرد فکند در صحرا
بیا که وقت نشاطست و روز کار امروز
سحاب بر سر اطفال بوستان بارد
به جای قطره همی در شاهوار امروز
رسد به گوش دل این مژده‌ام ز هاتف غیب
که گشت شیر خداوند شهریار امروز
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 13:0  توسط شهربندی  | 

نوروزخوانی در مازندران

از اوایل اسفند ماه، نوروزخوان ها ی محل با چوب دستی بر دست و کوله پشتی بر پشت با خواندن اشعار نوروزخوانی، آمدن بهار و دگرگونی ایام را نوید می دادند، آنها با خواندن اشعار نغز و پرمعنی،پیک های خوشی بوده و هستند و به خانه همه افراد می رفتند و به فراخور توان مالی هرکسی انعامی دریافت می داشتند.
در موقع خواندن اشعار که با صدای بلند اجرا می شد و شماری از بچه های محل هم گرد آنها را گرفته بودند تمام اهل خانه به تماشا می آمدند،مردم آنها را طلایه داران بهار و خوشبختی می دانند و ورودشان را به فال نیک می گیرند. در ادامه مطلب نمونه ای از اشعاری که در نوروز به آواز نوروزخوانان اجرا می شد را قرار دادم. همراه باشید...

 

متن شعر

ترجمه

اول به نام خدا
سلام بر ته ای آقا

بئومه دولت سرا
سر کشمبه همه جا
غاصه ره دمبه پی یا
درنه عیید ما
یاد انه اون قدیما
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


ادی بوییه بهار
فصل کشت و فصل کار
خاشکه دارا کارده خال
زمین هسته لاله زار
تی تی دره سر دار
گوسفند ونه ورده مار
نچاقا بوئن خار
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


زمستان بوییه سر
نزب هدائه را ر ور
بهار بمو خانه در
گال بمو تا نال سر
بشکفته مردم بر
هسته بو زمین سر
تیمه دشن بیری بر
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


بهار بمو ای آقا
صله رحم بیار جا
با مردم خب هکان تا
محبت هکان نشا
گامه بی راه خدا
رفق جه بخا وفا
سربزن ته همه جا
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


شرخوان بموئه اسا
شونه و در همه جا
پیش ندار و دارا
اِنه شم نال د بالا
شادی هکانین شما
دلکش بوییه هوا
نکانین این پا اون پا
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


ای خاخر باوفا
پسر هکانی زوما
ون دست دوندی حنا
تکان بخو دکف را
مجری در ر هکان وا
دل د ته هاده شفا
یک بنچه دینگن هوا
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


شادی دووئه ایران
شیرین بوو شم دهان
خاشی کانین به دوران
افتا دو آسمان
روزی بوو فراوان
دشبند بمانه حیران
خدا شم پشتیبان
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو

ابتدای (کار) با نام خدا
ای آقا سلام بر تو
به دولت سرای تو آمدم
به همه جا سر می زنم
غصه را کنار می گذارم
عید دارد فرا می رسد
(مرا) یاد از دوره ی قدیم می آید
نوبهار مبارک باشد

(ایام) لاله زار مبارک باشد


دوباره بهار شده است
فصل کشت و کار آغاز شده است
درختان خشک برگ پیدا کرده اند
زمین پر از لاله شده است
درختان شکوفه کرده اند
(و) گوسفندان بره می زایند
(الهی) بیماران شفا بیابند
نوبهار مبارک باشد
(ایام) لاله زار مبارک باشد


زمستان سیاه به پایان رسیده
ابر سیاه راه خود را کج کرده است
بهار به در خانه آمده است
شکوفه تا روی سکو آمده است
رنگ و روی مردم شکفته است
بلندشو و به مزرعه برو
دانه بپاش تا (فردا) محصول بگیری
نوبهار مبارک باشد
(ایام) لاله زار مبارک باشد


بهار آمد ای آقا
(بلند شو)صله رحم را به جا بیاور
مردمی باش
بذر محبت بکار
در راه خدا گام بردار
از دوستا،وفا بخواه
به همه جا سر بزن
نوبهار مبارک باشد
(ایام)لاله زار مبارک باشد


شاعر اکنون آمده است
به همه جا سر میزند
نوبهار مبارک باشد
پیش دارا و ندار می رود
به خانه شما می آید
ای اهل خانه شادی کنید
مردد نباشید
نوبهار مبارک باشد
(ایام)لاله زار مبارک باشد


ای خواهر باوفای من
(الهی) پسرت را داماد کنی
به دستانش حنا ببندی
از جای خود برخیز
در صندوقچه را باز کن
خواسته ام را برآورده کن
یک مشت اسکناس به هوا بریز
نوبهار مبارک باشد
(ایام)لاله زار مبارک باشد

در ایران همیشه شادی باشد
همیشه شیرین کام باشد
پیوسته در زندگی خوش باشد
(الهی)آفتاب هم چنان بتابد
دشمنان حیرت زده شوند
نوبهار مبارک باشد
(و) خدا پشتیبان شما باشد
(و) روزی مردم فراوان شود
(ایام)لاله زار مبارک باشد

 http://balajadeh.ir/farhang-honar/sorodeha/99-1389-01-04-17-37-53.html

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 12:53  توسط شهربندی  | 

بهشهر میزبان استانی نوروز خوانی در مازندران است .26اسفند ماه89 سینما بهمن

نوروز خوانان معمولا" پانزده روز قبل از فرا رسیدن عید نوروز به داخل روستاها می‌آیند و با خواندن اشعار در مدح امامان ترانه‌های محلی، طلیعه سال نو را به آنان مژده می‌دهند. نوروز خوانان چند نفر هستند که یک نفر اشعار را می‌خواند، یک نفر ساز می‌زند، نفر دیگر که به آن کوله کش (بارکش) می‌گویند به در خانه‌های مردم می‌رود و می‌خواند:

باد بِهارون بِیَمو / نِئروز سِلطون بِیَمو
مژده هادین دوستان رِ / گل بیَمو گلستون رِ
بهار آمد بهار آمد خِش آمد / علی با ذولفقار آمد، خوش آمد

نِئروزتان نِئروز دیگر / شِه ما رِ سال نِئ بووئه مِوارِک

صاحب خانه نیز با دادن پول، شیرینی، گردو، تخم مرغ و نخود، و کشمش از آنان پذیرایی می‌کند .

منبع عکس http://liveeeeer.blogfa.com/post-212.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 12:40  توسط شهربندی  | 

تقویم ظبری


تاریخ الرسل و الملوک یا تاریخ الامم والملوک معروف به تاریخ طبری کتابی است نوشتهٔ محمد بن جریر طبری. طبری این کتاب را پس از پایان تفسیر قرآنش تألیف نمود. این کتاب، تاریخ را از زمان خلقت شروع کرده و سپس به نقل داستان پیامبران و پادشاهان قدیمی می‌پردازد. در بخش بعدی کتاب طبری به نقل تاریخ پادشاهان ساسانی می‌پردازد، و از آنجا به نقل زندگی پیامبر اسلام، محمد می‌پردازد. در این کتاب وقایع پس از شروع تاریخ اسلامی (مقارن با هجرت به مدینه) به ترتیب سال تنظیم شده و تا سال ۲۹۳ هجری شمسی را در بر می‌گیرد. تاریخ طبری دارای ۱۶ جلد و مرجع عمده تاریخ ایران تا اول سده چهارم هجری است، همچنین این کتاب مأخذ عمده تمام کسانی واقع شده‌است که بعد از طبری به تألیف تاریخ اسلام اهتمام ورزیده‌اند. بری در رابطه با تاریخ زمان ساسانی مطالب را گسترده تر نگاشته‌است.
ولی در این قسمتها به غیر از قسمتهایی که از روایتگران مسلمان نقل می‌کند. در این باره منابع طبری با منابع راویان مسلمان برابری می‌کند که این نشانگر آن است که منبع راویان مسلمان و طبری منابع مشترک ایرانی است. طبری در این قسمت به تفضیل نسب‌ها و تاریخ ایرانیان و غیر ایرانیان (انیرانیان) را با جزئیات نصب دقیق ذکر می‌کند که این امر باعث برتری تاریخ طبری به تاریخ‌های هم سنگ خود در این زمینه‌است.
همچنین وی از آوردن مطالبی که مضامین "شعوبی و رنگ حماسی" دارند پرهیز کرده که از این جمله می‌توان به عدم پرداخت وی به مسائلی همچون زندگی خسرو برویز و یا از این دست اشاره نمود. تاریخ طبری را ابوعلی بلعمی به فارسی ترجمه و تلخیص کرده‌است و چون از خود مطالب دیگری افزوده‌است و تغییرات دیگری نیز داده‌است، کتاب او نسبتاً تألیفی نو به حساب می‌آید و به نام خود او تاریخ بلعمی نامیده شده‌است. شیوه نگارش تاریخ طبری، روش گرد آوری نقل قول‌ها بوده‌است، اما اینکار بی‌هیچ گزینش صحیحی صورت گرفته‌است تا جایی که نقل قول‌هایی از اشخاصی چون سیف بن عمر در آن به چشم می‌خورد که مورد رد بسیاری از محققان قرار گرفته‌است. منبع طبری برای دوران زندگی پیامبرگرامی اسلام، مورخین اهل مدینه قرن هشتم میلادی بود. البته تاثیرات فرهنگ قبل از اسلام نیز در نوشته‌های این مورخین ملاحظه می‌شود.
http://download.pconline.ir/ebook/47/Download-3058
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 12:21  توسط شهربندی  | 

جشن تيرگان يا تيرماه سيزده شو جشني به بلنداي تاريخ

 

 

سیزدهم تیرماه طبری که سالهاست در تقویم شمسی مصادف با دوازدهم آبانماه می باشد، از دیرباز در برخی نقاط ایران خصوصاً مازندران در چنین شبی مراسمی برگزار می شد،که همچون سایر مراسم سنتی و اساطیری بار معنایی خاصی دارد. پیش تر ها بسیاری از مراسم آیینی و اسطوره ای و حتی عقاید و باورها به صرف خرافی تلقی شدن، پیش پا افتاده و بی خردانه پنداشته می شد و در نتیجه طرد می گشت؛ امّا اخیراً مردم شناسان و اسطوره پژوهان از منظری دیگر به این مباحث می نگرند و از آنها در فهم وقایع دور تاریخی و نحوه ی برداشت پیشینیان کمک می گیرند. از جمله آن مراسم «تیرماه سیزه شو» است که هنوز در بخشهایی از دیار البرز از جمله استان مازندران،گیلان، گلستان، سمنان و تهران برگزار می شود

 

 تاریخچه

در ایران از زمانهای بسیار قدیم هر ماه دارای جشنی بوده و جشن هر ماه به نام همان ماه نامیده می شد، مانند جشن مهرگان، جشن تیرگان و .... در ایران باستان و همچنین تا حدود چهار قرن پس از اسلام در تقویم کشور به جای آنکه هر روز هفته نامی داشته باشد ،هر روز ماه دارای نامی بود، زمانی که نام روز و ماه یکی می شد، آن روز را جشن می گرفتند. چون روز سیزدهم هر ماه را تیر می گفتند، لذا روز تیر را در ماه تیر جشن می گرفتند.

ابوعبدالله محمدابن مقدسی در کتاب «احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم» در قسمت شگفتیهای سرزمین کوهستان می گوید: «و چون هر سال روز تیر از ماه تیر باشد مردم در آنجا ]پای کوه[ گرد آیند و ظرفها بیاورند، پس هر دارندۀ ظرف با یک دستک بر کوه کوبیده می گوید: «برای فلان کار از آب خود به ما بیاشامان» پس هر یک به اندازۀ نیاز بر می گیرد. روز سیزدهم هر ماه فارسی تیر نام دارد. ایشان روز سیزده تیرماه را به سبب همنام بودن روز و ماه جشن می گرفتند و این سنتی کهن بوده است.

ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه می گوید: «روز سیزدهم تیرماه، روز تیر است و عیدی است، تیرگان نام دارد، برای اتفاق دو نام و برای این عید دو سبب است. یکی آن است که افراسیاب چون به کشور ایران غلبه کرد و منوچهر را در طبرستان در محاصره گرفت، منوچهر از افراسیاب خواهش کرد که از کشور ایران به اندازۀ یک تیر به او بدهد و یکی از فرشتگان که نام او «سپندارمذ» بود، حاضر شد و منوچهر را امر کرد که تیر و کمان بگیرد به اندازه ای که به سازندۀ آن نشان داد، چنان که در کتاب اوستا ذکر شده و آرش را که مردی با دیانت بود، حاضر کردند. گفت که: «تو باید این تیر و کمان را بگیری و پرتاب کنی.» و آرش برخاست و برهنه شد و گفت: «ای پادشاه و ای مردم، بدن مرا ببنیند که از هر زخمی و جراحتی و علتی سالم است و من یقین دارم که چون با این کمان، این تیر را بیندازم پاره پاره خواهم شد و خود را تلف خواهم نمود. ولی من خود را فدای شما کردم.»

سپس برهنه شد و به قوت و نیرویی که خداوند به او داده بود، کمان را تا بناگوش خود کشید و خود پاره پاره شد و خداوند باد را امر کرد که تیر او را از کوه رویان بردارد و به اقصای خراسان که میان فرغانه و طبرستان است، پرتاب کند و این تیر در موقع فرود آمدن به درخت گردوی بزرگی گرفت که در جهان از بزرگی مانند نداشت و برخی گفتند از محل پرتاب تیر تا آنجا که افتاد هزار فرسخ بود و منوچهر و افراسیاب به همین مقدار زمین با هم صلح کردند و این قضیه ،در چنین روزی بود و مردم آن را عید گرفتند.»

در تاریخ طبری آمده است: «آرش از سر کوه دماوند تیری بینداخت به همۀ نیروی خویش، تیر از همه زمین طبرستان و زمین گرگان و زمین نیشابور و از سرخس و همۀ بیابان مرو بگذشت و به راست جیحون افتاد. افراسیاب را سخت اندوه آمد که چندان پادشاهی او را از سرحد سرخس تا لب جیحون به منوچهر بایست دادن.»

سبب دوم آنست که «دهم فذیه» که معنای آن حفظ دنیا و حراست فرمانروایی در آنست و «دهقنه» که معنای آن عمارت دنیا و زراعت و قسمت کردن است و با هم توأم اند و کتابت به وسیله هوشنگ و برادرش در این روز صادر شد. در این روز هوشنگ مردم دنیا را امر کرد که لباس کاتبان بپوشند و دهقانان را نیز بر همین کار امر کرد و از این روز ملوک و دهقانان و موبدان و غیر ایشان این لباس را پوشیدند و تا روزگار گشتاسب از راه اجلال کتابت و اعظام دهقنه این رسم باقی بوده و در این روز ایرانیان غسل می کنند و اهل آمل در این روز به دریای خزر می روند و همه روز را آب بازی می کنند.

مراسم تیرماه سیزه شو

در اجرای مراسم «تیرماه سیزه شو» ]سیزدهم تیرماه طبری= دوازدهم آبان ماه شمسی[که در بعضی مناطق مثل روستاهای غرب شیرگاه به نام «لال شو» نیز معروف است، مردی به عنوان «لال» انتخاب می شود. درگذشته این شخص لباس کهنه و مندرسی می پوشید و یقه های کت را بالا آورده و کلاهش را بر سر می گذاشت و با کاههایی که به صورت طناب درست می کردند، دور کمر، پاها و سرش را می بستند. ضمناً تارهای کاهی را که به سر بسته می شد، به طوری آویزان بود که صورت او را تقریباً می پوشاند. چنانچه لال سیّد بود، شال سبزی به کمر خود می بست.

شخصی که نقش لال را بازی می نمود، در غروب دوازدهم تیرماه طبری در رودخانه روستا که به آن «درکا» می گویند ،خود را با آب سرد می شست، به طوری که از سرما قدرت صحبت کردن نداشت و به اصطلاح لال می شد. این شخص را فرد دیگر به نام «لال مار» (مادر لال) که یک پسر نوجوان یا جوان است همراهی می کرد. در برخی مناطق شخص سومی نیز آنها را همراهی می کرد که وظیفه اش حمل ترکه های درخت توت بود. این شخص به «شیش دار» معروف است. «شیش» به معنی ترکه است و ترکه درخت توت را «توت شیشک» می گویند.

«لال مار» یا «شیش دار» در غروب همان روز موظف بود به تعداد خانوارهای محل شاخه های بلند و نازک درخت توت «تیردار» را که همان «توت شیشک» است، از درخت توت کنده و با کندن تمامی برگهای شاخه (بجز دو یا سه برگ بالایی) آماده نماید. «لال»، «لال مار» و «شیش دار» در اوایل شب در حالی که لال مار یک کیسه و شیش دار ترکه های توت را در دست داشتند راهی خانه های مردم می شدند و وقتی به در حیاط هر خانه ای می رسیدند، «لال مار» با صدای بلند این آواز را می خواند؛ «لال اِنه، لال اِنه/ پیسه گِندِه خوار اِنه/ پار بورده اَمسال اِنه/ چَلِّ بَزِن/ دیگّ بَزِن/ گره چلیّکِ بَزِن، ... لال اِنه، لال اِنه، ... .

یعنی: لال می آید، لال می آید، کسی که شیرینی «پیسه گنده» را می خورد می آید، پارسال رفت و امسال می آید، به چرخ نخ ریسی بزن، به دیگ بزن، به گهوارۀ بچه بزن، ... لال می آید، لال می آید، ... . پس از خواندن این آواز «لال» وارد حیاط و سپس وارد اطاق می شد و با شاخه های بلند توت (توت شیشک) که در دستش بود، آهسته بر سر کلیه افراد خانواده می زد. او در این بین باید مواظب می بود که بر سر مادران باردار و کودکانی که هنوز سخن گفتن را آغاز نکرده اند، نزند. چون معتقد بودند که موجب لال شدن نوزادان و یا سقط جنین خواهد شد. همچنین بر سر بچه هایی که از لال می ترسیدند هم نمی زد. لال پس از زدن چوب بر سر افراد خانواده، آن را درون اطاق می انداخت و می رفت. لال تحت هیچ شرایطی حق صحبت کردن نداشت، حتی اگر کسی او را مورد اذیت و آزار قرار می داد و یا حتی او را به شوخی مورد ضرب و شتم قرار می دادند. پس از خارج شدن «لال» از حیاط، «لال مار» که دم در حیاط ایستاده بوده، کیسه به دست وارد می شد و صاحب خانه در درون کیسۀ او چیزهایی مثل «گردو، عسل، برنج، نیشکر، پیسه گنده، و یا پول» می گذاشت. بعد از رفتن آنها زن صاحبخانه «توت شیشک» را بین چوبهای سقف بام خانه (چاج) می نهاد و معتقد بودند که «توت شیشک» لال برکت بام را زیاد و حیوانات موذی مثل موش و سوسک و ... را دفع می کند.

 

مراسم «تیرماه سیزه شو» به همین شکل با رفتن گروه لال به خانه های دیگر و اضافه شدن بچه های هر خانه به دنبال این گروه و هم آواز شدن آنها با گروه لال ادامه داشت تا آخرین خانۀ آن روستا.

 

درغروب لال شو (تیرماه سیزه شو) افرادی که درختی از درختان آنها محصول نداده بود و یا محصول آن خوب نبود، با یک «تبر» و به همراه فرد دیگری به زیر آن درخت می رفتند و صاحب درخت با پشت تبر ضربه ای بر درخت می زد و به ظاهر قصد قطع کردن درخت را می نمود. فرد همراه ضامن درخت می شد و می گفت: «من ضمانت او را می نمایم که سال آینده محصول خوبی دهد». و معتقد بودند که این عمل موجب پربارشدن درخت در سال آینده خواهد گردید.

در بعضی نقاط خانواده ها در این شب در خانه هایشان جمع می شوند و فال حافظ می گیرند. همچنین به وسیلۀ گردو بخت و اقبال خود را آزمایش می کردند. به این صورت که فردی از افراد خانواده (که احتمالاً بزرگ خانواده بود) تعدادی گردو را در دستش می چرخاند و سپس گردوها را روی زمین می ریخت و بعد از آن یکی از افراد، گردویی را بر می داشت و سپس گردوی او را می شکستند، کیفیت مغز گردو خوش اقبالی یا بداقبالی فرد را در سال آینده نشان می داد.

«لال» یا «لال شیش زن» در این شب وظیفه دارد که زن نازا را ناگهان و بی صدا به نرمی با ترکه بزند و دیگری که ناظر این عمل است، برای ضمانت جلو می آید و می گوید: «بس است. همین امسال اگر این زن باردار نشد، شما سال دیگر حق دارید با چوب او را تنبیه کنید» همچنین با دخترانی که در خانه مانده اند، نظیر این عمل انجام می شد. لال با تشدد به وسیله چوب دختر را وادار به بیرون رفتن از خانه می کند، دختر هم که قضایا را می داند، اطاعت کرده خارج می شود.

از مناطقی که این مراسم در آنها انجام می شد و در برخی هنوز هم انجام می شود می توان به سوادکوه، سنگسر، شهمیرزاد، فیروزکوه، دماوند ،بهشهر، دامغان، ساری، بابل، آمل، نوشهر، تنکابن، نور و طالقان نام برد. لازم به یاد آوریست این مراسم امروزه در شهرها کمتر و در بسیاری از روستاهای این مناطق رواج دارد.

 

در این شب انواع شیرینی ها، تنقلات و میوه ها [مثل: بشتزیک (تهیه شده از شیرۀ خرمالوی وحشی، مغز گردو، کنجد و شکر، پیسه گنده (تهیه شده از مغز پودر شدۀ گردو، برنج، آرد برنج، شکر یا عسل و ... ) همچنین میوه ها و تنقلاتی مانند: انار، پرتقال، خربزه، هندوانه، ازگیل (کنس)، گندم برشته، کشمش، گردو، تخمه، شاهدانه، سنجد ،حلوا، نخودچی و ... ] تهیه و خورده می شود. در آمل به اینها «خارچی» (چیز خوب) گفته می شود و در سنگسر از سیزده مادّۀ غذایی مثل (گوشت، آب، سبزی، برنج، عدس، نخود، نمک و ... ) غذایی درست می کنند که به آن سیزده چی می گویند.

آداب و رسوم این شب هر ساله رو به زوال و فراموشی می رود ولی آثار آنرا در خاطرات افراد مسن روستایی و بعضی از کتب که صفحاتی را به این مراسم اختصاص داده اند و همچنین ترانه های مازندرانی می بینیم. ترانۀ زیر نشان می دهد که در گذشته افراد خانواده در شب تیرماه طبری یا لال شو در کنار هم چنین ترانه هایی را می خواندند:

«سه پنج روز پونزه بیه ته نمویی تیرماه سیز بیه ته نمویی

مره وعده هدایی سر خرمن خرمن کر بزه ته نمویی»

ترجمه: 

«سه پنج روز پانزده روز شد [ولی تو نیامدی]، سیزده تیرماه [طبری] هم آمد، تو نیامدی./به من وعده سر خرمن دادی که هنگام خرمن کوبی می آیی. [ولی] خرمنها کوبیده شدند، تونیامدی.»

در سروده ای دیگر از شاعر معروف مازندرانی امیر پازواری نیز چنین آمده:

«تیرماه سیزه شو خجیره دوس لبون شربت او خجیره

کمون برقه و چش سیو خجیره عید شو با یار سینه سو خجیره»

ترجمه:

«شب سیزدهم تیرماه [طبری] چه خوب و لذت بخش است. بر لبان دوست آب و شربت چه خوب و شیرین است/ ابرو کمانی با چشمان سیاه چه خوب و زیبا است. در شب عید با نور قلب یار چه خوبست»

در سروده های دیگری از شاعران بنام فارسی نیز اشاره هایی به چنین روز و چنین جشنی شده است:به روز تیر و مه تیر عزم شادی کن که از سپهر ترا فتح و نصرت آمد تیر

http://www.kandelous.blogfa.com/post-287.aspxبرگرفته از

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 12:18  توسط شهربندی  | 

تاریخ طبری

  آغاز تاریخ «طبری» یا «مازندرانی» همزمان با سال ۳۱ هجری است. پس از در گذشت یزدگرد سوم، «اسپهبد گیل ژاماسبی» پادشاه تبرستان برای آیین نیاکان خود پرچم استقلال برافراشت، از آن زمان تاریخ نوین مازندران پس از ظهور و گسترش اسلام در این سرزمین آغاز گشت.

      در گاهشماری مازندرانی که به نام «فرس قدیم» شناخته می شود، سال ۳۶۵ روز دارد و آن دوازده ماه ۳۰ روزه است و ۵ روز به نام «پیتک» یا «پتک»، در سال چهارم یک روز به پتک افزوده می شود و آن را «شیشک» می نامند. این سال، ۶ ساعت و کسری کمتر از ۱ سال خورشیدی دارد و از این رو ماه های آن گردان است و جای هر ماهش با گذشت ۱۲۸ سال یک ماه پیشتر می افتد.
ولی همچون سال خورشیدی هر سال طبری نیز به چهار بخش، بهار، تابستان، پاییز و زمستان تقسیم می شود.

     مازندرانی ها سال این گاهشماری را از «ارکه ما»(آذرماه) آغاز و به «اونما»(آبان ماه) ختم می کنند.

   پنج روز «پیتک» را هم به پایان «اونما» می افزایند و هر یک از ماه ها را به ترتیب زیر چنین می خوانند :

ارکما یا ارکه ماه  (آذرماه)  arkemah
دما یا دیما  (دی ماه)  demah
وهمن ما یا وهمنه ماه  (بهمن ماه)  vahmenemah

نوروز ما یا نرزما یا عیدما  (اسفندماه)  nerzemah
سیوما یا فردین ما  (فروردین ماه)  ferdinemah
کرچ ما یا ک'رچ ما  (اردیبهشت ماه)  kerchemah

خرماه یا هر ما  (خرداد ماه)  kharemah
تیرما  (تیر ماه)  tiremah
مردال ما یا ملارما  (مرداد ماه)  mellaremah

شرویرما یا شروین ما  (شهریور ماه)  sharviremah
میرما  (مهرماه)  miremah
اونما  (آبانماه)  onemah

           نظیر این گاه شماری را «امیر تیمور قاجاری» در زمان محمدشاه قاجار، در کتاب «نصاب طبری» زیر عنوان «اسامی ماه های فرس» چنین یاد کرده است :

          «... سیوماه و کرچ و هره ماه، تیر دگر هست مردال و شروین میر چه اونه ماه وارکه ماه است و دی ز پی وهمن و هست نوروز اخیر پتک را بدان خسمه زائده به آیین هرگز صغیر و کبیر مازندرانی ها نخستین روز هر ماه را «مارماه» می  نامند و در سپیده دم آن در هر خانه مرد یا زن یا کودکی خوش قد پا به آستانه ی خانه می گذارد تا به آن خانواده، آن ماه تا آخرین روزهایش خوش بگذرد. نیز در روز «مارما» هر ماه داد و ستد نمی کنند و چیزی به کسی نمی دهند یا نمی بخشند و چنین کارهایی را بدشگون می  پندارند. چگونگی هوای هر روز از پنج روز پیتک را نشانه ای از هوای ماهی از پنج ماه پس از آن می  دانند. اگر هوای نخستین روز پیتک آفتابی باشد هوای روزهای «ارکما» را هم آفتابی می  پندارند. یا اگر هوای دومین روز آن بارانی باشد، هوای «دما» را بارانی می دانند، به همین گونه چگونگی «وهمن ما» و «فردین ما» و «نوروزما» می انگارند.
     همچنین هوای هریک از روزهای طاق «کرچما» را تا چهاردهم، یعنی روزهای اول و سوم و پنجم، سیزدهم، که جمله هفت روز می شود، نشان های از هوای روزهای «کرچما» و شش ماه دیگر سال می دانند.
      مثلا اگر آسمان روز اول «کرچما» گرفته و بارانی شود، هوای سراسر ماه «کرچما» را گرفته و بارانی می پندارند. یا اگر هوای روز سوم آن باز و آفتابی شود، هوای تمام روزهای ماه «هر ما» را باز و آفتابی خواهند دانست.

     به همین طریق هوای روزهای پنجم و هفتم و سیزدهم را نشانه هایی از برای هوای ماه های «تیرما» «مردال ما» و ... «اونما» می انگارند این هفت روز از «کرچما» را «کرچ در» می نامند و در این روزها گلکاری نمی کنند، تن نمی شویند، موی سر و چهره نمی تراشند و پشم گوسفند و موی بز نمی چینند و چون معتقدند که : اگر گلکاری بکنند مار در خانه ی شان آشکار خواهد شد و آشیانه و تخم گذاری خواهد کرد. اگر موی سر بتراشند یا  تن بشویند، موی سر و تن و چهره ی شان سفید می شود و می ریزد. اگر پشم گوسفند یا موی بز را بچینند، بیماری و بلا در دام می افتد.

برگرفته از http://esas.blogfa.com/post-38.aspx

جدول نام و اسامي ماهها

رديف

خورشيدي

ميلادي

صورفلكي

قمري

طبري (مازندراني)

ديلمي (گيلاني)

1

فروردين

ژانويه

حمل

محرم

فردينه ماه

نوروزماه

2

اردي بهشت

فوريه

ثور

صفر

كرچه ماه

كورچ ما

3

خرداد

مارس

جوزا

ربيع الاول

هر ماه

اريه ما

4

تير

آوريل

سرطان

ربيع الثاني

تير ماه

تيرما

5

مرداد

مه

اسد

جمادي الاول

ملاره ماه

مردال ما

6

شهريور

ژوئن

سنبله

جمادي الثاني

شروينه ماه

شرير ما

7

مهر

ژوئيه

ميزان

رجب

مير ماه

امير ما

8

آبان

اوت

عقرب

شعبان

اونه ماه

اول ما

9

آذر

سپتامبر

قوس

رمضان

اركه ماه

سيا ما

10

دي

اكتبر

جدي

شوال

د ماه

ديا ما

11

بهمن

نوامبر

دلو

ذيعقده

وهمنه ماه

ورفنه ما

12

اسفند

دسامبر

حوت

ذيحجه

نوروز ماه

اسفندار مز ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 12:5  توسط شهربندی  | 

نوروزتان مبارک


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 23:48  توسط شهربندی  | 

نوروز در روایات دینی و اسلامی

ما در متون روايى شيعه، در موضوع يادشده با دو دسته روايت روبرو هستيم; دسته نخست، رواياتى كه سنت ايرانى نوروز، در آنها مورد تاييد قرار گرفته و «روزنوروز» مبارك قلمداد شده است. دسته دوم; رواياتى كه اين سنت را تاييد نكرده و آن را سنتى خلاف اسلام شمرده اند.
در اينجا براى آشنايى شما عزيزان به نمونه هايى از دو دسته روايات اشاره مى كنيم.

1. دسته اول روايات

معلى بن خنيس از امام صادق (ع)، روايتى را نقل كرده كه در آن ضمن بزرگداشت نوروز، وقايع مختلف تاريخى برنوروز منطبق شده است. متن روايت يادشده از اين قرار است:

معلى بن خنيس قال: دخلت على الصادق جعفربن محمد، عليه السلام، يوم النيروز فقال، عليه السلام، اتعرف هذا اليوم؟ قلت: جعلت فداك، هذا يوم تعظمه العجم و تتهادى فيه، فقال ابوعبدالله الصادق، عليه السلام، والبيت العتيق الذى بمكة ما هذا الامر قديم افسره لك حتى تفهمه. قلت: يا سيدى ان علم هذا من عندك احب الى من ان يعيش امواتي و تموت اعدائى! فقال: يا معلى! ان يوم النيروز هواليوم الذى اخذ الله فيه مواثيق العباد ان يعبدوه و لايشركوا به شيئا و ان يؤمنوا برسله و حججه، و ان يؤمنوا بالائمه، عليه السلام، و هو اول يوم طلعت فيه الشمس، و هبت به الرياح، و خلقت فيه زهرة الارض، و هو اليوم الذى استوت فيه سفينة نوح، عليه السلام، على الجودى، و هو اليوم الذى احيى الله فيه الذين خرجوا من ديارهم و هم الوف حذر الموت فقال لهم الله موتوا ثم احياهم (75) و هو اليوم الذى نزل فيه جبرئيل على النبى صلى الله عليه وآله و هو اليوم الذى حمل فيه رسول الله صل الله عليه وآله اميرالمؤمنين على، عليه السلام، منكبه حتى رمى اصنام قريش من فوق البيت الحرام فهشمها، و كذلك ابراهيم، عليه السلام، و هو اليوم الذى امر النبى، صل الله عليه وآله، اصحابه ان يبايعوا عليا، عليه السلام، بامرة المؤمنين، و هو الذى وجه النبى، صل الله عليه، عليا الى وادى الجن ياخذ عليهم بالبيعة له، و هو اليوم الذى بويع لاميرالمؤمنين، عليه السلام، فيه البيعة الثانيه، و هو اليوم الذى ظفر فيه باهل النهروان و قتل ذالثدية و هو اليوم الذى يظهر فيه قائمنا و ولاة الامر و هو اليوم الذى يظفر فيه قائمنابالدجال فيصلبه على كناسة الكوفة، و ما من يوم نيروز الا و نحن نتوقع فيه الفرج، لانه من ايامنا و ايام شيعتنا، حفظته العجم و ضيعتمو انتم ... (2) معلى بن خنيس گويد: در روز نوروز بر امام صادق عليه السلام وارد شدم، ايشان فرمودند كه آيا اين روز را مى شناسى؟

عرض كردم: فدايت گردم اين روز، روزى است كه غير عربها (ايرانيان) آن را گرامى داشته و به يكديگر هديه مى دهند، امام صادق، عليه السلام، فرمودند: قسم به خانه عتيقى كه در مكه هست اين (تعظيم و هديه دادن) ريشه طولانى و قديمى دارد و براى تو آن را توضيح مى دهم تا از آن مطلع شوى، گفتم: اى آقاى من چنانچه اين مطلب را از تو بياموزم براى من بهتر از زنده شدن مردگانم و مردن دشمنان من است. حضرت فرمود: اى معلى! نوروز، روزى است كه خداوند در آن از بندگان خويش ميثاق گرفت كه جز او را عبادت و پرستش نكرده و به او شرك نورزند و به فرستادگان و پيامبرانش و نيز ائمه هدى ايمان بياورند. نوروز اولين روزى است كه خورشيد در آن طلوع كرد و باد در آن وزيدن گرفت و در آن روز درخشندگى زمين خلق شد. نوروز روزى است كه كشتى نوح بر كوه جودى كناره گرفت و نوروز روزى است كه افرادى كه از خانه هاى خود خارج شده و به آزمايش الهى از دنيا رفتند، مجددا به دنيا بازگشتند. در اين نوروز است كه جبرئيل بر پيامبر اكرم، صل الله عليه وآله، نازل شد و درست در همين روز است كه پيامبر اسلام، حضرت على را بر شانه خود گذاشت تا او بتهاى قريش را از بيت الحرام پايين كشيد و آنها را درهم شكست.

نوروز روزى است كه پيامبر به اصحابش دستور داد تا در مورد خلافت و ولايت مؤمنان با حضرت على عليه السلام بيعت كنند و در همين نوروز بود كه پيامبر، صل الله عليه وآله، على، عليه السلام، را به سوى جنيان فرستاد براى او از آنان يعت بگيرد. نوروز روزى است كه براى حضرت على بيعت مجدد گرفته شد و نوروز روزى است كه حضرت على، عليه السلام، بر اهل نهروان پيروز شد و ذوالثديه را كشت و نوروز روزى است كه قائم ما در آن روز ظاهر مى گردد و بالاخره نوروز روزى است كه قائم ما در اين روز بر دجال پيروز مى شود و او را بر زباله دان كوفه آويزان مى كند و هيچ نوروزى نيست مگر آنكه ما در آن روز توقع ظهور حضرت حجت، عجل الله تعالى فرجه الشريف، را داريم چرا كه اين روز، از روزهاى ما و شيعيان ما است كه عجم (ايرانيان) آنرا گرامى دشته ولى شما آنرا ضايع نموديد ...

آنگونه كه از حديث فوق به دست آمد، روز نوروز پيوند عميقى با مساله ولايت و رهبرى مسلمانان دارد، از اين روى شايسته است كه عيد نوروز را جشن ولايت دانسته و پيوسته در آن به ياد ظهور منجى عالم بشريت حضرت امام زمان، عجل الله تعالى فرجه الشريف، باشيم.

2. دسته دوم روايات

روايتى از حضرت امام موسى بن جعفر، عليه السلام، نقل شده كه ظاهر آن دلالت بر عدم تاييد سنت نوروز از سوى پيشوايان دارد. در اين روايت چنين آمده است:

حكى ان المنصور تقدم الى موسى بن جعفر عليه السلام بالجلوس للنهنتة فى يوم النيروز و قبض ما يحمل اليه فقال: انى قد فتشت الاخبار عن جدى رسول الله فلم اجد لهذا العيد خبرا و انه سنة الفرس و محاها ان اسلام و معاذ الله ان نحيى ما محاها الاسلام فقال المنصور انما نفعل هذا سياسة للجند فسالتك بالله العظيم الا جلست فجلس (3)

حكايت شده كه منصور به سوى امام كاظم عليه السلام فرستاد تا در روز نوروز براى تهنيت جلوس كند و آنچه بسوى او حمل مى شد، بگيرد. حضرت فرمود من اخبار جدم رسول خدا را بررسى كردم و در آنها براى اين عيد خبرى نيافتم و اين سنت ايرانيان است كه اسلام آنرا محو كرده است و به خدا پناه مى برم كه چيزى را كه اسلام محو كرده احياء كنم. منصور در پاسخ گفت: ما اين كار را براى اداره (سرگرمى) لشكريان انجام مى دهيم و تو را به خداى بزرگ سوگند مى دهم كه در اين مجلس بنشينى و آنگاه حضرت نشست.

مرحوم مجلسى در بحارالانوار روايت يادشده را مورد نقد و بررسى قرارداده و مى فرمايد:

«هذا الخبر مخالف لاخبار المعلى و يدل على عدم اعتبار النيروز شرعا و اخبار المعلى اقوى سندا و اشهر بين الاصحاب » (4)

اين خبر با اخبار معلى بن خنيس مخالفت داشته و دلالت بر بى اعتبارى نوروز از جهت شرعى مى كند، اما اخبار معلى از نظر سند قويتر بوده و در نزد اصحاب شهرت بيشترى دارد.

اما توجيهات ديگرى نيز براى اين روايت مطرح است كه باختصار به آنها اشاره مى كنيم:

1. اين روايت به احتمال بسيار قوى در مقام تقيه اى بيان شده و حضرت در صدد بيان حكم واقعى عيد نوروز نبوده است. زيرا منصور اصرار شديدى براى حضور حضرت در جلسه داشته و مى خواسته از آن بهره بردارى سياسى كند، اما امام نمى خواست از وجودش سوء استفاده شود و حضرت براى اينكه در اين جلسه حضور پيدا نكند به دنبال عذرى بوده است. خصوصا كه اين مجلس براى نظاميان برپا شده بود و از حساسيت ويژه اى برخوردار بوده است.

2. پاسخ ديگر آنكه عيد نوروز سنت ديرينه اى بوده و همگان هم از آن اطلاع داشته اند. در صورتى كه اين عيد مطلوب اسلام و شرع نبوده، چرا در اين رابطه روايت صريح و متقنى وجود ندارد و اين مورد از مواردى است كه مورد ابتلاءبخش وسيعى از مسلمانان است و در صورتى كه حديث معتبرى وجود داشت، حتما نقل مى شد.

3. سومين پاسخ آنكه علما و فقهاى بسيارى آن را تاييد كرده اند. به عنوان نمونه احمدبن فهد الحلى مى گويد: يوم النيروز يوم جليل (القدر) و تعيينه من السنة غامض مع ان معرفته امر مهم من حيث انه تعلق به عبادة مطلوبة للشارع و الامتثال موقوف على معرفته (5)

روز نوروز، روز با ارزشى است ولى معين كردن آن در سال مشكل است با اينكه شناخت آن (نوروز) امر مهمى است چرا كه عبادتى كه مورد نظر شارع است به آن روز تعلق گرفته است و اطاعت آن عبارت متوقف بر شناخت آنست.

پس در نتيجه عيد نوروز مورد تاييد روايات متعددى است و روايت معتبرى كه بر بى اعتبارى آن از نظر اسلام دلالت كند، وجود ندارد

دعاى هنگام تحويل سال
يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول والاحوال حول حالنا ال احسن الحال

اى دگرگون كننده قلبها و ديده ها! اى تدبيرگر شبان و روزان! اى متحول كننده سالها و حالتها! حالات ما را به نيكوترين حالات تبديل نما!

اين دعا بر چهار نكته اساسى تاكيد دارد 1- تحول 2- محور تحول 3- متحول كننده 4- هدف تحول

1-اصل تحول

اين دعا به واژه هاى مختلفى تحول و دگرگونى را در همه ابعادش مطرح مى كند، دگرگونى در قلب و ديده و شب و روز و سال و حوادث جارى در آن و حالات انسانى.

بر طبق اين دعا جهان در عين سكون داراى تغيير و تحول عميقى در درون خويش است و دامنه اين تحول آنچنان گسترده است كه از عالم خارج و آفاق گرفته تا عالم درون و انفس را شامل مى شود و در واقع لازمه بقاء جهان به تحول و دگرگونى است.

2- محور تحول (محول)

اين دعا علاوه بر اصل تحول و گستردگى آن به محول يعنى متحول شونده هم اشاره مى كند، آنگونه كه طبيعت از خواب زمستانى بيدار شده و بيابانها و كوهها لباس سبز رنگ زيبايى مى پوشد و طراوت و نشاط خاصى مى يابد و گلهاى رنگارنگ زينت بخش زمين مى شوند، گل سرسبد هستى و خليفة الله يعنى انسان هم بايد متحول شود، تحول در همه ابعاد روحى و روانى او اعم از انديشه، تفكرات، طرز نگرشها و باورها ... صورت پذيرد.

انسان مؤمن هميشه بايد به فكر تحول در درون خود باشد و لازمه تكامل يافتن انسان متحول شدن اوست، اين دعا بطور ظريفى به دگرگونى طبيعت و دگرگونى حالات انسانى اشاره مى كند.

3- آواى توحيد (محول)

در سرتاسر دعا و در هر فقره آن سخن از توحيد است، دگرگون كننده قلبها و ديده ها پشت سرهم در آمدن شب و روز و رقم خوردن حوادث سال و حالات انسانى همه از قدرت و حكمت الهى سرچشمه گرفته است و برخلاف آنان كه براى هريك از اين عناوين خدايى قايل بودند به ارباب انواع اعتقاد داشتند، اين دعا تاكيد مى كند كه همه اينها يك خدا دارد و درواقع اين دعا از كثرت گرايى به توحيد دعوت مى كند.

4. هدف تحول (محول اليه)

هدف اين تحول عظيم كه از اعماق طبيعت آغاز شده و به حالات انسان رسيده است، اينست كه حالات انسانى به بهترين حالات يعنى قرب الهى تبديل شود.

احسن حال و قرب الهى هدف اين تحول بزرگ است، با اين نگرش دعاى مزبور يك نظام آموزشى عقيدتى به معناى كامل است.

آداب دينى عيد نوروز
در روايات، اعمال و آداب مختلفى براى اين روز بيان شده كه خود حاكى از ارزش و اهميت اين روز دارد:

1. طهارت و پاكيزگى

اين دستورالعمل شبيه آدابى است كه در ساير اعياد اسلامى رعايت مى شود.

قال الصادق عليه السلام «اذا كان يوم النيروز فاغتسل والبس انظف ثيابك و تطيب باطيب طيبك و تكون ذلك اليوم صائما» (6)

هرگاه نوروز فرا رسد غسل كرده و پاكيزه ترين لباسهايت را پوشيده و از معطرترين عطرهايت استفاده كن و آن روز را روزه بگير.

2. هديه دادن

از اميرالمؤمنين على عليه السلام چنين نقل شده كه فرمودند «اتى على عليه السلام بهدية النيروز فقال عليه السلام ما هذا؟ فقالوا يا اميرالمؤمنين اليوم النيروز! فقال عليه السلام اصنعوان كل يوم نيروزا» (7)

در روز نوروز هديه اى براى اميرالمؤمنين على عليه السلام آورده شد. حضرت فرمودند اين هديه چيست؟ آنان پاسخ دادند اميرالمؤمنين امروز نوروز است امام فرمودند: هر روز را براى ما نوروز كنيد. در هديه آنچه مهم است، ارتباط روحى و ايجاد محبت است نه مقدار و كيفيت ... و در اين زمينه نبايد به تكلف افتاد.

امام صادق عليه السلام در مورد اهميت هديه مى فرمايد: «تهادوا تحابوا فان الهدية تذهب بالضغائن.»

به يكديگر هديه دهيد تا بين شما محبت ايجاد شود زيرا هديه كينه ها را از بين مى برد.

3. پيامبر اكرم در مورد ياد و ذكر خدا در اعياد چنين مى فرمايد: «زينوا اعيادكم بالتكبير»

اعياد خود را با ياد و ذكر عظمت خدا زينت دهيد.

4. صله رحم و ديدار با دوستان

در اين روز ارتباط با بستگان و فاميل ار اعمال نيكو و شايسته است، در روايات، نتايج و آثار فراوانى براى صله رحم بيان شده است قال الباقر عليه السلام «صلة الارحام تزكى الاعمال و تنمى الاموال و تدفع البلوى و تنسى ء الاجل » (9)

ارتباط با خويشان، اعمال را پاكيزه مى كند، دارائيها را افزايش مى دهد و بلاهارا دور مى كند و مرگ آدمى را به تاخير مى اندازد.

اگر افرادى از بستگان قطع ارتباط كرده باشند، مناسب است انسان مؤمن در ايجاد ارتباط پيشقدم شده و به كينه توزيها و وسوسه هاى شيطان پشت پا بزند، رسول گرامى اسلام مى فرمايد: «صل من قطعك و احسن الى من اساء اليك و قل الحق و لو عليك » (9)

با آنكه با تو قطع ارتباط كرده، ارتباط ايجاد كن و آنكس كه به تو بدى كرده به او نيكويى بنما و حق را گرچه به ضررت باشد اظهار كن.

علاوه بر ديدار از فاميل، ديدار و زيارت برادران دينى ارزش بسيارى دارد، چنانكه در روايت آمده كه زيارت برادر دينى، زيارت خداوند محسوب مى شود. قال الصادق عليه السلام «من زار اخاه فى الله، قال الله عزوجل اياى زرت و ثوابك على و لست ارضى لك ثوابا دون الجنة » (10)

هرگاه كسى برادرش را در راه خداديدار كند، خداوند مى فرمايد: تو مرا زيارت كردى و پاداش تو بر من است و براى تو ثوابى كمتر از بهشت راضى نمى شوم. 

http://mouood.org/content/view/1076/3/


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 23:12  توسط شهربندی  | 

غار هوتو و کمربند بهشهر

هوتو نام غاری است در نزدیکی بهشهر و در روستای تروجن (شهیدآباد) که قدمت تاریخی دارد و آثار باستانی مهمی درباره زندگی انسان‌های اولیه در آن پیدا شده‌است.[۱] این غار در دامنه کوه البرز و رو به دریا و در ابتدای ورودی شهر بهشهر و در فاصله پنجاه متری جفت خود، غار کمربند قرار گرفته‌است.

این غار و غار کمربند، به لحاظ کشف اسکلت انسان با قدمت هفتاد هزار سال معروفیت جهانی دارد. مهمترین این کشفیات اسکلت مادر ۱۶ ساله و نوزاد وی می‌باشند. غار در حال حاضر دو مدخل در در ارتفاع مختلف و یک سوراخ تهویه در سقف دارد.

دست یافته‌های این غار

طبق کاوش‌های واندنبرگ در غاز هوتو بهشهر سنگ ریزه‌ها و اسکلت سه انسان کشف شد که 5000 الی 7000 سال قبل (در کتاب تاریخ مازندران باستان ق.م ذکر شده)در این منطقه زندگی می کردند.غار هوتو در غرب بهشهر واقع وآنچه در این مکان کشف شده شامل نشانه هایی از دوران یخچال، عهد آهن، نوسنگی، آغاز پارینه سنگی و اشیائی از سنگ چخماق که مربوط به پارینه سنگی بوده یافت شده است. اما آقای ستوده در کتابش از آستارا تا استارآباد این مکان را دقیق تر شرح می دهد:سال 1951 م. گودالی عظیم کنده شد.از عمیق‌ترین نقطه این گودال به سنگ ریزه‌های عصر یخچال برخوردند.در این گودال طبقاتی از عهد آهن تا نئولیتیک و در پایین آن آثار پالئو لیتیک دیده می شود.برای تحقیق بیشتر گودالی در طبقات دوران یخبندان کنده شد که شامل سنگ ریزه‌های سیاه بود.در فاصله میان هر یک ماسه و لای قرار داشت.کمی پاین تر قشری از سنگ ریزه‌های قرمز مخلوط با ماسه و پایین تر از آن قشری از سنگ ریزه‌های قرمز مخلوط با ماسه و خاک رس دیده شد.در این قشر اشیای از سنگ چخماق بدست آمد که مبوط به عصر پالئولیتیک است.در قشر دیگر این طبقه بود که اسکلت سه انسان کشف شد.

اين دو غار كه به فاصله 100 متر از يكديگر قرار گرفتند در سال 1949 و 1951 ميلادي به سرپرستي " كارلتون كون "  ، استاد باستان شناسي دانشگاه فيلادلفياي آمريكا حفاري و مورد بررسي قرار گرفت .

كشف سه اسكلت متعلق به يك مرد و دو زن از دوره ي نئاندرتال نشان مي دهد كه قدمت اين مكان به 75000 سال پيش از ميلاد مسيح بالغ مي شود و وجود استخوان هاي جانوري ، دانه ي گياهان ، تكه هاي سفال و سنگ چخماق به دست آمده نشان دهنده ي اهلي شدن حيوانات ، آغاز دوره كشاورزي ، استفاده از آتش و پخت سفال در اين منطقه است .

آثار مكشوفه از غار " هوتو و كمربند ، كميشان و گوهر تپه " نشان مي دهد كه اين اماكن در دوران باران ، ميزبان حضور انسان ها بوده است و داراي آثار متعددي از چهار دوره تاريخي مربوط به پيش از تاريخ است .

نتايج باستان شناسي هاي صورت گرفته گوياي آن است كه ساكنين اين اماكن با هنر بافتني و اهلي كردن خوك و بز كوهي آشنا بوده اند و براي شكار حيوانات از سنگ چخماق و تيغه هاي سنگي استفاده مي كردند .

" دياكنوف " آثار به دست آمده از اين دو غار را مربوط به نقاط مسكوني شكارچيان دوره هاي " مزوليتيك " و " نئوليتيك " ( تا 11000 سال قبل ) مي داند و معتقد است كه شكار عمده آنها " گاو نر ، آهو ، گوزن و گوسفند گوهي " بوده است . در مورد ساخت ابزار و وسايل مورد نياز در اين مكان بايد گفت كه در بخش بالاي غار ، آثار سفالگري به دست آمده گوياي آن است كه در 7000 سال پيش اهالي ساكن در اين منطقه با هنر سفالگري آشنا بوده اند .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 21:46  توسط شهربندی  | 

غار هوتو و کمربند

غار كمربند غاري است آهكي كه قدمت آن به دوره ژوراسيك بر ميگردد.نزديك غار رگه هاي سنگ چخماخ وجود دارد و ساكنان آن براي توليد ابزار خودمجبور به تهيه مواد خام از دور دست نبودند..ساكنان آن در دوره نوسنگي شكارگر غزال و در دوره فراپارينه سنگي شكارگر فك بودند.سفال،ادوات استخواني از استخوانهاي گوسفند،بز،گاو، ابزارهاي سنگي مانند تيغه وسنگ چخماخ در غار به دست آمده است. سفالهاي كمربند از نوع پوك و ترد هستند و دست ساز هستند و شاموت گياهي زياد دارند.ابزارهاي سنگي مكشوفه نيز اكثرا از جنس چخماخ هستند.

بالاي غار كمربند قرار دارد و يكصد متر با آن فاصله دارد. آثار شكارگران گرگ و فك كه همزمان ميزيسته اند به دست آمده است.اسكلت فردي در غار پيدا شد كه بدن آن از بين رفته بود و آرواره هاي بسيار محكمي داشت. دو جمجمه زن نيز در عمق 9.15متري كشف شده است. سفالهاي دو غار تقريبا شبيه هم هستند. 









برگرفته از

http://www.iranatlas.info/regional%20prehistoric/huto-kamarban%20cave/huto_kamarband.htm



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 21:37  توسط شهربندی  | 

قلعه شاه نشين آسيا بسر و دختر قلعه

قلعه شاه نشين در جنوب روستاي آسيابسر و بر بالاي ارتفاعات آن واقع شده است و تحت شماره 5405 در فهرست آثار ملي ايران به ثبت رسیده است. براي رسيدن به قلعه بايد از 5 خندق كه درجهت شمالي و بخش هايي از غرب و شرق قلعه ساخته شده عبور كرد. اين خندق ها در فاصله هاي متفاوت از يكديگر قرار گرفته اند. بخشهايي از ديواره قلعه در حدود 70/2 متر هنوز پا برجاست. با توجه به حفاريهاي غير مجاز به آساني نمي‌توان ورودي اين قلعه را مشخص كرد ولي به احتمال قريب به يقين ورودي قلعه در گوشه شمالي غربي اثر قرار داشته است. ديواره جنوبي قلعه به ارتفاع 70/2 متر باقي مانده كه 4 رديف سوراخهايي به اندازه هاي مختلف براي محافظت از قلعه براي نگهبانان در نظر گرفته شده است. آب این قلعه بوسیله تنبوشه ها از چشمه موجود در ارتفاعات بخش جنوبی به این قلعه هدايت مي شد. علاوه بر قلعه شاه نشين دختر قلعه نيز در جنوب اين روستا و در ميان كوهستان البرز و در حاشيه شمالي رودخانه نكا قرار دارد. اين قلعه داراي مجموعه بسيار زيبا و معماري شگرف است.

این داستان یکی از داستان های واقعی و.......

از زمان اشكانيان كه اين روستا داير و مركز تمدن بود ،آرشيك (آرشيو) نام داشت و آتشكده و قلعه هايي بر بالاي بلندي هاي آن وجود داشت كه امروزه آثارش هنوز باقيست مانند :(ازدارسي قلعه {دختر قلعه}- قلعه ي نرگسي- قلعه ي مير- قلعه ي كمن يمن- قلعه ي ظفر تپه . اين روستا در زمانهاي قديم حملات زيادي را متحمل مي شد كه در زمان حمله اهالي اين روستا به درون اين قلعه ها پناه مي بردند.اين قلعه ها بيشتر بر روي كوه هايي احداث مي شدند كه صعب العبور بودند و ققط يك راه ارتباطي به آن وجود داشت.معروف ترين قلعه در اين روستا ازدارسي قلعه يا {دختر قلعه }هست كه قدمتش مشخص است. اين قلعه در زمان امير تيمور لنگ وجود داشت واهالي اين روستا در آن زمان براي در امان ماندن از حملات احتمالي دشمنان، آن را بنا و در آن اقامت مي كردند . وقتي تيمور لنگ از شرق به مازندران حمله كرد ، تمام شهرهايي كه بر سر راهش وجود داشت را به آتش مي كشيد كه از آن جمله بهشهر بود و اين شهر را به كلي نابود كرده بود . بعد از به اتش كشيده شدن آن شهر خبر به گوش اهالي اين روستا رسيد، آنها زنان و كودكان را به داخل دختر قلعه بردند و خود براي حفظ محل به جنگ با سپاه امير تيمور رفتند و در اين جنگ تعداد كثيري از سربازان سپاهش را كشتند و  وقتي ديدند كه ديگر توان مقابله با دشمن را ندارند عقب نشيني كردند و به داخل قلعه رفتند.امير تيمور كه از مقابله ي آنها شكه شده بود تصميم گرفت براي گرفتن انتقام اهالي اين روستا را قتل عام كند و وقتي وارد روستا شد ديد كسي در روستا نيست ،روستا را به آتش كشيد وبعد براي پیدا کردن روستاییان راهي كوهها شد و با قلعه اي غير قابل فتح روبه رو شد.امير براي شكست دادن آ نها در اين محل اتراق كرد تا در فرصت مناسب آن قلعه را فتح كند. اين قلعه توست دو برادر به نام مير جمال و مير كمال اداره مي شد ،امير  تنوانست از طريق پيرزني با دختر يكي از آن بزرگان ارتباط بر قرار كند.پيرزن به دختر گفت كه اميراز تو مي خواهد كه در زمان حمله در قلعه را باز كني و در عوض امير تو را به همسري قبول مي كند و اين دختر را با هزار دوز و كلك فريب دادند تا به هدف خود برسند چون فتح قلعه كار بسيار مشكلي بود وسه طرف قلعه دره بود يك طرف آن راهي بسيار نازك بود و دو طرف آن پرتگاه ،كه بر روي اين راه تنگ هم هفت خندق وجود داشت ودر آخر قله اي بسيار بلند و صعب العبوري كه پوشيده از درخت بود و بر روي اين قله،قلعه قرار داشت.در آن شب شوم دختر براي سرگرم كردن و پرت كردن حواس نگهبان هاُ درتويله ي اسبها را باز كرد و اسب ها را فراري داد و نگهبان ها به دستور بزرگان براي جمع آوري اسبها شتافتند و دختر در دروازه ي قلعه را كه در ضلع جنوبي قرار داشت باز كرد وبعد از دقايقي كه آب از آسياب افتاد وارد قلعه شدند وآن را فتح كردند ،بزرگان فكر مي كردند كه دوباره در تويله باز شد و اسبها بيرون آمدند كه اين چنين سروصدا شده و وقتي بيرون آمدند ديدند كه امر تيمور قلعه را تصرف كرد وهمه را قتل عام كرده و بعد امير آنها را هم كشت و طبق قرار دختر را هم به همسري گرفت ولي بعد از چند روز دختر به امير شکایت کرد وگفت كه اين چه رفتاریست که با من دارید و چه غذاهاييست كه به من مي دهيد؟ وامير پرسيد: مگر پدرت به تو چه غذايي ميداد؟دختر پاسخ داد پدرم به من  گوشت شكار و آهو و... ميداد،امير به دختر گفت:پدرت كه به تو اين همه محبت مي كرد و به تو مي رسيد تو به او خيانت كردي ،چطور انتظار داري من به تو اعتماد كنم ،دستور داد كه موههاي دختر را به پشت اسب با طناب ببندند و در كوهها رها كنند ودختر هم بعد از چند روز مرد.اين چنين بود كه نام اين قلعه را که هنوز وجود دارد(دختر قلعه)گذاشتند. 

http://gorjiboy.blogfa.com/post-17.aspxبرگرفته از سایتهای

http://mohammadfarnoudi.blogdoon.com/Page-1.aspx

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 22:46  توسط شهربندی  | 

گودارهاي بهشهر

جاي دوري نيست. از سه راه "كنت" شهر بهشهر كمي كه به سمت جنوب حركت كنيد ديگر آب آشاميدني سالم و بهداشتي، برق ، گاز و تلفن ، خدمات درماني و تحصيل ، واژه‌هاي غريبي است.

كودكان اين منطقه، تنها زماني كه با پاهاي برهنه وارد خيابانهاي بخش اصلي شهر مي‌شوند با اين واژه‌ها آشنا خواهند شد. نه از لوله كشي آب و گاز خبري هست، نه از درمانگاه و مدرسه و كابل‌هاي برق و تلفن.

گويي سرما و گرما هم كسي را به دغدغه خاصي دچار نمي‌كند. لباس‌هاي تابستاني و زمستاني با هم چندان تفاوتي ندارند و چيزي به نام سوخت دوم و جايگزين مضحك به نظر مي‌رسد، وقتي سوخت اول و اصلي، هيچگاه در دسترس نباشد.

در فاصله كمتر از ‪ ۲۰۰‬متر از زندگي آرام مردم بهشهر، در كوچه‌اي كه طول آن به زحمت به ‪ ۱۰۰‬متر مي‌رسد ، ‪ ۲۰۰‬نفريا بيشتر مردمي زندگي مي‌كنند كه با وجود همزيستي مسالمت آميز طي دهه‌هاي گذشته بااهالي شهر، از كمترين امكانات يك زندگي عادي هم محروم‌اند.

عصر يك روز ابري و گرفته پاييزي وارد اين منطقه مي‌شوم ، منطقه‌اي كه بر اساس مطالعات انجام شده ، مركز موسيقي "گوداري" ايران است و البته معروفيتهاي ديگري نيز دارد كه با برخي ناهنجاري‌هاي اجتماعي هم‌نواست.

اينجا سه راه نوازندگان است، اما از ساز و دهل خبري نيست،سكوتي غمگنانه و آزاردهنده سراسر منطقه را فرا گرفته است.

"گودارها" ، كولي‌هايي هستند كه به گفته "محمد عظيمي" پژوهشگر مسايل اجتماعي، پس از حضور در مناطق مختلف به دليل نداشتن تخصص خاص ، براي افراد بومي به عنوان كارگر كار مي‌كردند و چون كولي‌هاي منطقه بهشهر در گذشته به بومي‌ها درنگهداري احشام به ويژه گاو كمك مي‌كردند به" گودار" يعني "گاودار" معروف شدند.

"شيردل" از گودارهايي است كه با ظاهري متفاوت‌تر از ديگران نه از سر رغبت كه بابي حوصلگي و ناباوري به سوالاتم پاسخ مي‌دهد و بسياري از مشكلات و حقايق مانده در پس پرده افتاده را ناشيانه پنهان مي‌كند، انگار نمي‌خواهد باور كند "چيزي كه عيان است چه حاجت به بيان است".

اين افراد بر اساس يك باور قديمي كه در ميانشان رايج است ، سهم زيادي از آسايش در زندگي ندارند و به دليل اعتقاد قوي بر اين موضوع ، تلاش زيادي براي تغيير شرايط نامناسب خود هم انجام نمي‌دهند. "شيردل" كه روايتگر اين ادعا است مي‌گويد : تنها همدم و مونس ما در روزهاي غم و ناملايمات، دو تار و سه تارهاي ما و چيره دستي مردان ماست كه نواختن آن در سكوت نيمه شب در اين منطقه متروك ، باعث فراموشي غصه‌ها ، رنج‌هاي زندگي است.

او مي‌گويد: فقر سايه‌اي است كه سالهاست بر سر اين مردم گسترده شده و به آن خو كرده‌ايم و دراين ميان بي‌توجهي مسووليني كه حاضر نيستند حتي يك نفر از ما را در روزهاي ملاقات عمومي نيز بپذيرند و به "درد دل" ما گوش كنند، آزاردهنده است و هر روز اين مشكل تشديد مي‌شود.

"عظيمي" پژوهشگر مسايل اجتماعي مي‌گويد: "گودارها" به طور ذاتي افراد منزوي و درون‌گرا هستند و ارتباط كمي با جامعه دارند و بيشترين ارتباط آنها با افراد جامعه، تكدي در جامعه امروز و نواختن موسيقي در مجالس عروسي در گذشته بود.

وي ادامه داد: اين افراد استعداد عجيبي در نواختن آلات موسيقي دارند و در سال‌هاي گذشته از اين افراد براي ايجاد شادماني در مجالس مختلف شادي استفاده مي‌شد كه در حال حاضر به دليل گسترش ابزار موسيقي و ناتواني آنها در تهيه اين ابزار، براي تامين معاش، با سازهاي خود راهي خيابانها و معابر مي‌شوند كه به زخمه تاري دل رهگذري را به درد بياورند تا سكه‌اي در كف دستشان بگذارد.

وي افزود: هرچند كه اين افراد نابسامان هستند واز ديد ما نابهنجار اما به نظر مي‌رسد جامعه هم در قبال آنها احساس مسووليت چنداني نمي‌كند و اكنون بسياري از آنها شناسنامه ندارند و ازدواج بسياري از آنها در جايي ثبت نشده است و مطرود مانده‌اند و .... .

"عظيمي" خاطرنشان كرد: چون "گودارها" از جامعه طرد شده‌اند ، زندگي بسته‌اي دارند و به سختي مي‌توان از نحوه زندگي آنان اطلاعاتي كسب كرد ، به عنوان مثال حتي طريقه دفن مردگان و يا نوع آيين‌هاي مذهبي آنها براي ما مشخص نيست.

اين پژوهشگر اجتماعي ادامه داد: اين افراد به دليل رنگ پوست و نوع‌زبان، به طور عمده منزوي هستند و احساس حقارت، روحيه پرخاشگري رانيز در آنها بسيار كاهش داده است.

وي خاطر نشان كرد: اين افراد اكثرا لباسهايي با رنگهاي تند ، مانند زرد و قرمز مي‌پوشند كه جداي از علاقه مي‌تواند به نوعي براي جلب توجه ديگران باشد.

"عظيمي" براين نظر است كه‌اين افراد نگاه مسوولانه‌اي براي تربيت فرزندان خود ندارد و آنچه براي شان مهم است، ميزان درآمد روزانه آنها از راه تكدي‌گري است.

يك استاد مردم شناسي دانشگاه نيز در گفت و گو با خبرنگار ايرنا گفت: کولي‌ها به عنوان يك اقليت قومي در بين فرهنگ مسلط و رايج، داراي خرده فرهنگ‌هاي خاص خودشان هستند كه در سراسر دنيا پراكنده‌اند و به اعتبار برخي اسناد و مدارك تاريخي از هندوستان به ايران و ديگر مناطق جهان رفته‌اند. 

"عليرضا خوشكار" ادامه داد: اين اقليت در طول تاريخ تا حدودي آداب و رسوم و ارزش‌هاي جامعه خود را بي‌تغيير نگهداشته و شايد به همين دليل هيچگاه در متن جامعه اصلي و مسلط پذيرفته نشده‌اند و همواره در حاشيه جامعه مسلط زندگي كرده است.  وي افزود: نداشتن مهارت‌هاي خاص موردتوجه جامعه، اشتغال آنها را با مشكل روبرو كرده واين بيكاري و نداشتن درآمد مناسب موجب شده است تا به متن جامعه وارد نشوند و همواره در حاشيه زندگي سربارانه‌اي داشته باشند.

وي ادامه داد: احساس حقارت و عدم وفاداري به مذهب وعقايد پذيرفته شده و مسلط جامعه، زمينه مناسبي را براي انحراف از معيارها تعريف شده و معمول جامعه دراين جماعت ايجاد كرده كه در نهايت به‌آسيب‌ها وناهنجاري‌هاي اجتماعي در اين افراد انجاميده است.

اين استاد دانشگاه ادامه داد: به نظر مي‌رسد كه حكومت‌ها وقدرت مسلط جامعه و به تبع آن مردم نيز سعي مي‌كنند براي جلوگيري از انحرافات اجتماعي و دفع ضرر اين طبقه، آنان را طرد كنند كه اين كار  نزواي بيشتر آنها و روند ناهنجاري را تشديد مي‌كند.

"خوشكار" گفت: اجتماعي كردن افراد فقط با نهاد خانواده نيست و شش عامل اصلي، وظيفه اجتماعي كردن افراد را به عهده دارند كه در اين جوامع هيچ كدام از اين نهادها وجود ندارد و اگر خانواده نيز حضور دارد، چون خود والدين به درستي اجتماعي نشده‌اند ، نمي‌توانند كمكي به اجتماعي شدن كودكان بكنند.

رييس شوراي شهرستان بهشهر گفت: يكي از مهمترين مشكلات بهشهر، حاشيه‌نشيني است كه حاصل رشد سريع و بي‌رويه شهر در اثر ازدياد جمعيت مي‌باشد.

"اسلام بابانژاد" ادامه داد: اين افراد فاقد محل سكونتي مناسب با الگوي زندگي شهري هستند و مهارت لازم براي اشتغال مولد را نداشته و عمدتا بيكار بوده و يا در كارهاي خدماتي مشغول به كار هستند.

وي اولويت در آسيب شناسي حاشيه‌نشيني را اعتياد و مشكلات اخلاقي دانست و افزود: دلايل اصلي روي آوردن حاشيه‌نشينان به اين نوع خلاف كاري‌هاي اجتماعي، مشكلات اقتصادي ، اجتماعي ، فرهنگي ، آموزشي و رفاهي است.  مدير شبكه بهداشت و درمان بهشهر  گفت: مشكلات بهداشتي و معيشتي ، نداشتن آگاهي‌هاي لازم و پايين بودن توان اقتصادي اين افراد ، آنان را به گروهي پرخطر در حاشيه جمعيت شهر بهشهر تبديل كرده است.

"محسن باقري" ادامه داد: اگر چه امكاناتي مانند حداقل‌هاي دسترسي به آب آشاميدني سالم و يا خدمات بهداشتي ، درماني به اين افراد ارايه شده است اما دامنه مشكل بسيار فراتر است و همكاري ادارات و نهادها مي‌تواند تا حدودي در رفع معضلات اوليه اين منطقه كمك‌كننده باشد.

روزانه بيش از ‪ ۸۰‬مرد اين طايفه براي درآوردن آب و ناني كه بتوانند شكم خانواده خود را سير كنند ، روانه خيابان‌هاي بهشهر مي‌شوند وسفره‌هاي گدايي خود را براي مردم پهن مي‌كنند.

ازشب چند دانگي گذشته است با"شيردل" كه به رغم "درد دل" گويي نمي‌خواهد چيزي بگويد خداحافظي مي‌كنم و او سه تارش را بر مي‌دارد و من، دغدغه‌هاي كابوس‌وارم را كه حالا اضافه هم شده است، كابوس و دغدغه اين دسته از حاشيه نشينان كه افراد عادي جامعه‌هم آنهاراحتي اگر كودك هم باشند و بي‌تكليف، منفور مي‌دانند و مضر

  نویسنده: میثم محسنی http://meysamjornal.blogfa.com/post-390.aspx
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 23:17  توسط شهربندی  | 

موسیقی گوداری 2

گودارها اساساً قومی مهاجر بوده و بنابر شواهد تاریخی از زمانهای پس دور ، از هند برای خنیاگری و رامشگری به سرزمین ایران آورده شده اند . آیا این گودارها که در حال حاضر مجری بخشی از موسیقی مازندران هستند ، همان گوسان :((مری بویس درمقاله گوسان پارتی (برگردان بهزاد باشی) چنین می گوید ک بنابر شواهد موجود می توان گوسان را هم یک اسم عام تعبیر کرد و هم یک نام خاص پات کانف اولی را برگزیده است که بیگمان درست است ، توضیح می دهد که این واژه احتمالاً «نوازنده» معنی می دهد و در کلام کهن فارسی مهجور محسوب می شود سپس اچ.دبلیو.بیلی (h.w.baliy). مورد دیگری از این واژه را درباره زیر از مجمل التواریخ کشف کرد.

او[بهرام گور] همواره از احوال جهان خبر داشت و کس را هیچ رنج و ستوه نیافت، جز آنکه مردمان ، بی رامشگر شراب خوردندی ، پس بفرمود تا به ملک هند نامه نوشتند و از وی «گوسان» خواستند و گوسان به زبان پهلوی خنیاگر بود . پس از هندوان دوازده هزار مطرب بیامدند زن و مرد و «لوریان» که هنوز بجایند از نژاد ایشان اند و ایشان را ساز و چارپا داد تا رایگان پیش اندک مردم رامشی کنند. نقل از صفحات 31 و 32 دوگفتار درباره خنیاگری و موسیقی در ایران «مری بویس-هنری جورج فارمر» ترجمه بهزاد باشی-انتشارات آگاه ، چاپ اول زمستان 1368.)) پارتی نیستند؟

شواهد تاریخی چنین امری را تأیید می کند . گودارها به دلیل عدم تعصب و نداشتن ارق خاص مازندرانی راحت تر جذب موسیقی مجاور بویژه ترکمن و خراسان شده و تحت تأثیر آن قرار گرفتند آنان برگرفته هایی از موسیقی مازندران در آمیختند ، حاصل این درآمیختگی و جابجایی منتج به بخشی از موسیقی ای گردید که تحت عنوان موسیقی گوداری معروف شد. از همین روست که دوتار نوازی و هرایی و کنار شهری در بین آنها بیشتر متداول بوده . البته درآمیختگی آوای هرایی که در اطراف نکا تاکردکوی رایج می باشد با موسیقی مازندران، بیشتر از هرایی رایج در منطقه علی آباد کتول است.

مقاله ای از احمد محسن پور : موسیقی مازندران

http://www.mehrava.com/index.php?option=com_content&task=view&id=190&Itemid=54

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 22:55  توسط شهربندی  | 

گدارها و موسیقی‌گداری

گدارها كه در منابع تاریخی و محاورات مردم مازندران با نام‌های متفاوتی همچون گدار Godar ، گدار Godar، گودار Gudar، گجر Gojar، گسار Gosar، خی كش ‌Xikes و برخی عناوین دیگر خوانده شده‌اند در محاورات درون قومی خود را چوله Cule می‌نامند.

این قوم تیره ای از خنیاگرانند كه در مقاطع مختلفی از تاریخ همراه با آهنگران، بازیگران و نجاران از شبه قاره هند به سرزمین ما

كوچانده شده‌اند. تاریخ دقیق و چگونگی كوچ این قوم به ایران همچون زندگی آنان در پرده‌ای از بهام باقی مانده است و منابع تاریخی، دلایل، انگیزه‌ها و زمان‌های مختلفی را از مهاجرت آن‌ها در پیش روی ما می نهند. با این حال شواهد و منابع موجود بر سه اصل یعنی نژاد هندی، كوچ اجباری و خنیاگری آنان وحدت نظر دارند. گدارها امروزه به عنوان اقلیتی غیررسمی در فرهنگ، آداب و رسوم و زبان مازندرانی مستحیل شده‌اند. جمعیت آنان بالغ بر سی هزار نفر است كه عمدتا در روستاها و محلات حد فاصل شهرستان بهشهر تا گرگان متمركز می‌باشند. رنگ پوست، رسوم و شیوه‌های بدوی زندگی و همچنین موسیقی آنها مبین هویت قومی آنان است.
گدارها به دلیل پیشنه‌ای دیرپا و مهارت در خنیاگری تاثیر قاطع و قابل ملاحظه‌ای در فرهنگ موسیقی منطقه به جای گذارده‌اند.
نقش گدارها در فرهنگ موسیقی منطقه دارای جنبه‌های متفاوتی است كه چهار جنبه آن از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است كه در زیر به آنها پرداخته خواهد شد.
پیشتر اشاره شد كه قوم گدار اساسا قومی خنیاگر بوده و بنابر شواهد تاریخی علل حضور آنان در ایران نیز از همین مساله ناشی شده است. آنان توانسته‌اند به تدریج و با گذشت زمان بخشی از نغمات، الحان و دانسته‌های موسیقی قوم خود را به استادی با موسیقی مازندران تلفیق نمایند، از همین رو امروزه بسیاری از مقامات و ریزمقامات مازندرانی در بخش سازی و هم در قسمت آوازی، در مناطق شرقی استان، دارای نوعی حالات و لهجة انحصاری است كه ما می‌توانیم از آنها به عنوان موسیقی گداری یاد كنیم. توجه به ویژگی‌ها و حالات یاد شده مشخص می‌نماید كه این قطعات با فرهنگ موسیقی سایر اقوام در مازندران مرتبط نیست. بدون شك لهجه و حالات فوق كه دارای زیبایی خاص و مورد پذیرش در مناطق شرقی استان می‌باشد در واقع روایت گداری از موسیقی مازندران محسوب می‌شود. اگر بخواهیم از نمونة بارز این حالات یاد كنیم باید به تحریرهایی اشاره نماییم كه توسط دو لب ایجاد شده و در بسیاری از مقامات و ریزمقامات مناطق شرقی خاصه در كتولی و كل حال شنیده می‌شود. همچنین آنها به دلیل استعداد ویژة قومی و سابقه در زمینة موسیقی موفق شده‌اند با فراگیری استادانة برخی از سازهای تركمنی و خراسانی برای مردم این منطقه بیان تازه‌ای بیابند. صدادهی این سازها دریچه و چشم‌اندازهای نوینی را در مقابل هنرمندان و علاقه‌مندان به موسیقی باز نمود. توانایی این سازها در اجرای موسیقی مازندرانی خاصه در بیان ریزمقامات موجب شد تا امروزه سازهای یاد شده آنچنان رواج بیابند كه در ردیف سازهای بومی مازندران به شمار آیند. علاوه بر رنگ و صدادهی ویژة این سازها كه جزو صفات آنها است و موجب تنوع در حالات و بیان موسیقی منطقه شده است، نوازندگان گدار تكنیك‌های جدیدی را نیز ابداع نوده و بر آنها افزودند. رفته رفته نوازن

دگان ماهری از میان گدارها برخاستند و جایگزین نوازندگان بومی شدند. هم اینان موجب حفظ و انتقال بسیاری از نغمات و ریتم‌های وابسته به این سازها به نسل‌های آیندة خود شدند. گدارها به دلیل وضعیت معیشتی و مشاغلی كه به عهده آنها نهاده می‌شد، با بیشتر اقوام و گروه‌های ساكن در مازندرن و یا مردم مناطق همجوار در ارتباط بوده‌اند. از همین راه آنهابا موسیقی اقوامی چون كردها، ترك‌ها و سیستانی‌ها آشنا شده و حتی بسیاری از مقامات تركمنی و خراسانی را نیز آموختند. تجارب و استعداد آنان در زمینة مذكور بسیاری از ویژگی‌ها، تكنیك‌ها و همچنین مسایل موضوعی موسیقی این اقوام ر با موسیقی مازندران پیوند داد. مقام هرایی تركمنی با مجموعه‌ای از ریزمقامات مربوط به آن كه ضمن آمیختگی با حالاتی از موسیقی خراسانی، به موسیقی شرقی مازندران راه یافت نمونة بارزی از این انتقال است. افزون بر این شمار قابل ملاحظه‌ای از ریزمقامات كه حاكی از آمیزشی واضح و انكار ناپذیر از موسیقی تركمنی، خراسانی و الحان سایر مناطق است وارد موسیقی مازندران شد. همچنین از طریق هنرمندان گدار شاهد نوع ویژه‌ای از موسیقی در مناطق شرق استان هستیم كه از موسیقی روایی و خنیایی پرقدمت مازندران الهام گرفته است، كه این موسیقی با عنوان موسیقی شرقی در فصل آینده بررسی خواهد شد.
هرچند هنرمندان مازندرانی پیوسته موسیقی گداری و هنرمندان آن را به دیدة تحقیر نگریسته‌اند اما واقعیت این است كه بسیاری از آنان به ویژه در مناطق شرقی استان و جلگه‌های این مناطق به گونه‌ای جدی از موسیقی گداری تاثیر پذیرفته‌اند.
اگر بخواهیم تعریف جامعی از موسیقی گداری به دست دهیم، باید بگوییم این موسیقی بیان ویژه‌ای از موسیقی مازندرانی است كه با احساس، دانش و فرهنگ موسیقیایی قوم گدار در هم می‌آمیزد تا بر اساس رنج‌ها و مشقات تاریخی این قوم، از آن روایتی حزن‌انگیزتر و دردمندانه‌تر ارائه دهد. شكل‌گیری این روایت ویژه از موسیقی منطقه محصول قرن‌ها تلاش و ممارست گدارهاست.
به همین جهت می‌توان بسیاری از مقامات و منظومه‌های موسیقی مناطق مركزی مازندران همچون كتولی، كل حال و طالبا را با اندك تغییر در موسیقی گداری مشاهده كرد. همچنین تعداد بی‌شماری از ریزمقامات مناطق مركزی با تغییراتی در لهجه و حالات در موسیقی گداری ملاحظه می‌شوند. از ویژگی‌های دیگر موسیقی گداری، جایگزین نمودن كمانچه به جای نی چوپانی مازندرانی (لله وا) و استفاده از سازهای كوبه‌ای غیرمازندرانی مانند دایره‌های بزرگ و تمبك در اجرا و بیان ریزمقامات است.

موسیقی مازندران - انجمن مویسقی ایران -جهانگیر نصری اشرفی

منبع: mazeroni.blogspot.com

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 22:44  توسط شهربندی  | 

عکسی زیبا از سنگ نو بهشهر

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 10:32  توسط شهربندی  | 

بهشهر در دوران قبل از اسلام

با توجه به اين مسئله که که تاريخ هر ملت مجموعه سرگذشت هاي افراد و اقوام آن ملت است . بايد قبول کرد که سرگذشت اقوامي که در مازندران مي زيستند جزئي از تاريخ کشور ما محسوب مي شود از جمله آن اقوام مردماني بودندکه از زمان هاي قبل از تاريخ در شهرستان بهشهر مي زيستند و به عقيده بعضي از محققين از جمله بنياد گذاران تمدن بشري شناخته شده اند .

بهشهر در قرون باستان (هخامنشيان)
هنگام جهان گشايي و کشور گشايي کوروش کبير چندين هزار در فتح بابل در سال 539ق.م 20 هزار پياده و 4هزار سواره جريک سواره و پياده از مردم تبري و مردمي در سپاه او بودند و همچنين در جنگهاي بين ايران و يونان در زمان خشايار شاه بطوريکه هردوت مورخ يوناني مينويسد دسته اي از جوانان و چريک هاي مردمي و تبري با ساز و برگ هاي آراسته از کمان از چوب خيزران و پوشش هاي خيره کننده به سپهسالاري آريا همراه شاهنشاه ايران بودند .
در حمله اسکندر مقدوني و در جنگ گوگمل وظيفه بزرگي را در دست داشته و نگهباني داريوش سوم و خاندان سلطنتي ايران بعهده دلاوران مردي و تبري بوده و بحدي که بلندي قامت ودلاوري آنان جلب توجه يونانيها را مي کرد مذهب آنان پس از ظهور دين زرتشت يکتا پرستي شده که تا قرن سوم و چهارم بعد از کوهستاننات مازندران از جمله هزار جريب استوار است .

بهشهر در دوره اشکانيان
وضع حکومت مازندران از جمله شهرستان بهشهر فعلي در دوره اشکانيان تاريک است. و گمان ميرود بازماندگان فرهاد (فراتات و ساتراپ ) دوره اسکندر يکي پس از ديگري حکومت آنجا را در دست داشته اند . ولي طبق تحقيقات دانشمند فقيد آقاي طاهري شهاب سارويي در تاريخ کبود جامگان در عصر اشکانيان ذکر کرده اند که منطقه کوهستاني از جمله هزار جريب به سبب نزديک بودن به پايتخت دوم اشکانيان شهر صددروازه نزديک دامغان کنوني مورد توجه پادشاهان اشکاني براي شکار وتفريح حتي به مدت 6ماه در اين منطقه به سر مي بردند و به واسطه معاشرت و آميزش مردها وتبريها با پادشاههاي احتمال اخلاق و زبان آنها تغييراتي حاصل شده باشد .

بهشهر در دوره ساسانيان
در اين زمان آنچه مسلم است حکومت شرقي مازندران ( شهرستان فعلي بهشهر چه جلگه چه هزار جريب) با خانواده کشنسف بوده است اين خاندان تا سال 528 م در مازندران حکومت داشته اند و در اين سال چون حکومت طبرستان بفرمان قباد (487-531 ) ساساني به پسر بزرگش کاوس که يکي از سر سپردگان و طرفداران سر سخت مزدک بود ظاهرا برچيده شد و کيوس رسما پادشاه طبرستان گرديد و پايتخت او هزار جريب و کياسر بود .
از کيوس فرزندي ماند به نام شاهپور که در نزد عمويش انو شيروان بسيار عزيز بود و در دربار مي زيست و پس از مرگ انو شيروان به طبرستان رفته و در اتشگاه کوسان (کوهستان امروزه غرب بهشهر ) و يا در اتشکده پيرامون کياسر دشت هزار جريب بهسر برده و مردم طبرستان علاقه زيادي به او پيدا کردند .
هنگام حمله اعراب به ايران و فرار يزدگرد سوم به خراسان به مازندران آمده و مثل پدر در اتشکده کوسان بهشهر (مغرب بهشهر ) معتکف شد و به عبارت مشغول گرديد .

برگرفته ازhttp://forum.niksalehi.com/showthread.php?p=131644

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 10:28  توسط شهربندی  | 

مروری بر تاریخ بهشهر ---- وجه تسمیه کلمه شهر اشرف با سال 1021

بابرچیده شده حکومت ملوک الطوایفی در طبرستان ، این منطقه به دلیل برخورداری از آب و هوای مطلوب و ویژگیـهای برجستۀ محیطی مورد توجه شاه عبـاس صفوی و شاهان بعد از وی قرار گرفت . شاه عباس پس از احداث فرح آباد و اشرف البلاد ( بهشهر کنونی ) برای شکار و استراحت به دفعات به این مناطق کوچ میکرد تا جائیکه به علت سپری کردن روزهای طولانی و مشخصی از سال در اشرف این منطقه به عنوان پایتخت دوم شاه عباس شناخته می شد . منطقه اشرف البلاد به دلیل آنکه زادگاه مادر شاه عباس صفوی بود به شدت مورد توجه وی قرار داشت و در دوران حکومتش بناهای متعددی نظیر باغ صاحب الزمان ، باغ شمال ، چهلستون ، باغ تپه ، چشمه عمارت ، صفی آباد ، عباس آباد و . . . را در نقاط مختلف اشرف از خود به یادگار گذاشت .

وجه تسمیه اشرف :

اسکندر بیک ترکمان مولف کتاب عالم آرای عباسی در مورد علت نامگذاری اشرف به این نام می نویسد : ((چون بنای شهر اشرف در سال 1021 هجری بود لذا چنانچه حروف د . و . ل . ت . ا . ش . ر . ف را با ارقام حروف ابجد جمع کنیم عدد 1021 به دست می آید .))

مجموعه باغ شاه:

ملگونوف دانشمند روسی که در سال 1860 میلادی (1277 ه . ق ) ، در اوایل سلطنت ناصرالدین شاه از طریق باکو و آشورده به اشرف آمد و مدتی در قصر چهلستون ( محل فعلی شهرداری ) اقامت نمود درباره اشرف چنین نگاشته است : (( اشرف از زمان شاه عباس مشهور گردید چرا که پسند طبع شاه عباس افتاد و اقامتگاه خود ساخت و باغات و عمارات عالیه در وی بنا نهاد . این باغات و عمارات شامل بر شش باغ که در پهلوی یکدیگر قرار گرفته و یک باغ مجزا است . 1ـ باغ تپه 2 ـ باغ چشمه 3 ـ باغ خلوت [قسمتی از فراشمحه فعلی]که حرمسرای شاهی بود 4 ـ باغ شمال [قسمتی از فراشمحه فعلی طبق نظر ملگونوف ] 5 ـ باغ و عمارت صاحب الزمان [ قسمت جنوبی فراشمحله ] که این باغها به وسیله دیوارهای سنگی بلند از یکدیگر منفصلند 6 ـ باغ چهلستون با عمارتی به همین نام )) اینچنین بنظر میرسد که طبق نظرات ملگونوف و برداشتهای ویلبر مجموعه این باغها ، باغشاه نامیده می شد که بر اثر مرور زمان و از میان رفتن تعدادی از این بناها این نام ( باغشاه ) منحصراًً به عمارت دیوانخانه اطلاق میگردد .





1 ـ باغ تپه :

باغ تپه یا همایون تپه یکی از باغهای شش گانه بهشهر بود . وجه تسمیه آن نمونه ای است از نوعی غرور و پندار غیر عادی در اینکه این باغ در حدود ده متر مرتفع تر از سایر قسمتهای این ناحیه بنا شده بود . حمام ها در روی تپه و در میان درختان مرکبات واقع شده بود . بر اساس تعدادی از نوشته ها این ناحیه به بانوان درباری اختصاص داشت . استخر این ناحیه دارای مخزن آب بسیار بزرگی بود . ملگونوف می نویسد : (( آنچه در این باغ از مشهورات است 6 اصله سرو است که بسیار بلند است ، دروازه شمالی آن به باغ زیتون می رود که از زیتون خبری نیست . ))

2 ـ باغ چشمه ( چشمه عمارت ):

این بنا در دو طبقه بود که اکنون تنها یک جرز از طبقه اول آن باقی مانده است . بنای چشمه عمارت که قابل مقاسه با عمارت شاه عباسی ( باغ فین ) کاشان و ( هشت بهشت ) اصفهان است دارای ویژگیهایی در سیستم آب رسانی است و گردش و بازی با آب آن در نوع خود در سطح کشور یگانه است . با توجه به متون تاریخی ، سقف این بنا حدود دویست سال پیش فرو ریخت و بر اثر مرور زمان و عوامل اقلیمی و تخریب های انسانی به شدت آسیب دید . وجه تمسیه آن این است که در چند قدم دور تر از باغ و در سمت جنوب آن چشمه ای جریان داشت . تقریباً بیشتر سیاحانی که از این ناحیه دیدن کرده اند از کاخ دلفریب و باغی که آن را احاطه کرده سخن به میان آورده اند و گفته اند که این باغ در فواصل معین بصورت پلکانی ترتیب داده شده بود .

3 ـ باغ خلوت :

ژاک دمورگان در مورد این بنا می نویسد : (( این باغ در سمت غرب چهلستون واقع شده بود . در مدخل جنوبی باغ سر در بسیار بزرگی بنا کرده بودند که روی آن یک ایوان سرپوشیده قرار داشت . در موارد خاص شاه به ایوان میرفت و میهمانان و درباریان در پایین بر روی نیمکتهای سنگی که در کنار استخر قرار داشت و یا بر روی قالیچه های گسترده می نشستند )) . ملگونوف ویرانه های این بنا را اینچنین تشریح کرد : (( . . . اکنون بجز گوشواره های آن همگی ویران است . در دیوارهای آن اکنون هم تصاویر زنان دیده می شود . از صندلیهای مرمر اطراف آن اثری نیست . دیوارهایی بس بلند داشته که از باغ صفی آباد یا کوهها فضای داخل را نبینند . ))

4 ـ باغ شمال :

محل زندگی کنیزان بود و عمارتی داشت که ویران شد . در مورد ویژگیهای عمارت آن به دلیل تعلق آن به کنیزان توضیحات مفصلی ارائه نگردیده است .

5 ـ باغ صاحب الزمان :

دارای یک ساختمان بود و چنین به نظر می رسد که برای برگزاری مراسم و آیین های درباری و همچنین ذخیره کردن اموال سلطنتی و یا نمایش آنها مورد استفاده قرار می گفت . از ویرانه های این بنا می توان استنباط کرد این ساختمان از دو طبقه تشکیل می شد و لااقل دارای سه تالار بزرگ بود که از بام مسطح و خنک آنها برای برگزاری میهمانی و پذیرایی ها استفاده می شده است . هانوی سیاح در این مورد می نویسد : (( رو بروی حوض عمارت صاحب الزمان ، نزدیک به دروازه برجی بوده که ایلچیان فرنگستان را بدانجا پذیرایی می نمودند . اکنون عمارات باغ شاهی را به بدترین صورت ویران ساخته اند . خیابانها که گلزار و گلشن بود اکنون ( منظور سال بازدید وی 1860 میلادی ) چراگاه پرندگان است . ))

6 ـ عمارت چهلستون :

مجموعه باغ شاه و عمارت چهلستون در مرکز بهشهر قرار دارد و از جمله آثار به جا مانده از دورۀ صفوی است . پیتر دلاواله جهانگرد ایتالیایی 6 سال پس از شروع بنای اشرف به اشرف آمد و در قصر سلطنتی دیوانخانه ( باغ شاه ) به حضور شاه عباس صفوی رسید . وی در مورد ویژگیهای این مکان در سفرنامۀ خود توضیحات مفصلی را ارائه می دهد . در سفرنامۀ وی آمده است : ((اطراف شهر باز است و جز قصر شاهی که هنوز ساختمان آن به اتمام نرسیده و باغهای مربوط به آن و یک خیابان پر از دکان و مغازه و چند خانه که بدون نظم در وسط درختان ساخته شده و اطراف آنرا زمینهای وسیعی احاطه کرده اسـت چیز دیـگری در آن وجـود نـدارد . در این محل چشـمه های آب شیـرین و زلال زیاد است و به اندازه ای در آنجا درخت وجود دارد که خانه ها میان آن گم شده است و من موقع نوشتن یادداشت روزانه خود تردید داشتم که آیا باید اشرف را شهری در میان جنگل بنویسم یا آنرا جنگلی بدانم که بعلت سکونت افراد حالت شهر به خود گرفته است .))

وی در مورد ویژگیهای عمارت دیوانخانه نوشته است : (( این باغ که باغ شاه یا دیوانخانه نامیده می شود عبارت از مربعی است که در انتهای جلگه و در پای تپه های پر درخت واقع شده و پشت کاخ است . در بالای همین تپه هاست که شاه دستور داده خانه های زیادی که جزو عمارت باغ محسوب می شوند بنا کنند . دیوانخانه در وسط باغ واقع شده و عبارت از بنایی است که طول آن سه برابر عرض آن است . جلوی این بنا کاملاً باز است ولی در عقب و طرفین آن دیواری است که از پنجره های متعدد پوشیده شده است . فاصله کف عمارت از سطح زمین دو پله است و قسمت باز بنا درست رو به شمال یعنی پشت به طرف درب ورودی است . جلوی بنا خیابانی طولانی و سنگفرش قرار گرفته که در وسط آن جویی جاری است و از حوضی که در جلوی دیوانخانه ساخته شده دائماً آب به سوی این جوی جاری است . ))

ملگونوف دانشمند روسی در مورد بنای دیوانخانه در کتاب خود به نام سفرنامۀ مازندران آورده است : ((عمارت شاه عباسی که بنام دیوانخانه معروف بود در سال 1743 میلادی خالی شد و از نظر افتاد . در برابر عمارت حوضی است به عرض 50 قدم ، به طول 60 قدم ، به عمق یک ذرع و نیم و در دو طرف آن جویی سنگی تا دروازه قرار دارد و اطراف آن سوراخی برای نهادن شمعها تعبیه شده است . در جدار داخلی آبراهه های اصلی سوراخهایی ایجاد کرده بودند که ممکن بود در حدود هزار شمع روشن را در آنها نگاه داشت . شمعهایی نیز در اطراف استخر بزرگ روشن می کردند و به این مناسبت نام استخر نور بر آن اطلاق کردند . ))

ژاک دمورگان فرانسوی که برای انجام تحقیقات علمی به مازندران آمده بود در مورد دیوانخانه این چنین نوشت : (( در وسط باغشاه ، باغ بزرگی پر از سروهای صد ساله و تخت گلهای آراسته یافت میشود . در تمام طول این باغ جوی های منشعب از کوهستان که از آبشارهای متعددی نزول میکند جاری بوده ، حوض یا استخر وسیع چهارگوشی را آب می دهد .

. . . سابقاً این استخر در جلوی یک عمارت قابل سکنی تر از خرابه های قصر کهن ولی با سلیقه ای نفرت انگیز جانشین شده است . ( قصر دیوانخانه که طعمۀ حریق شد و سپس در زمان نادر شاه ساختمان دیگری بجای آن ساختند )

. . . همه چیز مرا به قبول این نکته وامیدارد که این قصر برای مقر بزرگان به کار میرفته است . حیاط های بزرگ ، باغها و ایوانها این محل را بسیار مفرح می داشت . نکته عجیبی که من در باغات کشف کردم این است که هر یک از سنگهای بزرگی که تشکیل سنگفرش را می دهد حروف اول اسمایی را با خود دارد . در میان آنها شماره زیادی از حروف گرجی جلب توجه می کند . ))

رابینو محقق انگلیسی و نائب کنسول آن کشور در زمان محمد علی شاه قاجار به مازندران سفر کرد و در سفرنامۀ خود که مازندران و استرآباد نام دارد اطلاعات گرانبهایی در مورد اشرف به نگارش درآورد .

(( اشرف که اکنون رو به ویرانی است عظمت خود را مدیون شاه عباس صفوی است . انحطاط این شهر در واقع با سستی خاندان صفوی شروع شد . این شهر سابقاً خرگوران نام داشت و متعلق به پیرزنی بود . شاه عباس آنرا از او خرید و شهر جدیدی در سال 1021 قمری تاسیس کرد .))

دونالد ویلبر عضو موسسه باستان شناسی ایالت متحده آمریکا در کتاب باغهای ایرانی و کوشکهای آن در مورد بنای دیوانخانه می نویسد : (( بر روی سر در اصلی ، تالاری بنام تالار نقارخانه قرار داشت . چون در اصفهان و سایر شهرهای بزرگ ایران معمول بود که طلوع و غروب آفتاب را به وسیلۀ طبل و نقاره اعلام کنند . ساختمان مزبور ( دیوانخانه ) در زمان نادر شاه سوخت و به امر نادر شاه ساختمان دیگری به جای آن ساخته و به چهلستون معروف گشت .

. . . در پشت عمارت استخری که در حدود 30 تا 40 متر مربع مساحت و عمق زیادی داشت قرار گرفته بود .

تنها اطلاعی که از این ساختمان در دست است این است که این بنا در حادثه حریقی از بین رفت و در زمان نادر شاه (1747ـ 1736 )ساختمان دیگری در آن محل بنا کردند و این بنای جدید را چهلستون نامیدند که اغلب ساختمان و باغ قبلی را نیز به همین نام می شناسند . این ساختمان را تنها 12 ستون برپا نگه داشته بود ولی مشهور است که مردم ایران عدد چهل را بعنوان مترادفی برای تعداد زیاد به کار میبرند .



البته ویلبر در توضیح دیوانخانه دچار اشتباه شده و مکانی را که دلاواله توضیح مفصلی در مورد آن داده و آن را دیوانخانه نامیده نمیشناسد . (( هیچگونه توضیحی از این باغ و عمارت آن داده نشده و نام آن نیز معلوم نیست . ))

عمارت دیوانخانه که هم اکنون در اختیار شهرداری بهشهر است بر اساس آنچه که جهانگردان و سیاحان در وصف آن نوشته اند تغییرات بسیاری کرده است . بر اثر گذشت زمان استخر بزرگ مقابل عمارت به فضای سبز تبدیل شده است . این بنا از داخل هم به دو طبقه تبدیل شده است اگر چه نمای خارجی آن در یک طبقه با طاق های قوسی شکل و پلکانی دو طبقه با کمی تغییر به همان گونه باقی است که سیاحان تصویر آنرا بازگو کرده اند .

بهشهر یا همان اشرف البلاد با آثاری به جا مانده از دوران صفویه یادگار شکوه و عظمت تاریخی است که این منطقۀ کوچک از کشور روزگاری را با آن سپری کرده است . در دوران قدرت خاندان صفوی مخصوصاً شاه عباس به دلیل ارادتش به مادرش خانم اشرف الملوک ابنیه و اماکنی برای تفریح و استراحت در این شهر احداث شد که با گذشت زمان و پس از فروپاشی دوران حکومت آن خاندان اگرچه تعدادی از این بناها مانند باغ صاحب الزمان ( در فراشمحله کنونی ) به کلی از میان رفت و از تعدادی دیگر تنها خرابه ای بر جا ماند اما با احیای مجدد این مکانها و فراهم آوردن امکاناتی برای جذب توریست و گردشگر می توان شاهد شکوفایی مجدد این منطقه باستانی و تاریخی بود. 

برگرفته از http://anjoman.urbanity.ir/printthread.php?tid=2079

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 10:5  توسط شهربندی  | 

بهشهر در دوران بعد از اسلام


بطور کلي ناحيه جنوبي درياي مازندران از گذشته بسيار دور از اهميت سياسي تاريخي و نظامي فوق العاده بر خوردار بوده است ، بررسي و کاوشهايي که در سواحل درياي خزر در مکان هايي مانند غار هوتو و غار کمربند انجام گرفته است قدمت اين دوره را به دوره غارنشيني بشر رسانده است . تحقيقات ديگر مويد اينست که در ادوار باستاني اين منطقه يکي از حوزه هاي مهم تمدن قبل و بعد از تاريخ ايران بوده است ، تحقيقات بعمل آمده از متون تاريخي نشان مي دهد که در اواسط قرن سوم هجري قمري دين اسلام در شکل علويان در اين ناحيه نفوذ يافته است .
در سال 250 هـ عموم مازندرانيها باتفاق بهشهر با راهنمايي داعي کبير علوي ، اجنبي ها را از بهشهر خارج ساختند .
در سال 617 مغولان براي دستگيري سلطان محمد خوارزمشاه به مازندران و بهشهر يورش برده به قتل و غارت عمومي پرداختند .
در سال 794 امير تيمور گورکاني براي سلطه به مازندران و بهشهر سلسله مرعشي ها را منقرض کرد و به قتل و غارت پرداخت .
در سال 872–867 سادات بابلکاني در بهشهر کنوني که در آن زمان به نام "طاحونه سر " مي خواندند ، استيلا يافتند . در سال 905 قواي نظامي شاه اسماعيل صفوي مازندران و بهشهر را تحت سلطه خود در آورد .
در سال 1054 روسها به حومه بهشهر و شهر بهشهر حمله بردند و چشمه عمارت و ساير تاسيسات صفويه را طعمه آتش ساختند و شاه عباس دوم آنها را از ايران خارج ساخت . در سال 1169 هـ محمد حسن خان قاجار بر استان کبود جامه استيلا يافت و پس از جنگهاي تن به تن منجر به شکست وي گرديد . در سال 1198 هـ بواسطه مرض طاعون مردم بهشهر و مازندران تلفات جاني سنگيني ديدند .
در سال 1223 هـ زلزله مهيبي در بهشهر روي داد که منجر به صدمات و خسارات مالي و جاني مردم گرديد . در سال 1269 بواسطه بروز مرض وبا مردم بهشهر اکثرا تلف شدند و بقيه به ساير نقاط مازندران کوچ کردند.
در سنوات 1308 و 1320 و 1335 و 1336 و در شهرستان بهشهر مرض وبا و مشمشه بروز نمود که منجر به تلفات عديده زيادي از مردم بهشهر گرديد .
شهرستان بهشهر پس از انقلاب مشروطه بعد از ناصرالدين شاه تا انقراض سلسله قاجار به ترتيب مظفرالدين شاه ( 1324-1313 قمري ) و محمد علي شاه و احمد شاه به پادشاهي رسيد . در زمان سلطنت اين پادشاهان جز هرج و مرج و اختلاف محلي و ناامني و خرابي در همه جا از جمله شهرستان بهشهر چيز ديگري به چشم نمي خوردو کوچکترين اقدام عمراني صورت نگرفت بلکه طبق منابع موجود از آن زمان وضع روز به روز بدتر و وخيم تر مي شد. واقعه انقلاب مشروطه در اين نواحي چيزي جز ايجاد پادشاه مخلوع محمد علي شاه پس از خلع سلطنت شهري به بار نياورد و لطمات زيادي به مردم شهرستان بهشهر زد که قابل جبران نبود .
در سال 1314 خورشيدي زلزله در بهشهر و حومه خسارات زيادي وارد نمود . در سال 1316 خورشيدي رضاشاه دست به اصلاحات اساسي و عمليات عمراني و شهرسازي در بهشهر زد .
در سال 1337 خورشيدي کاخ صفي آباد به دستگاه هواشناسي اختصاص داده شد .در زمان محمد رضا شاه شبيخون ارتش شوروي و انگليس در سوم شهريور 1320 به ايران از جمله ورود سپاهيان شوروي به شهرستان بهشهر کليه اصلاحات رضاشاه را متوقف ساخت و حتي بعضي از آنها را از بين برد .

بعد از انقلاب اسلامي اين شهر به همت مردم و مسئولين به رونق هايي دست يافته که به اميد خدا و تلاش مسئولين و مردم به پيشرفتهاي بيشتري دست يابد

برگرفته از http://forum.niksalehi.com/showthread.php?p=131644

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 9:59  توسط شهربندی  | 

بزپل و سيكا پل بخشي از جاده شاه عباسي

در دوره صفوي به دستور شاه عباس و جهت دسترسي سريع و راحت کاروانيان جاده هاي ارتباطي در سراسر ممالک تحت امر احياء و احداث شده است. ازجمله جاده سنگفرش معروف به جاده شاه عباسي که استانهاي گيلان و مازندران را به مرکز شاهي يعني اصفهان متصل مي کرد.در اثر گذشت زمان بخش اعظم اين جاده از بين رفته است.

در استان گلستان در جنوب شهرستان کردکوي بقاياي جاده شاه عباسي حدفاصل روستاهاي سرکلاته ,ساليکنده , کردمحله, بالاجاده ديده مي شود. جاده را با قلوه سنگ ,گل, آهک بازسازي کرده اند.  گذر جاده سه متر بوده بوده و سطح جاده را نسبت به اراضي حاشيه مقداري بالا آورده اند و دو طرف آن را كنده اند تا آب برجاده نيفتد . در بين راه چند دهنه پل با مصالح سنگ و آجر (سيکاپل, بز پل) جهت تردد کاروانيان بر روي رودخانه هاي دائمي و فصلي نيز احداث نموده اند.

پلهاي بز پل و سيكا پل درجنوب شرق و  محله قنبر آباد بهشهر و بر روي رودخانه فصلي شهر قرار دارد. اين پلها داراي يك پايه سنگي و يك چشمه طاق مي باشند.

طول پل بز پل درحدود 6 متر و عرض آن 1.5 متر مي باشد. به علت كمي عرض آن به نام بز پل معروف شده است. طاق پل به شكل جناغي ساخته شده و به جهت عبور عابران و حيوانات ساخته شده است. اين پل در محله قنبر آباد به پل شاه عباسي معروف است.

طول پل سيكا پل درحدود 6 متر و عرض آن2.5 متر مي باشد پل محل عبورعابران و وسايل نقليه بوده و سطح پل مسطح و طرح آن به صورت خاص ميباشدكه با پيچ كمي ساخته شده است به طوريكه طاق پل دردو طرف با هم قرينه نيستند.

http://mohammadfarnoudi.blogdoon.com/Post-52.aspxبرگرفته از


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 21:33  توسط شهربندی  | 

جاذبه های گردشگری بهشهر


۩ عبّاس آباد(دوره صفوی)، « 9 کیلومتر جنوب شرقی بهشهر »

۩ تالاب میانکاله، « 12 کیلومتری مرکز شهر »

۩ زاغمرز، « 35 کیلومتری مرکز شهر »

۩ سنگ نو(آبشار)، « 3 کیلومتری مرکز شهر »

۩ ساحل آرام گلوگاه، « 20 کیلومتری مرکز شهر »

۩ توسکا چشمه گلوگاه، « 43 کیلومتری مرکز شهر »

۩ باغ و عمارت چهل ستون، « داخل شهر »

۩ غار باستانی هوتو(دوره پیش از تاریخ)، « شمال شرق روستای تروجن، 2 کیلومتری  مرکز شهر»

۩ پارک ملّت، « داخل شهر »

۩ غار باستانی علی تپه(دوره پیش از تاریخ)، « شمال غربی روستای ال تپه »

۩ غار باستانی کمربند(دوره پیش از تاریخ)، « شمال شرق روستای تروجن »

۩ آتشکده کوسان(دوره تیموری)، « جنوب غربی روستای آسیابسر »

۩ قلعه شاه نشین(اوایل دوره اسلامی)، « جنوب روستای آسیابسر »

۩ بقعه امیر کمال الدین و امیر جمال الدین(قرن نهم هجری قمری)، « مرکز روستای آسیاب سر »

۩ بنای تاریخی چشمه عمارت(دوره صفوی)، « جنوب بهشهر »

۩ کاخ صفی آباد(دوره صفوی)، « جنوب غرب بهشهر »

۩ قلعه پلنگان(دوره صفوی)، « شمال بهشهر، شبه جزیره میانکاله »

۩ مجموعه بناهای تاریخی شهریاری(دوره قاجار)، « جنوب بهشهر،بخش یانه سر »

۩ خانه احمد علی خان هزار جریبی(دوره قاجار)، « جنوب بهشهر،بخش یانه سر، روستای یانه سر»

۩ خانه قدیمی کاردلی(دوره قاجار)، «  رستم کلا »

۩ مجموعه عمارت افغان نژاد(دوره قاجار)، « روستای قره تپه »

۩ عمارت صیامی(دوره قاجار)، «  روستای گرجی محله »

۩ بز پل(دوره صفوی)، « جنوب شرقی بهشهر، محله قنبر آباد »

۩ سیکا پل(دوره صفوی)، « شرق بهشهر، محله قنبر آباد »

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 21:29  توسط شهربندی  | 

آتشکده طوسان واقع در روستای کوهستان و آسیابسر بهشهر




آتشکده طوسان (بهشهر)
در بهشهر از دوره ساسانی همچنین بقایای آتشکده ای در ناحیه كوسان (طوسان) در 4 كیلومتری غرب بهشهر قابل رویت است. ابن اسفندیار از این محل نام می برد و طبق گفته او مورد بازدید فیروزشاه و احتمالا فیروز ساسانی قرار گرفته است. ظهیرالدین از آن به صورت كوسان یاد می كند و می گوید:

پسر قباد آتشکده ای در آنجا بساخت. همچنین طبق نوشته ابن اسفندیار، در این محل پادگان نظامی توسط اعراب ایجاد گردید. به هرحال كشف آثار باستانی و همچنین مجموعه ای از سكه های عهد ساسانی در این محل همگی حاكی از اهمیت محل در عهد ساسانی است.


برگرفته از سایت http://www.iranjoman.com/thread-10124.html
باعنوان
star معروف ترین آتشکده های ایران
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 22:50  توسط شهربندی  | 

قتلگاه نماد عشق حسيني و يادگار سنت و تاريخ کهن بهشهر




اينجا قتلگاه است، جايگاه و مکاني که همه ساله در دهه اول محرم هزاران انسان عاشق و دلباخته حسيني گردآمده و با نوحه سرايي و عزاداري عشق و ارادت خود را به ساحت سرور و سالار شهيدان و ياران باوفايش ابزار مي دارند.

شور و حال وصف ناشدني عاشقان حسيني و عرض ارادت خالصانه به آستان حضرت سيد الشهداء(ع) و يارانش، معتقدين و ملتمسين به اين حسينيه به حدي جذاب و گيراست که تماشاي صحنه مراسم‌ها و عزاداري‌ها براي هر بيننده اي تداعي و يادآور واقعه عاشورا سال 61 هجري است ،تو گويي که اين واقعه دلخراش همين امسال به وقوع پيوسته است.

در اين نوشتار بر آنيم تا با کنکاش عميق تر به ريشه تاريخي و علل نام نهادن قتلگاه بر اين حسينيه را بجوييم با علم بر اينکه به دليل نبود مستندات، اطلاعات و شواهد تاريخي بسياري از سئوالات در اذهان و افکار عمومي بي پاسخ مانده که اميدواريم همه کساني‌که در اين خصوص اطلاعات کامل تر و يا ناگفته هايي دارند براي بسط فرهنگ بومي و اسلامي و نيز تعميق خرده فرهنگهاي منطقه ايي عنايت ويژه كنند.

قتلگاه عنوان مکان و حسينيه اي واقع در نقاشمحله بهشهر( مردمي کاملاً فرهنگي، سنتي و معتقد)است که عاشقان و ارادتمندان فراواني داشته و دارد گرچه در ماههاي محرم و صفر به ويژه ايام عاشورا هزاران عزادار عاشق حسيني را پذيراست، اما با گذري تاريخي بر علل و پيدايش اين نام در مي يابيم که فلسفه نامگذاري اين مکان با عنوان قتلگاه برگرفته از حادثه ديگري غير از اين عزاداريهاست که ريشه چهارصد ساله داشته و به دوران قبل از صفويه بر مي گردد.

آنچه که از نقل و قول هاي تاريخي استناد و استنباط مي شود، اين‌که در مدخل اين حسينيه فاجعه و قتلي به وقوع پيوسته که اين فضا تحت همين عنوان نزديك به 400 سال به عنوان قتلگاه شهرت يافته و معروف است.

از آنجاکه جنايت و ظلمي که در اين مکان بر مظلومي روا شده و حادثه تلخ و ناگوار و قتل مظلومي صورت گرفته براي اهالي آن زمان و همجواران اين مکان تقدس ويژه اي يافته است.

همانطورکه در ابتدا اشاره شد در شأن و جايگاه اين فضاي معنوي که امروز مورد عنايت شهروندان بهشهري و استان مازندران قرار گرفته شايد تاريخ مستند و مکتوبي يافت نشود، اما آنچه که بزرگان و ريش سفيدان ، معتمدان و مجاورين اهالي نقاشمحله که حسينيه در اين منطقه واقع شده بر آن تأکيد دارند اينکه حادثه و واقعه مهمي در اينجا اتفاق افتاده که چهار سده عنوان قتلگاه بر آن نهاده شده است. وقتي با حسن حق پرست از اهالي محله که خود از اعضاي محبان عاشورا وابسته به اين حسينيه است گفتگو كرديم،وي با بيان چند نمونه از کرامات و توسلات به اين حسينيه و اعتقاد شديد شهروندان به اين جايگاه به نقل سخناني در اين خصوص پرداخت. وي اظهار داشت: در سال 1338 فردي به نام آقا سيد محمد که فردي مطلع و وزين به نظر مي رسيد، به دعوت خادم اين حسينيه کربلاي حسين از مشهد ميهمان اين حسينيه شد. وي سپس در جمع گروه کثيري از ريش سفيدان و فرهنگيان، اهالي اين محل به ايراد سخناني پرداخت. سپس در پاسخ سؤالي در خصوص فلسفه و علت نامگذاري اين مکان اظهار داشت: در زمان صفويه زن و مرد ساداتي که از نوادگان حضرت موسي ابن جعفر (ع) محسوب مي شدند، از جور سفاکان و ستمکاران روزگار از مشهد به اين شهر عزيمت و در محل قتلگاه فعلي ساکن شدند و در انتهاي بخش غربي حسينيه فعلي کلبه اي کلي و محقر که سقفش از خار و خاشاک بود بنا نهاده و سپس صاحب فرزند پسري شدند.

جاسوسان دولت عثماني در تعقيب شيعيان و سادات، پدر اين خانواده را شناسايي و سپس به قتل رسانده و سرش را از تن جدا كرده و در قعر چاهي در اين مکان افکندند. مردم محله با مشاهده وضع نابسامان اقتصادي و رقت بار اين خانواده از سر دلسوزي مسئوليت مراقبت و نگهداري اين مادر و فرزند را به عهده گرفتند .

چند سالي از اين ماجرا گذشت و پسر خانواده نيز بزرگ شد. جاسوسان و جنايتکاراني که پدر اين خانواده را به قتل رسانده بودند دست به جنايتي ديگر زده با اغفال و تطميع، پسر را وادار مي کنند تا مادرش را بکشد. وي پس از قتل مادر جسدش را در همين کلبه دفن و سپس متواري مي شود. اهالي منطقه پس از چند روز متوجه مي شوند در اين کلبه رفت و آمدي مشاهده نمي شود، آنها وارد خانه محقر شده در گوشه اي از اين خانه تل خاکي مي بينند متوجه مي شوند که در اين مکان نيز قتلي صورت گرفته است. آنها تصميم

مي گيرند که به شکلي نبش قبر کرده تا حقايق روشن شود، ولي موفق نمي‌شوند، اما از آن پس براي ارج گذاري از مقام و مظلوميت اين دو کشته بي گناه شبهاي جمعه چراغي در اين محل روشن كرده و بر مزار اين دو بزرگوار سوگواري کرده از اين جايگاه توسل

مي جستند که بسياري از اين توسل‌ها و درخواستها اجابت مي شد.

آقا سيد محمد در انتهاي سخنانش نتيجه گيري مي کند که نامگذاري قتلگاه بر اين مکان به همين علت است.

جداي از اين توجيهات و توضيحات اين حسينيه از ديرباز محل و مرکزي براي تجمع دوستداران اهل بيت به ويژه سيدالشهداء شد. شيفتگان حسيني همه ساله از چند روز به محرم مانده خود را آماده عزاداري در اين مکان مقدس كرده و در تمامي طول ايام محرم و صفر به ويژه در دهه اول اوج مراسم عزاداري و سينه زني سالار شهيدان توسط مردم

حق جو و مخلص بهشهر به شکلي مراسم‌ها و دسته روي ها را برنامه ريزي کرده که حتماً در اين مکان حاضر شده تا از فضاي معنوي مکاني به نام قتلگاه استفاده شايان برده و پيوند همه ساله خود را با سيدالشهداء(ع) و برائت از ظالمان و ستمگران را تجديد كنند.

به هر حال و تحت هر شرايطي در مراسم ايام محرم به ويژه تاسوعا و عاشورا، به شکلي دسته‌هاي سازماندهي شده که قتلگاه نهايتاً کانون و مرکز نقل عزاداريها انتخاب مي شود و تمامي دسته‌هاي در اين مکان نوحه خواني كرده و عزاداري ويژه مي كنند. در طول دهه اول همه شب توسط بانيان خير مراسم اطعام دهي به صورت گسترده برقرار بوده که جمعيت حاضر در حسينيه و فضاي اطراف که بيش از هزار نفر بوده همگي از اطعام اين حسينيه تبرکاً پذيرايي مي شوند.

از مهمترين و با شکوهترين مراسم ايام محرم در اين حسينيه که مورد توجه خيل عظيم مشتاقان قرار گرفته مراسم علم گرداني و حمل علم به ياد پرچمدار کربلا حضرت ابوالفضل العباس(ع) است. اين برنامه که از روز ششم محرم شروع شده با حمل آن به منزل يکي از اهالي با تشريفات و مراسم ويژه توسط بانوان علم را شستشو داده و پس از روضه و مراسم ويژه به منزل علمدار بر مي گردانند. مجدداً روز هفتم محرم در يک مراسم معنوي و با صفا صدها تن از زن و مرد بهشهري به صورت دسته روي از حسينيه به سمت منزل علمدار مکاني که علم در طول سال در اينجا نگهداري مي شود حرکت كرده و در آنجا پس از نوحه و مرثيه خواني علم را به سمت قتلگاه حرکت مي دهند.

در طول مسير حرکت علم قريب 170 گاو و گوسفند توسط متوسلين به اين مقام و جايگاه ذبح و قرباني شده که اکثر اين قربانيها از سر نذر و عهد نبوده صرفاً براي عشق و ارادت خالصانه به آقا و اين حسينيه صورت مي پذيرد.

حاج حسن رأفت که افتخار علمداري در منزل خود را کسب كرده در گفتوگويي اظهار مي دارد که نزديك به 80 سال علم حسيني در خانواده ما نگهداري شده و ما به خدمتگذاري به آقا ابي عبدا... الحسين(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) افتخار مي کنيم. آقاي رأفت مي گويد : بر اساس تاريخي که روي علم حک شده، 130 سال از قدمت اين علم مي گذرد، ولي بزرگان معتقدند که قدمت اين مراسمها به بيش از سه سده است.

نکته قابل توجه در مراسم علم گرداني حضور حاجتمندان و متوسلين است که در اقصي نقاط کشور پراکنده اند، ولي به دليل نذر و عهدي که با باب الحوائج بسته اند

سعي مي کنند تا شخصاً در اين مراسم معنوي شرکت كنند. به علاوه خيل کثيري از ملتمسين به ويژه بيماران صعب العلاج با حضور در اين مراسم معنوي براي رفع مشکلات به اين مقام و جايگاه متوسل شده تا لطف حضرت حق شامل حالشان شود.

از خصوصيات حسينيه و فضاي فعلي قتلگاه اينکه اين مکان هم اکنون پنج هزار متر مربع

وسعت داشته که در ايام عزاداري همزمان با حضور دهها گروه دسته روي و عزاداري ظرفيت گنجايش هزاران نفر را دارد و هم اکنون بسياري از مجالس بزرگ رسمي و غير رسمي در اين حسينيه برگزار مي شود.

مديريت و اداره امور حسينيه به صورت هيات امنايي متشکل از آقايان صادق احمدي ، عليرضا پاسندي ، احمد رحماني، قاسم نقاش ، سيدابوالحسن رضوي بوده وتمامي امور اعم از عمراني، خدماتي، ساخت و ساز و برگزاري مجالس و مراسم ، جمع آوري نذور با نظارت و مساعي هيات امناء مزبور ساماندهي مي شود.

هيات امناي مزبور در سالهاي اخير توانسته اند با مساعدتهاي مالي شهروندان در مرمت و بازسازي بنا و محوطه سازي، ساخت آشپزخانه و سرويس بهداشتي اقدامات خوبي انجام دهند.

همچنين سقاخانه اي در وسط قتلگاه بنا شده با عنوان سقاخانه ابوالفضل که با مشارکت بنياد شهيد و خير نيکوکار عبدالرسول اشرفي که مورد بهره برداري و استفاده عزاداران حسيني قرار مي گيرد.

حاج عليرضا پاسندي از اعضاي هيات امناي اين مرکز مذهبي در خصوص طرحهاي عمده و در دست اقدام اين حسينيه اظهار مي دارد: با توجه به قدمت ساختمان و فرسودگي آن از سال 85 درصدد برآمديم که فضاي حسينيه را تجديد بنا كنيم که پس از پيگيريها اکنون، مسئوليت به عهده گروهي با عنوان محبان عاشورا واگذار شده که آنان با تلاشي مستمر طرحي را به همين منظور تهيه كرده و در اين طرح بناي مورد نظر 2600 متر مربع و در سه طبقه شامل فضاي حسينيه، مجتمع فرهنگي و هنري و آشپزخانه و سرويس بهداشتي پيش بيني شده است وعمليات اجرايي اين طرح پس از پايان دهه اول محرم شروع شده و در فاز اول و آغازكار 200 ميليون تومان اعتبار نياز داريم که اميدواريم با کمک و عنايت اهالي خوب و خير و عاشقان حسيني و مساعدت مسئولين به ويژه امام جمعه و نماينده شهر بتوانيم اين بار سنگين را به مقصد برسانيم. وي افزود: براي اجراي اين پروژه عظيم نزديك به 2 ميليارد تومان اعتبار نياز داريم تا بتوانيم اين فضاي تاريخي، مذهبي را که نماد و سمبلي از فرهنگ و سنت ديرينه چند صد ساله در اين شهر کهن دارد را آن گونه که در خور اين فضاي معنوي و روحاني است، بازسازي و تجديد كنيم.

بهشهر- دفتر نمايندگي روزنامه اطلاعات - سيد عبدالحسين مرتضوي

برگرفته از http://www.ettelaat.com

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 22:45  توسط شهربندی  | 

ایا میدانستید مادر ایت الله صادق لاریجانی املی رییس قوه قضاییه بهشهری بوده است ؟

زندگینامه: صادق لاریجانی (1339-)
ایران > حقوقی‌و قضایی  - همشهری آنلاین:
صادق لاریجانی آملی در سال‌ 1339 در نجف‌ اشرف‌ در خانواده‌ای‌ اهل‌ علم‌ دیده‌ به‌ جهان‌ گشود

پدرش‌ آیة‌الله‌ العظمی‌ میرزا هاشم‌ آملی‌(ره‌) از بزرگان‌ حوزه‌ علمیه‌ قم و نجف‌ بود که‌ در طی‌ سالیان‌ دراز شاگردان فراوانی‌ پرورانده‌ است‌.

مادرش‌ نیز فرزند آیة‌الله‌ العظمی‌ سید محسن‌ اشرفی‌(ره‌) از بزرگان‌ بهشهر بود که‌ در آن‌ شهر سمت‌ مرجعیت‌ داشت‌. پدرش یک‌ سال‌ و اندی‌ پس‌ از تولد فرزندش‌ به‌ شهر قم‌ مهاجرت‌ کرد.

لاریجانی‌ تحصیلات‌ جدید را از دبستان‌ در سال‌ 1345 آغاز کرد و در سال‌ 1356 به‌ پایان‌ رساند.

وی‌ هنگام‌ وارد شدن‌ به‌ سال‌ چهارم‌ دبیرستان‌ با فراهم‌ آمدن‌ بورس‌ تحصیلی‌ از دانشگاه‌ صنعتی‌ شریف‌ عازم‌ تحصیل‌ در یکی‌ از کشورهای‌ غربی‌ بود که‌ ناگهان‌ زندگی‌اش‌ دگرگون‌ شد و با تشویق‌ پدر به‌ دروس‌ دینی‌ رو آورد.

او در سال‌ 1356 به‌ حوزه‌ علمیه‌ قم‌ رفت و بیشتر دروس‌ مقدمات‌ و سطح‌ را در فرصتی‌ اندک‌ و در نزد استادان‌ برجسته‌ که‌ گاه‌ از نزدیکان‌ وی‌ نیز بودند، به‌ پایان‌ رسانید.

سپس‌ در درس‌ خارج‌ بزرگان‌ قم‌، از جمله‌ والد خود، حاضر شد و سال‌ها از محضر آنان‌ بهره‌های‌ بسیار برد.

لاریجانی‌ از سال‌های‌ نخستین‌ انقلاب‌ به‌ مقوله‌ تهاجم‌ فرهنگی‌ و شناخت‌ آن‌ اهتمام‌ ویژه‌ای‌ داشت‌ و در این‌ زمینه‌ فعالیت‌های‌ گسترده‌ای‌ انجام‌ داد.‌

وی از سال‌ 1368 به‌ تدریس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ اشتغال‌ داشت. علاوه‌ بر این به‌ تدریس‌ در دانشگاه‌ تربیت‌ مدرس‌ قم‌ و دانشگاه‌ رضوی‌ مشهد در سطح‌ کارشناسی‌ ارشد و دکترا نیز پرداخت.

http://www.hamshahrionline.ir/news.aspx?id=86477برگرفته از

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 22:28  توسط شهربندی  | 

شهید

شهید احمد رضا شهربندی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 23:31  توسط شهربندی  | 

چهارمين يادواره سرداران و 800 شهيد شهرستان بهشهر

گروه سياسی و اجتماعی: رئيس ستاد كنگره بزرگداشت سرداران و 10هزار شهيد استان مازندران از برگزاری چهارمين يادواره سرداران و 800 شهيد بهشهر در 19 اسفندماه خبر داد.

سرهنگ «مفيد اسماعيلی سراجی»، رئيس ستاد كنگره بزرگداشت سرداران و 10هزار شهيد استان مازندران، در گفت‌و‌گو با خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) شعبه مازندران، نمايندگی بهشهر، با اشاره به برگزاری چهارمين يادواره سرداران و 800 شهيد شهرستان بهشهر، گفت: اين يادواره با هدف تبيين جايگاه شهادت در جامعه و نهادينه كردن فرهنگ ايثار در بين جوانان برگزار می‌شود.

وی افزود: عزت و عظمت ايران اسلامی در عرصه‌های مختلف جهانی مرهون رشادت‌ها و دلاورمردی‌های مردانی است كه بدون هيج چشم‌ داشتی با الگو گيری از مولا و مقتدای خود حضرت ابا‌عبدالله در راه سرافرازی اسلام ناب محمدی گام برداشته و جان خود را فدا كردند.

اسماعيلی سراجی تصريح كرد: دين مبين اسلام و به ويژه مذهب شيعه در طول تاريخ به واسطه عالمان و فقهای آگاه به شكل درست به مردم شناسانده و در بين ملل مختلف ترويج شده است.

رئيس ستاد كنگره بزرگداشت سرداران و 10هزار شهيد استان مازندران، با اشاره به اينكه اين يادوراه با محوريت شهيد آيت الله«سيدعبدالكريم هاشمی‌نژاد» ساعت 9 صبح روز پنج‌شنبه، 19 اسفندماه با سخنرانی سردار «حسين سلامی» جانشين فرماندهی كل سپاه پاسداران در مصلی نماز جمعه بهشهر برگزار می‌شود.

http://www.iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=755630برگرفته از

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 19:33  توسط شهربندی  | 

سردار رشيد اسلام شهيد حسينعلي مهرزادي

شهید مهرزادی شهید مهرزادی شهید مهرزادی
سردار شهيد حسينعلي مهرزادي در يك خانواده مسلمان شيعه به دنيا آمد و در سال 52 موفق به كسب مدرك ديپلم در رشته رياضي شد و در سال 53 به خدمت سربازي رفت . فعاليتهاتي سياسي او از همان زمان و با اتخاذ يكسري از حركات ايذايي آغاز شد در سال 54 به عنوان آموزگار كار خود را آغاز كرد ولي به دليل تداوم و پيگيري تحركات سياسي ، دولت شاهنشاهي اقدام به تبعيد او نمود. سال 56 در يك گروه چريكي شركت و به تهيه سلاح و مهمات براي قيام مسلحانه پرداخت پس از پيروزي انقلاب در تشكيل كميته انقلاب اسلامي بهشهر سهيم شد و در سال 58 به عضويت سپاه در آمد و مسئوليت تداركات و آموزش را به عهده گرفت و سال 58 و 59 براي او با تجهيز و اعزام نيرو از بهشهر به كردستان (پاوه) و ماموريت در سپاه به عنوان فرمانده عمليات گذشت شركت در عمليات بيت المقدس و والفجر مقدماتي در پست مشاور نظامي از فعاليتهاي او در خلال سالهاي 60 ، 61 بود فرماندهي سپاه سوادكوه و مسئوليت ديگري ديگري بود كه به او واگذار شد و پس از آن مسئوليت تيپ 1 قدس در عمليات والفجر 6 را پذيرفت و در ادامه به رياست ستاد ويژه لشگر 25 كربلا منصوب گرديد. شركت در عمليات در سلسله عملياتهاي 1،2،3 قدس تنها بخشي از فعاليتهاي او در سالهاي 63 و 64 بود.

 

گرچه علاقه او به كودكان و عشق تدريس او را به مدرسه بازگرداند و اما پيگيريهاي مداوم لشگر 25 كربلا او را پس از 40 روز معلمي مجددا به جنگ كشاند. و در عمليات والفجر 8 به دليل حمله وسيع دشمن دچار مصدوميت شد و تنها پس از 20 روز استراحت به دليل در خواستهاي مكرر لشكر مبني بر نياز به وي به جبهه شتافت و ايشان در متنطقه قصر شيرين در سال 58 به عنوان فرمانده گروهان 45 روز در درگيري گنبد سال 58 سي روز،بيجار در سال 59 سي و شش روز،سال 59 سرپل ذهاب 12روزو سال 60عمليات چذابه 30روز و سال 59 در اهواز 30روز افتخار خدمت دارد .
فعاليت سياسي او در دوران خدمت سربازي شروع شد و در قالب گروه چريكي به تهيه سلاح و مهمات براي قيام مسلحانه عليه ستمشاهي پرداخت بعد انقلاب جهت حفظ دستاوردهاي آن در جبهه هاي مختلف منجمله دفاع مقدس در نقش فرمانده گروهان و گردان تيپ و رئيس ستاد و مشاوره نظامي عليه نيروهاي بعثي جنگيد.

فرازي از وصيت نامة شهيد :

دشمن در كمين است كه با رنگارنگ نشان دادن زندگي مادي ،وابستگي و دلبستگي دنيايي ايجاد كند.

 

خاطره ای از زبان سردار مرتضی قربانی (فرمانده وقت لشگر ۲۵ کربلا)

سردار شهيد حسين علي مهرزادي كه در همين عمليات (عمليات والفجر هشت)  به درجه‌ي رفيع شهادت نايل آمد، در اصل معلم بود در عمليات‌هاي قدس يك و دو من شيفته او شدم. با وجود تواضع يك فرد مقتدري هم بود. همين باعث شد او را در ستاد لشكر به كارگيري كنيم. ما نياز مبرم به فردي داشتيم كه بتواند با شرايط سخت خودش را وفق دهد و از طرفي هم با همان شرايط تصميم‌گيري درستي داشته باشد، شهيد مهرزادي چنين شخصي بود. او را در كنار آقاي نوريان گذاشتيم. در عمليات بزرگي مثل والفجر هشت مي‌بايست دو نفر در ستاد به كارگيري شوند. يك لحظه نمي‌بايست در پشتيباني، ارسال نيرو و امكانات وقفه ايجاد مي‌شد. به همين خاطر مي‌بايست دو نفر در ستاد لشكر حضور داشته باشند. شهيد مهرزادي انتخاب مناسب و شايسته‌اي بود. نمي‌دانم حضور قوي، مدبرانه و مقتدرانه‌ي او را در تمام مراحل عمليات چگونه بيان كنم. به نظرم بيان اين خاطره بتواند گوشه‌اي از رادمردي اين سردار را براي مخاطبان به نمايش بگذارد: در تمام جلساتي كه طي عمليات والفجر هشت در لشكر 25 انجام گرفت شهيد مهرزادي بارها و بارها از بچه‌ها خواسته بود، براي اين كه شهيد شود، دعا كنند. تو مقر لشكر بوديم كه به او گفتند همسرت پشت تلفن منتظر شماست. كمي فكر كرد و گفت بگوييد همين الان رفت خط و نيست. همه از اين كه مهرزادي دروغ گفته بود، تعجب كردند. بعدها مشخص شد كه او مي‌ترسيد با اين ارتباط عاطفي، ارتباط او با خدا قطع شود. اين عبارت هم از خودش است كه گفت: در آن لحظه نمي‌خواستم سيم شهادت قطع شود. سه روز بعد از اين واقعه شهيد مهرزادي در حين رفتن به خط مقدم با موتور به شهادت رسيد. جنس همه‌ي شهدا از اين نوع بود. همه مثل مهرزادي فكر مي‌كردند و شهادت آرزوي ديرينه‌ي‌شان بود. ان ‌شاالله كه راهشان مستدام و عاقبت ما نيز ختم به شهادت گردد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 10:48  توسط شهربندی  | 

سردار شهيد حبيب ا… افتخاريان(ابوعمار) فرمانده سپاه مريوان در كردستان

زندگينامه : به سال 1334 در شهرستان بهشهر ديده به جهان گشود و در سن 3 سالگي از محبت پدر محروم گشت و سرپرستي او و خانواده اش را عمويش بر عهده گرفت بدليل شرايط مادي خانواده تحصيل در كلاسهاي شبانه به كار و تلاش روزانه را انتخاب كرد پس از فراقت از تحصيل به خدمت سربازي رفت بعد از آن در اداره برق اصفهان مشغول كار شد و در عين حال به مبارزات سياسي خود عليه رژيم پرداخت و به علت فشار عوامل شاه به كشور آلمان و بعد فرانسه مهاجرت كرد و همچنين دوره نظامي را در كشور سوريه و لبنان گذرانيده است و مدتي در فرانسه به محافظت از امام پرداخت با پيروزي انقلاب مسووليت حفاظت و انتقال خانواده حضرت امام را از تركيه به ايران به عهده گرفت و به ايران آمد . در ابتداي ورود به تشكيل سپاه و شكل دهي سازمان اين نهاد مقدس پرداخت و در تشكيل سپاه اصفهان نقش ارزنده اي داشته است پس از آن به مازندران عزيمت نمود و با تشكيل پايگاههاي سپاه به مبارزه عليه شورش گنبد و بندر تركمن پرداخت و فرماندهي سپاه آن منطقه را بر عهده گرفت و سپس عازم جبهه جنوب شد مدتي فرماندهي تيپ 25 كربلا را بر عهده داشت و به منطقه غرب اعزام و به عنوان فرمانده سپاه مريوان و بانه مشغول خدمت شد و در اين خطه مظلوم به ايثارگري و مبارزه عليه خود فروخته گان و عمال دشمنان پرداخت و در 19/12/1363 هنگاميكه در اوج پريدن از سكوي پرواز بسوي معشوق بود به ديدار دوست شتافت . روحش شاد و روانش قرين رحمت الهي باد نقش شهيد در دفاع مقدس :

فرمانده سرافراز هنگاميكه بر سكوي عشق مي نگريست مناجات عارفانه سر مي داد گويي بلبلي بر شاخسار خشك نشسته و نغمه سبز سر مي دهد تا باغش را يابد و همچون بهار با طراوت نغمه خواني كند و در اين سير از هيچ تلاشي چشم نپوشيد و در برعهده گيري مسووليتهاي حساس در مناطق عملياتي دريغ نورزيد و با مسووليتهاي ذيل اداي دين نمود .

1- فرماندهي تيپ 25 كربلا در محورهاي عملياتي جنوب

2- فرمانده سپاه پاسداران بانه در كردستان

3- فرمانده سپاه پاسداران مريوان در كردستانوصاياي شهيد :

ما از عمرمان بهره اي به اسلام نداده ايم شايد اين خون ثمره اي باشد براي اسلام عزيز و اين خونها كه هديه ات مي كنيم اي خداي رحمان كرامت كن و پذيرايمان باش .

تاريخ و عمليات شهادت :

تاريخ شهادت : 16/12/63 در جبهه مريوان


برف سرخ: بر اساس زندگی سردار شهید حبیب الله افتخاریان (ابوعمار)زندگینامه سردار شهید ابوعمار به روایت همسر شهید در کتاب برف سرخ

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 10:23  توسط شهربندی  | 

ماجرای ازدواج احمد توکلی از زبان خودش

بهمن 1349 که ترم اول دانشگاه را تمام کردم، ابتدا به تهران رفتم و به خواهرم سر زدم. قصد داشتم پس از آن به بهشهر بروم و پدر و مادرم را ببینم. خانه خواهرم که رفتم، آنها هم آنجا بودند.

آن روز مادرم بحث ازدواج مرا پیش کشید، ولی پدرم قبلا گفته بود که تا درسم تمام نشدهف نباید ازدواج کنم. مادرم گفت که برای دختر خاله ات خواستگار آمده که از فامیل و مهندس است. من آن فرد را می شناختم.


مادرم به من گفت که اگر می خواهی، به خاله ات بگویم کمی صبر کند، به مادرم گفتم نه، اگر دخترخاله ام به آن خواستگار جواب مثبت بدهد، معلوم می شود که اصلا به درد من نمی خورد. اگر هم جواب منفی داد، شما اقدام کنید.

بعدا فهمیدم که دختر خاله ام- با اینکه آدم تندی نبود- جواب خیلی تندی به آن خواستگار داده و او را رد کرده است. با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و در ذهن خودم یک نمره مثبت به او دادم که چنین خانواده ای را نپسندیده است.

تابستان آن سال از دخترخاله ام آزمایشی به عمل آوردم. من و برادرش یک کلاس تقویتی راه انداختیم به نام "انجمن جوانان مسلمان" و کتابخانه کوچکی داشت که در مغازه آقای بنی کاظمی بود. تصمیم گرفتیم این کتابخانه را به یک سالن منتقل کنیم. من و آقای علمدار برای جمع کردن کمی پول به راه افتادیم. آقای محمدرضا هاشم زاده، یکی از معلمین شهر نیز به ما پیوست.


یادم هست که به پدر آقای هاشم زاده برخوردیم- خدا رحمتش کند!- او کارگر بود. وقتی فهمید که ما قصد انجام چنین کاری را داریم، دست به جیب برد و یک تومان درآورد و به من داد. یک تومان برای او خیلی زیاد بود. من از او سپاسگزار شدم، چون با همان یک تومان می توانستیم یک کتاب کوچک جیبی بخریم. سپس پیش یکی از متمکنین شهر رفتیم. او آدم خوبی بود، وجوهات هم خوب می داد و حتی برای همین وجوهات از سوی ساواک مواخذه می شد. او به نجف برای آقای سید محمود شاهرودی هم پول می فرستاد.

وقتی موضوع را به او گفتم، به پسرش دستور داد که بیست تومان به ما بدهد. خیلی به ما برخورد؛ بیست تومان او به اندازه یک تومان آن کارگر در پیش ما ارزش نداشت. به نظر می آمد نمی دانستند که کتاب چیست و کتابخانه به چه درد می خورد.

بیش ترین پول را یک لوطی به ما داد. او تاجر بود، ولی اخلاقا آدم لوطی مسلکی بود. اهل نماز و روزه هم خیلی نبود، اما ما را می شناخت. پنجاه تومان پول به ما داد. پس از آن به تشویق بعضی ها پیش نماینده شهر در مجلس شورای ملی رفتیم. او خان زاده ای بود به نام "موسی خان اشرفی"، مهندس کشاورزی هم بود و برای خودش بروبیایی داشت.

او بالای تپه ای، در قطعه ای از زمین های قوام، (که از املاک شاه عباسی و قابل تملک نبود) خانه ویلایی قشنگی ساخته بود. برای دیدن او به خانه اش رفتیم. او نیز پنجاه تومان کمک کرد.

خلاصه با زحمت، از طریق همین اعانات، کتابخانه را برقرار کردیم و بخش خانم ها را به دخترخاله مان سپردیم تا ببینیم "چند مرده حلاج است" که البته خیلی خوب از عهده آن برآمد. سپس به مادرم گفتم موضوع خواستگاری را مطرح کند. برادرم به من گفت: بلند بگویند یا یواش؟ گفتم: بلند! گفت: خیلی رو داری! من از تو شش سال بزرگترم. گفتم: می خواستی دست و پا داشته باشی.

موضوع را به پدرم گفتم. او هم شرط کرد که تا اتمام تحصیلات، هوس ازدواج نکنم. به پدرم گفتم: "من اول به بهشهر می روم، حرف هایم را می زنم، اگر توافق کردیم آن وقت شما به خواستگاری بروید." به بهشهر آمدم و یک دفتر چهل برگ خریدم و یک نامه مفصلی خطاب به دختر خاله ام نوشتم که قصدم از نوشتن این نامه خواستگاری از توست. عقیده ام هم این است: "مقلد امام خمینی هستم. تا الان هم یک بار بازداشت شده ام و پدر و مادرم خبر ندارند. بعدها هم در همین مسیر قدم خواهم گذاشت. خیال نکن با یک مهندس ازدواج می کنی. احتمالا بازداشت هایم تکرار می شود. ممکن است مرا اخراج کنند و به سربازی بفرستند. ممکن است کارم به اعدام بکشد و شما در جوانی بیوه شوی."

در علت انتخاب این راه، آیه ها و حدیث ها و استدلال هایم را به طور مفصل نوشتم. راجع به زندگی هم نوشتم: "زندگی ساده ای خواهم داشت. حاضر نیستم حقوقم را صرف زندگی راحت بکنم. مردم فقیرند و من از آنها فاصله نمی گیرم. شما از الان باید بدانید که دچار سختی های عجیب و غریب می شوید. از رفاه هم خبری نیست، ما یک زندگی فقیرانه خواهیم داشت." درباره بچه ها هم نوشتم: "اگر خدا به ما بچه داد، این گونه و آن گونه تربیتش می کنم" خلاصه شاید حدود 25-24 صفحه مطلب نوشتم.

هر دو خواهرم همانند مادرم خیلی تمایل داشتند که در بهشهر ازدواج کنم؛ آن دخترخاله ام را هم خوب می شناختند. می گفتند که "او، هم متدین است و هم فهمیده و با این حرف هایی که تو می زنی و این زندگی که تو می خواهی، سازگاری دارد، هر چند زندگیشان فقیرانه است (سطح زندگی آنها از ما هم پایین تر بود) چون بزرگ زاده است، دلش سیر است" مادر خانمم نیز در مصیبت های زیادی مثل از دست دادن همسر در سن جوانی، صبوری زیادی از خودش نشان داده بود و خواهرانم به آن موضوع هم اشاره می کردند.

پس از آن به دیدن خاله ام رفتم. من با خاله ام فاصله سنی کمی داشتم. او هفده سال از من بزرگتر بود و من هر وقت بهشهر می رفتم، سری هم به او می زدم. در آن روز هم خاله از من پذیرایی کرد و نشستیم و حال و احوال کردیم. با اینکه آدم روداری بودم، نتوانستم موضوع نامه را مطرح کنم. خداحافظی کردم و از پله های چوبی پایین آمدم.

خاله ام نیز بالای پله ها ایستاده بود. به پله آخر که رسیدم، به خودم نهیب زدم که "مرد حسابی، تو کجا داری می روی؟ کارت را که انجام نداده ای!" برگشتم و به خاله ام گفتم: "کارت دارم" گفت: "چیه؟" با عجله جواب دادم که من قصدم این است، حرف هایم را داخل این دفترچه نوشته ام، بدهید دخترتان بخوانند.

گفت: "آخر، حسین نیست" (حسین پسرخاله ام بود و در دانشگاه تبریز رشته پزشکی می خواند.) گفتم: "نیازی نیست ایشان نامه را بخوانند، اگر موافق بود آن وقت آقاجان و مامان به خواستگاری می آیند." نامه را دادم و فرار کردم و پشت سرم را هم نگاه نکردم.

فردای آن روز تماس گرفتم؛ گفتند: "تشریف بیاورید، می خواهیم حرف بزنیم." به همراه خواهر کوچکترم به خانه خاله رفتیم. دختر خاله ام آمد و دفترچه را پیش من گذاشت.

من به هنگام نوشتن نامه، پشت همه صفحات را سفید گذاشته بودم تا جواب سوالات را بنویسد، از این رو صفحه اول را ورق زدم، دیدم پشتش سفید است، چند صفحه دیگر را ورق زدم، باز هم سفید بود، تا اینکه رسیدم به آن قسمتی که درباره اهداف انقلابی و مبارزاتی و احتمال کشته شدن و زندان و ... نوشته بودم، دیدم که دو سطر برایم نوشته: "اگر به خاطر انجام وظیفه به این مصیبت ها مبتلا شوی، من پایش می ایستم، صبر می کنم و وظیفه خودم را انجام می دهم".

دوباره ورق زدم تا به موضوع ساده زیستی رسیدم، برایم نوشته بود: "من این زندگی را می پسندم، صبر می کنم و وظیفه خودم را انجام می دهم، به آن هم عادت دارم و مشکلی هم ندارم. تمام."

خیلی خوشحال شدم و همه با هم اظهار خوشحالی کردیم. قرار شد مادرم و خانواده ام به خواستگاری بیایند و من چون نیم سال دوم دانشگاهم شروع می شد، به شیراز آمدم. پدر و مادرم به خواستگاری رفتند و بر اساس توافقاتی که کردند، قرار شد عید غدیر سال 1349 عقد کنیم.

روز 24 بهمن بود. به شیراز رفتم و موضوع را به دوستانم گفتم. خیلی خوشحال شدند. آقای احمد جلالی به عنوان هدیه عقد، آیه قرآن: "قل انما اعظکم بواحده ان تقومو للله مثنی و فرادی ثم تتفکروا" را به خط خوش نوشت و ترجمه کرد و در حاشیه نیز از طرف خود و خانمش ازدواج ما را تبریک گفت.

احمد آن آیه را قاب کرده بود و هنگامی که می خواستم به تهران بیایم، پای اتوبوس آمد و آن را به من داد. وقتی به تهران آمدم، دیدم فقط برادرم آن جاست و بقیه به بهشهر رفته بودند تا مقدمات را فراهم کنند. برادرم گفت: "زمستان است، ممکن است بهمن بیاید، خطرناک است، با قطار برو."

آن ایام، جاده هراز تنها راه ارتباطی بود و یک سال قبل از آن هم بهمن آمده بود و 40-30 نفر را کشته بود. زمستان های این جاده خیلی خطرناک بود و بهمن گیرهای کنونی را نداشت.

دو چمدان پر از کتاب های اهدایی دانشجویان شیراز را جمع کرده بودم و با خودم آورده بودم و می خواستم آن ها را به کتابخانه بدهم. به برادرم گفتم که نه، وقتم کم است و باید زود برگردم.

می خواهم دو سه روزی قبل از عقد در بهشهر باشم. به خیابان امیرکبیر فعلی (خیابان چراغ برق) رفتم. در دفتر ایران پیما گفتند که فقط بلیت اتوبوس دولوکس دارند. آن ایام خیلی صرفه جویی می کردم و هر وقت می خواستم از شیراز به بهشهر بیایم، حتی ایران پیما هم سوار نمی شدم، به "اتو شهرپر" و "ترانسپورت شمس العماره" می رفتم که بلیت هایشان دو سه تومان ارزان تر بود، اما آن روز چاره ای نبود، یک بلیت اتوبوس دولوکس به مبلغ دوازده تومان خریدم.

قیمت بلیت اتوبوس عادی هشت تومان بود. از روی عمد صندلی وسط اتوبوس را انتخاب کردم که اگر راننده نوار ترانه گذاشت و قبول نکرد که خاموش کند، لااقل صدایش کم باشد که معذب نباشم. معمولا داخل اتوبوس ها درخواست می کردم که نوار ترانه را خاموش کنند و اغلب موافقت می کردند.

راه که افتادیم، راننده اتوبوس ترانه گذاشت، جلو رفتم و به او گفتم: "آقا ببخشید، اگر ممکن است ضبط را خاموش کنید یا بلندگو را قطع کنید" گفت: "چشم" صدای ضبط را کم و بلندگو را قطع کرد. ساعت یازده و نیم به رینه، (هشتاد کیلومتری آمل) رسیدیم. دیدیم تعداد زیادی اتوبوس ایستاده اند. علت را پرسیدیم، گفتند کوه ریزش کرده است. توقف کردیم و ناهار خوردیم. پس از آن گفتند که "یک اتوبوس می خواهد مسافرها را سوار کند و تا جلوی قسمت ریزش کرده کوه ببرد تا از طرف آمل هم ماشین بیاید و از آن سمت، مسافرها را سوار کند و ببرد.

من هم که سفره عقد منتظرم بود، خیلی عجله داشتم، همراه راننده خودمان رفتم، دیدم که مسافران باید از دره پایین بروند و از آن سمت ریزش کوه، بالا بیایند و آن وقت منتظر بمانند که آیا ماشینی بیاید و اینها را سوار کند یا اصلا نیاید. احساس کردم با دو چمدان سنگین نمی توانم این کار را بکنم.

راننده ما گفت که ما باید هر چه زودتر به تهران برگردیم، چون اگر دیر بجنبیم، پشت سرمان هم بسته می شود. به همه مسافرها اعلام کرد که سوار شوند. ما اولین اتوبوسی بودیم که تصمیم داشتیم برگردیم. شاگرد راننده روی رکاب ایستاد و گفت: مسافرهای محترم بلیت هایشان را بدهند تا آنها را باطل کنیم که می خواهیم برگردیم تهران. من گفتم: "چرا باطل می کنید؟ ما چه تقصیری داریم؟"

رفتم و جلوی اتوبوس ایستادم و به مسافرها گفتم: "بلیت ندهید، چون منطقی نیست، کسی که تقصیری ندارد، ما باید به شرکت برگردیم تا کرایه رفت و برگشت به رینه را کسر کنند، چون ما به مقصدمان نرسیده ایم، بقیه پولمان را پس بدهند. مسافرها این حرف مرا منصفانه دانستند.

هیچ کس بلیت نداد. هر چه شاگرد راننده اصرار کرد، کسی حاضر نشد بلیت خود را بدهد. او رفت و به راننده خبر داد. راننده آمد بالا و صدای ترانه را تا آخر بلند کرد. من عصبانی شدم و گفتم: بلندگویت را خاموش کن، اما او گوش نکرد.

خودم جلو رفتم و دستم را روی صندلی گذاشتم و با دست دیگر دکمه را محکم زدم و دستم را روی صندلی گذاشتم و با دست دیگر دکمه را محکم زدم و نوار را درآوردم. لحظه ای بعد من و شاگرد راننده دست به یقه شدیم. او به من گفت: "تو گدا هستی و ما جانمان در خطر است"

به او گفتم: "بنشین سرجایت، مثلا تو درد مردم را می فهمی!" مسافران وساطت کردند و ما را از هم جدا کردند، از راننده هم خواهش کردند که صدای نوار را کم کند.

دعوا باعث شد که ما بیست دقیقه معطل شویم. سه اتوبوس، قبل از ما به طرف تهران حرکت کرد. و ما اتوبوس چهارم بودیم که به پلور رسیدیم. هوا برف و بوران شد.

جاده هم مثل آینه لغزنده بود. اتوبوس ها بسیار آرام می رفتند و به غیر از اتوبوس، ماشین دیگری در جاده دیده نمی شد. مدتی بعد، اتوبوس ها ایستادند. ده دقیقه یا یک ربع بعد از آن دیدیم که از روبرو یک زخمی آوردند. تا او را دیدیم، دو سه جوان از جمله من و شاگرد راننده پیاده شدیم و جلو رفتیم.

دیدیم که اتوبوس اول زیر بهمن رفته است، بهمن سقف اتوبوس را شکافته بود و داخل آن پر از برف بود. اتوبوس به سمت دره که شیب کمی داشت، تکان خورده بود و یک وری ایستاده بود. نفر اولی را که درآورده بودند، راننده اتوبوس بود. شروع کردیم به کنار زدن برف ها و درآوردن مسافران. من بالای صندلی دوم یا سوم، مشغول درآوردن یک خانم جوانی شدم که فقط سرو دستش بیرون از برف بود.

او ضجه می زد و می گفت که مرا ول کن و بچه ام را نجات بده. گفتم خانم، تا تو را از اینجا درنیاورم، نمی توانم که جلو بروم، همه جا بسته است، باید تک تک بیرون بیاوریم.

خیلی دلخراش بود؛ اوج مهر مادری در آن حادثه برایم ملموس شد. آن خانم را بیرون آوردم و کول کردم. یک بارانی داشتم که آن را روی او انداختم و از شیب بالا آمدم. از شیب، تا رستوران، دویست، سیصد متر فاصله بود که من این مسیر را به راحتی با آن خانم که روی دوشم بود، طی کردم.

یکی یکی مسافران را از زیر برف خارج کردیم، ولی پیرمردی در آن حادثه به رحمت خدا رفت البته بهمن، یک افسر پلیس را با خود تا ته دره برده بود. در داخل رستوران میزها را به حالت تخت درآوردند و همه را روی آنها خواباندند.

پرستاری در اتوبوس ما بود که اقدام به پانسمان زخم های مسافران نمود. راه بسته شد و بارانی من هم گم شد. جلوی بخاری ذغالی نشسته بودم و پیش خودم می خندیدم که الان سفره عقد را آماده کرده اند، ولی من نه راه پیش دارم نه راه پس.

افسران پلیس آمدند و راه را باز کردند و گفتند که شب هنگام، باید از اینجا بروید، برای اینکه خطر سقوط بهمن در روز زیاد است، شب یخ می زند و خطر بهمن کم است، ما شما را با بلدوزر اسکورت می کنیم و شما باید به تهران برگردید، اگر اینجا بمانید یک نیمرو می شود بیست و پنج قران و گرفتار می شوید، راه پیش هم که بسته است.

یک اتوبوس آماده حرکت شد. من هم بلافاصله چمدان هایم را برداشتم و سوار شدم. به پیست آبعلی که رسیدیم، فرمانده ژاندارمری کل کشور و چند فیلمبردار آمده بودند که "مثلا جاده را باز کرده ایم و سه اتوبوس را به مقصد رسانده ایم."

به تهران که برگشتم بلیت قطار گرفتم و به سمت بهشهر راه افتادم. در مراسم عقد، فقط عمه ام و ده نفر از خانواده ما و حدود ده نفر از خانواده خانمم بودند. خانمم پدر نداشت. آیت الله آقا شیخ محمد شاهرودی، شوهر خاله دیگرم بود که وکالت خانمم را بر عهده داشت.

او روحانی بزرگ شهر و مجتهدی بسیار روشن بین بود. وکیل من هم آقای سید حسینعلی نبوی (پدر آقا سید محسن نبوی، سفیر ایران در اطریش) بود که دایی مادر من و مادر خانمم بود.

آیت الله شاهرودی گفت که من از طرف خودم می خواهم شرط بگذارم که اگر موکل شما خواست به فلسطین برود، نباید موکله مرا با خودش ببرد.

ما خندیدیم؛ چون آن ایام انقلابیون فقط مسیر فلسطین را بلد بودند. پس از آن وکیل من موضوع را با عروس در میان گذاشت و او هم جواب داد که نه، اگر ایشان برود من هم می روم و این شرط لازم نیست باشد. پس از آن مراسم عقد برگزار شد.

احمد توکلی
خاطرات سیاسی
1360-1330
تدوین: عبدالرحمن حسنی فر
مرکز اسناد انقلاب اسلامی
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 23:52  توسط شهربندی  | 

عکس های زیبا از اشرف البلاد -بهشهر

عباس آباد بهشهر - یکی از عجایب خاور میانه

ابتدای ورودی پارک جنگلی عباس آباد

تالاب میانکاله بهشهر

مکان توریستی در میانکاله

دریای چهار فصل بهشهر+دریای زاغمرز بهشهر

 

کاخ صفی آباد بهشهر

از همه جای بهشهر+نمای شهر

شهر گمشده تاریخی بهشهر(گهر تپه)

غارهای تاریخی هتو و کمربند(دوره انسان های اولیه)

http://www.behshahri.com/modules/mod_gallery/picture/large/BEHSHAHR%201.JPGhttp://www.behshahri.com/modules/mod_gallery/picture/large/BEHSHAHR%2011.JPGhttp://www.behshahri.com/modules/mod_gallery/picture/large/BEHSHAHR%209.JPGhttp://www.behshahri.com/modules/mod_gallery/picture/large/BEHSHAHR%207.JPGنمایی از بیمارستان شهدای بهشهر

پارک جنگلی پاسند رِز

آبشار سنگ نو بهشهر

بندر امیر آباد

باغ شاه یا پارک ملت (شهرداری کنونی ) بهشهر

پارک ملت کتیبه بازسازی کاخ شاه عباس صفوی


پارک ملت شهرستان بهشهر ـ نهر وسط باغ ورودی کاخ

پارک ملت بهشهر - نمای نزدیک کاخ شاه عباس



پاسند رضع(رز)


بر گرفته از سایت http://nato.persianblog.ir/post/35      با تشکر ازآقای محسن آریا مهر نویسنده مطلبی تحت عنوان"معرفی بهشت ایران زمین بهشهر (اشرف البلاد)"

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 20:43  توسط شهربندی  | 

جامع ترین مقاله در معرفی اشرف البلاد

اشرف البلاد(بهشهر) در آینه تاریخ

محمدرضا زماني درمزاري، وكيل پایه یک دادگستري و پژوهشگر بهشهري

اشاره:محمدرضا زماني متولد1352بهشهر و ساکن تهران، عضو هیات امناي بنیاد علمی و فرهنگی پرفسور گنجی، مولف کتاب هاي شهرگنج های پنهان-کتاب شناسی بهشهر-گوهراندیشه- جغرافیای عشق- سالهاباید....- حقوق خانواده به زبان ساده در 4 جلد-آداب و آفات وکالت در ایران-کودک و حقوق کودک در ایران- نظام حقوقی تجارت و بازرگانی ایران در عصر قاجار و پهلوی- بررسی تاریخی و تحلیلی قراردادهای تجاری و اقتصادی عصر قاجار و پهلوی در ایران- فرهنگ وکالت دادگستری ایران- آئین نگارش حقوق خانواده- فرهنگ حقوق شهروندی و تابعیت در حقوق بین الملل خصوصی و اسلوب حقوقی ایران ، نيز مدیر مسئول موسسه حقوقی نیک داد، مدیر سایت حقوقی و بین المللی نیک داد(www.nikdad.ir) و رئیس گروه مطالعات بهشهر شناسی(تهران)، دارای بیش از50 مقاله علمی و اثر تحقیقی و پژوهشی در زمینه های تاریخی،فرهنگی،اجتماعی،حقوقی و مدیریت و برنامه ریزی شهری است.

------------------------

فصل اول:

مقدمه

     "اشرف البلاد/بهشهر"،از زمره شهرها و بلادِ تاریخی و تمدنی ایران و منطقه خاور میانه است که دارای تاریخِ پرفراز و فرودِ فراوانی است.هرگونه نگرش نسبت به این ناحیه ، بدون درک و برداشت فرایندهای تاریخی آن،به سانِ چراغی بی سوخت و بی نور ماند.در واقع، بینش و نگرش تاریخی نسبت به منطقه ، نخستین گام در راه بازخوانیِ هویت بومی- محلی و میراث تاریخی و تمدنی آن و نیز حصول یک گفتمانِ ریشه دار و متقنِ فرهنگی در راه توسعه و پویایی شهر می باشد. این مقاله بر آنست: نگرشی اجمالی به "پیشینه شهر زیبای اشرف البلاد/بهشهر" به لحاظ تاریخی داشته و آنرا در آینه تاریخ تا پایان دوره پهلوی دوم به تصویر کشاند.

    اشرف البلاد(بهشهر)در یک نگاه

    مازندران* که سابقاً ، طبرستان نام داشت،قسمتی از ایالت قدیمی"فرشوادگر/ پشتخوارگر"و طبق مفاد مذکور در نامه معروف تنسر،
"دارمسته تر/Darmester " به شمار می رفت و از قرن 7هجری(13م)،مقارن با حمله مغول،نام طبرستان متروک و عنوان"مازندران"معمول گردیدومنطقه"اشرف /بهشهر"نیز یکی از ایالت آن محسوب می شد.(2)

     شهرستان بهشهر در 12 کیلومتری جنوبی دریای خزر و در کنار سلسله جبال البرز،ازشرق به کردکوی و گرگان، از جنوب به دامغان و از غرب به نکاء و ساری محدود است و جمعیت این شهر طبق سرشماری سال1375برابر 731/176نفراست که از این تعداد، حدود57درصد شهرنشین و نزدیک به 43درصد روستا نشینند .

***

 مازندران اصلاً،مسکن دیوهای مزینی(مزنی) و خود مازندرانی ها در آنجا عده ای خارجی به شمار می رفتند و با افراد بومی شباهت زیادی نداشتند . آنها به باور نویسنده کتاب"بن دهش پهلوی" ، از پدرانی که غیراز اجداد ایرانیها و اعراب بودند، پیدا شدند."تپرها"، از اقوام تاریخی مازندرانند که در کوههای سمنان اقامت داشتند و "آمردها"که شهر آمل به نام آنها نامیده می شد ، از دیگر اقوام فوق بودند که به دست اسکندر سقوط نمودند.

 بعد از انتقال مردها(آمردها)توسط فرهاد اول ، پادشاه پارتها در سال 176ق.م.به ناحیه"خوار ورامین" و قرارگرفتن تپرها به جانشینی آنها ، تمام ایالت به نام آنها معروف شد ، ولی اعراب این ناحیه را فقط به نام طبرستان (تپورستان) شناخته و در سکه های پهلوی نیز نام تپورستان یاد شده است .

دگربار،نام مازندران از دوره سلجوقیان معمول شد، لکن به گفته زکریای قزوینی، ایرانیها – طبرستان را مازندران می خواندند.استعمال نام طبرستان, گویا در قرن 7هجری، مقارن با حمله مغول ، متروک و اسم مازندران جانشین آن شد که از همان تاریخ ، موسوم با این ایالت است .طبرستان اصلاً،نام قسمت کوهستانی بوده و مازندران ، در اصل شامل اراضی ساحلی، به انضمام ناحیه ای کوهستانی که جزو آن محسوب می شده، بوده است.

نام طبرستان با متروک شدن آن ، مجدداً در سالهای1250-1290ق. به مناسبت رواج سکه هایی در ساری، معمول شد.درزمان حکومت"جرید بن یزید" در طبرستان-"وندادهرمز"،هزارجریب را از خالصجات صوافی خریداری نمودو "الف"جریب (گری)ظاهراً،همان اطراف سرچشمه رودهای تجن و نکا است که به فارسی،هزار جریب خوانده می شود.  – سنت لویی رابینو. مازندران و استرآباد،ترجمه وحیدیزرگی،صص10-13    1-دکتر علی مدرسی،مرد روزگاران(مدرس،شهیدنابغه ملی ایران)،صص599،568،573 و 623

بهشهر طبق تقسیمات کشوری سال 1382به سه بخش" مرکزی،گلوگاه ویانه سر"،شش دهستان به نام های" کوهستان،میانکاله،پنج هزاره،کلباد،شهداءوعشرستاق"به ترتیب ، به مرکزیت"زاغمرز(میانکاله)،علمدارمحله،لمراسک،سفیدچاه و بیشه بنه"و دارای سه شهر به نامهای "بهشهر/مرکزشهرستان، رستم کلا و گلوگاه" بوده(3) و در حال حاضر, از سال 1386 روستای خلیل محله به خلیل شهر تبدیل شده و دارای شهرداری جداگانه نیز است.

      نام آن قبل از صفویه،"پنج هزار، پنج هزاره"،"خرگوران"و سپس،"آسیاب سره"،جزء قلمرو اسپهبد کبودجامه گان بود و در عصرشاه عباس صفوی به " اشرف/اشرف البلاد/اشرف الملوک"و در دوره پهلوی اول(رضا پهلوی)به "بهشهر"تغییر نام یافت.(4)اشرف در سال1021ق. به امر شاه عباس صفی بنا گردید و به صورت شهرِ مدرن درآمد و بعنوان پایتخت دوم ایران در عصر زمامداری صفویان قرار گرفت، به نحوی که مکتوبات"اسکندر بیک ، منشی مخصوص شاه عباس" در کتاب "تاریخ عالم آرای عباسی "، مؤید این ادعا می باشد.وی از اشرف بعنوان "دارالسلطنه و دارالخلافه" یاد کرده که به ترتیب فوق به دستور شاه ایران ساخته شدو "اشرف البلاد" نام گرفت . بعدها،این شهر بعنوان مقرتابستانی سلطنت صفویه و شاه عباس در آمد. امیر پازواری، شاعرتبری گوی عصر صفوی، نیز در این باره در دیوان خود چنین می سراید:

شاه اون شاهه که اشرف رهِ جا بِساته / ستون به ستون قرض طلابِساته

سنگ مرمره آدم نما بِساته /  فلک دگِته کارمِ سرا بِساته

شاه آن شاهی است که اشرف البلاد را ساخت/ ستون به ستون آنرا طلا ساخت

دیوارهای سنگ مرمر را به مانندآینه در آورد/  فلک نامهربان ، کاروانسرا ساخت(5)

      سرزمین فوق به نظر دکتر بهرامی که " اشرف الملوک" نامیده می شد در سال مذکور، به امر شاه عباس بنا گردید و " اشرف البلاد" نام گرفت . به اعتقاد دکتر منوچهری ستوده: "شهر اشرف از قرار مشهور،ملکی بود از مال و سکنی پیرزنی معروف به خرگوران. شاه عباس را ملک پسند افتاد ، از پیرزن ابتیاع نمود و در عهد سلاطین صفویه آبادان و مهمور بود"(6)، اما به نظر شیخ علی گیلانی،قبل از آبادی اشرف توسط شاه عباس-ولایت پنج هزاره و از جمله ، اشرف مدتها در اختیار فردی به نام"سیدعباس" ، از سران سادات بابکانی قرارداشت.(7)

"لرد کرزن"، سفیرکبیر بریتانیا در ایران هم در کتاب" ایران و قضیه ایران" نیز در این باره، چنین آورده است: اشرف البلاد یا نجیب ترین شهرهای ایران به وسیله شاه عباس ساخته و به آن نام لقب داده شد".(8)همچنین، اشرف به زعم "رابینو"،کنسول بریتانیا در گیلان و مازندران در عصر قاجار ،"از زمره شهرهای مهم عصر قاجار به مانند ساری حاکم نشین ، بار فروش(مرکزتجارت)و مشهد سر(بابلسر)بود".(9)

     مردم اشرف البلاد،جدا از ساکنان بومی،از تیره های مختلفی که عمدتاً ، از سرزمین های مجاور به این منطقه کوچانده شده اند، تشکیل شدند.درسال1023ق.پانزده هزار خانواده از شیروان ، ارامنه(تیره های مسیحی)و گرجی از قفقاز(تیره های گرجی) به فرمان شاه عباس به اشرف منتقل گشته و در جشن نوروزسال1028ق.در"کاخ باغ خلوت اشرف" در حضور شاه به اسلام گرویدند و برخی دیگر ، در سالهای بعد،به علت ناسازگاری آب و هوا در گذشتند و پاره ای از آنها به جلفای اصفهان و دسته ای نیز در منطقه گرجی محله اشرف(بهشهر کنونی)و روستای گرجی محله کوسان ساکن شده اند. "پیتردلاواله" ، جهنگرد ایتالیایی زمان شاه عباس صفوی که در جشن نوروز مزبور در اشرف حضور داشت ، مراتب مذکور را نیز در سفر نامه خود تائید نموده است.(10)

     "اهالی مهر" از بومیان خراسان ، به منظور حفاظت از تشکیلات سلطنتی زمان شاه عباس اول به اشرف آورده شدند. این گروه که بعدها ، تامین کننده یخ مصرفی دربار شاه عباس در اشرف بوده اند ، به "یخکشی ها"معروف و درواقع، ساکن فعلی روستای یخکشِ هزارجریب بهشهر را تشکیل می دهند.

"قبایل افغانی" نیز به وسیله نادر شاه افشار در قره تپه (شمال غرب اشرف) و " تیره های ترکستان" ، مشهور به " ایلات عمرانلو" یا اجداد عمده ساکنانِ کنونی گلوگاه و محال اطراف و نیز"تیره های گرایلی" در زمان آغا محمدخان قاجار(نخستین پادشاه قاجار)به ترتیب، از"قره باغ(روسیه)،کالپوش و صحرای یموت" به این نقطه آورده شده و تیره اخیر در آندرود،میاندرود و قره طغان نکاء ساکن گردیده اند. سرانجام ،"تیره های لر" در دوره کریم خان زند به سواحل دریای خزر،زاغمرز،استرآباد(گرگان)و حسین آبادِ اشرف کوچانده شده و در آنجا مستقر گردیدند. همچنین،برخی از اعراب توسط آغامحمدخان به مازندران شرقی آورده شدند.آنها برای نخستین بار،گاومیش را به مازندران آوردند.(11)      

اشرف/بهشهر در گذر زمان

 اشرف در قرون وسطی

     گرچه ،تاریخ مدونِ اشرف نوین مشخصاً ، به دورة صفوی مربوط می گردد و در کتب ، منابع و سفرنامه های سفرا و دیپلماتهای خارجی عصر صفوی به بعد ، به کررات ، از این موضوع سخن رفته است ، معهذا ، به دلالتِ تحقیقات علمی و آکادمیک پرفسور " کالتون . س . کون/Caleton.S.coon " از دانشگاه فیلادلفیای آمریکا و به حکایت آثار و میراث باستانی ، تاریخی و تمدنیِ مکشوفه در غار " غار کمربند و هوتو " (واقع در چندکیلومتری غرب اشرف) در سال1949-1951 م (28-1329ش) ، تاریخ منطقه اشرف به " انسان دوره ماقبل تاریخ : آدم نئاندرتال" و زمان " تمدنهای عصر آهن خام و مفرغ " و نیز با یافته های اعماق پائین ترِ غارهای فوق ، " به عصرمس" و سپس ، " عصر سفال و سنگ تراشیده ، مربوط می گردد .

 این آثار ، علاوه برنمایاندنِ دوران گذر انسانها از مرحله شکار حیوانات گذشته و ورود به دوران شبانی و رام کردن حیوانات اهلی و دوره زراعت و جمع آوری محصول ، به وضوح می نمایاند که تاریخ اشرف ریشه در زمانِ ماقبل تاریخ دارد .

    این نظریه ، چندی بعد مورد تائید و تصدیق پرفسور " واندرنبرگ / Vanderberg " نیز واقع گردید.واندربرگ ، از دیگر باستان شناسان معروف خارجی است که متعاقب کشفیات پرفسور کالتون از آنجا دیدن کرده و از کاوشهای خویش چنین نتیجه گرفته است :
"  درواقع ، در هیچ یک از مناطق ایران ، اطلاعات مبسوطی در بارة تمدنهای گذشتة مردم این سرزمین ، مانند اطلاعات بدست آمده در غار کمربند و هوتو کشف نگردیده است " .

 این باستان شناس درتحقیقات و کنکاش های خود با شگفتی، یافت " که اسکلت های مکشوفه در زیر سنگ ریزه های غار های فوق ، محتملاً متعلق به انسانهایی هستند که در حدود000/75 سال قبل از میلاد مسیح در این منطقه زندگی می کرده اند . اسکلت و جمجمه انسان " غار هوتو " متعلق به انسان کامل و جدیدی بود که تا آن زمان فقط در جنوب دریای خزر (اشرف / بهشهر) یافت شده و چنین احتمال داده شد که اجساد مذکور ، نیای مستقیم بشر امروزی و مشخصاً ، نخستین اسکلت انسان منطقه خاور میانه بوده اند .

همچنین ، ابزار و ادوات کشف شده در " غار کمربند " و دیگر بازیافت های مشابه آن در داخل فلات قاره و حتی ، آسیا ، بیانگر این نظر است که تبادلات فرهنگی بین اقوام مهاجر در اواخر دوران چهارم (هلوسن)نه فقط در اروپا ، بلکه در آفریقا و آسیا موجب ظهور تمدن های تکامل یافته تری از تمدن پارینه سنگی پیشین گردید که نمونه بارز آن در ایران ، در " غارهای کمربند و هوتو " ، واقع در اشرف/بهشهر است " .(12)

 اشرف در دورة قبل از ظهور اسلام

     طبرستان و اشرف در طول تاریخ ، گونه های مختلف نژادی ، مردمی و حکومتی را با خود دیده است . " هخامنش و کوروش" به باور برخی از مورخین از " مردها و تبری ها " ، از اقوام تاریخی و اولیه تبرستان و اشرف بوده اند که پس از عزیمت به پارس ، به پادشاهی رسیدند و بعد ها ، این ناحیه در عصر هخامنشیان ، اشکانیان ، اسکندر و جانشینان وی ، همواره مورد توجه دولت مرکزی بوده است .

 منطقه اشرف به حکایت منابع و مستندات موجود ، در دورة ساسانیان نیز از جایگاه ویژه ای در نزد شاهنشاهی ساسانی برخوردار بود ، به نحوی که " نامه تنسر " از سوی " اردشیر بابکان " ، مؤسس این سلسله به " وشتاسب/گشتاسب" ، پادشاه تبرستان ارسال گردید و به باور " ابن اسفندیار" - پادشاه تبرستان از لحاظ قدرت و اهمیت ، بعد از پادشاه ایران بوده است .

 خاندان ساسانی در اشرف و بویژه ، در کوسان(روستای کوهستان بهشهر) ساکن بوده و بعضاً ، آنرا به مانند کیاسر(کیوسر) هزارجریب بعنوان مقر حکومت خویش قرار می دادند که برای نمونه ، می توان از " شاهپور " فرزند " کیوس " ، برادرزادة " انوشیروان ساسانی " و فرزند وی ، " باو " و تاسیس آتشکدة کوسان (طوسان)نام برد.

     ظهیر الدین مرعشی بنای آبادی کوسان را به دورة شاهان افسانه ای ایران نسبت می دهد و می نویسد : " طوس نوذر ، سپهسالار کیخسرو در پنج هزار ، شهری به نام طوسان بنا کرده که اکنون ، آنرا کوسان می نامند " . بعد از کیوس ، حکومت تبرستان از سوی انوشیروان به خانواده " زرمهری " و سپس ، " گیل باوه " به امر یزدگرد سوم منتقل شد و در آغاز ظهور اسلام، حکومت منطقه اشرف در بخش جلگه دردست خاندان اخیر (گیل ، گیلانشاه) و قسمت کوهستانی هزارجریب ، با " سلسلة باوندیان" بوده است . (13)

علاوه بر این ، منطقه هزار جریب نیز در این دوره حائز اهمیت بوده و بنا بر شواهد و مستندات موجود، جزو ناحیة تاریخی و معتبر پشتخوارگر که تا زمان ساسانیان از نامهای متداول بود ، شمرده می شد . (14)

     بنابراین ، قلعه نظامی واقع در جنگل های کوسان ، ساخته شده در دوره زمامداری " بنی اعمام ساسانی " و استقرار فرزند گیوس در آن به عنوان مرکز حکومت وی در این ناحیه (از سال94قبل از هجرت تا سال 466 به مدت 560سال) ، از زمره بنا های تاریخی اشرف در عصر ساسانیان و پیش از اسلام می باشد . همچنین ، شهرهای " تیمشه " و " نامیه " در مجاورت گلوگاه و نیز روستای " لمراسک " ، واقع در غرب اشرف ، از جمله ولایات دورة قبل از ظهور اسلام در این منطقه بوده و بیانگر پیشینة تاریخی آن می باشد .

 در دورة زیاری ، تمیشه بزرگ نیز مورد توجه پادشاهان بود و " منوچهر دامغانی " ، شاعر عصر زیاران در وصف این منطقه می آورد : " بر آمد زکوه ابر مازندران چو مار شکنجی و ماز اندر آن " . همچنین ، " فردوسی جاودان" از تمیشه در شاهنامه یاد کرده و آنرا " تختگاه فریدون " می خواند که پادشاهی آن در آستانه حملة مغول ، بر عهدة " رکن الدین اسپهبد کبود جامه " بود . وی تمیشه را همان کبود جامه می داند . (15)

 اشرف در دورة بعد از اسلام

سلسله حکومتهای متعددی مقارن با ظهور اسلام در تبرستان و از جمله ، اشرف ، فرمانروایی می کردند . " سلسلة گیل باوه/ال بویه" در سالهای میانی حکومت خود – " سلسلة باوندیان/ال باوند " به مرکزیت " فریم / پریم " در دودانگه هزارجریب – " کیوسیه " در کیاسر هزار جریب ، کوسانِ اشرف و فریم ، از زمرة خاندان های حکومتگر این دوره در منطقه بوده اند .

 در دورة " گیل بن گیلانشاه " (معاصر با عمر ، عثمان و حضرت علی ع)، نخستین و دومین حملة اعراب به شرق تبرستان (شهرهای تمیشه و نامیه) در سالهای 22 و 98 ق . صورت گرفت . اولین حملة اعراب به فرماندهی " سوید بن مقرن " به شهرهای فوق صورت پذیرفت و منجر به قلع و قمع آبادی های مزبورو کشتار مردم بی پناه منطقه گردید . اقدام سوید به شدت مورد نکوهش حسنین (امام حسن و امام حسین ع) که در این سفر ، همراه سپاه اعراب بوده اند ، قرار گرفت . حملة دوم اعراب به فرمانروایی " یزید بن مهلب " ، موجب پذیرش جزیه از سوی " اسپهبد فرخ خان " یا همان " گیلانشاه " ، حاکم منطقه گردید . (16)

دردورة (دادمهر" (مقارن با خلافت یزید بن عبدالملک و هشام بن عبدالملک) ، شهر "تمیشه" ولیعهد نشین گردید و سرانجام ، در دورة " خورشید شاه " (همزمان با خلافت هشام بن عبدالملک مروان و منصور) ، تبرستان و از جمله ، اشرف به دست اعراب افتاد و " مجدالدین مکی" از سوی امام صادق(ع) برای تبلیغ دین اسلام و مذهب شیعه به این منطقه آمد . " ولاش " (معاصر یزید و عبدالملک مروان) نیز ظاهراً ، حاکم منطقه اشرف و میاندرود بوده است . (17)

 همچنین ، به باور " ظهیرالدین مرعشی " ، نخستین پرچمدار اسلام که به این منطقه آمد ، " حسین بن علی " به همراه "عبدالله بن عمر" و " قثم بن العباس " در زمان خلافت " عمر " بوده است . (18)

در پی فتح تبرستان و منطقه اشرف توسط تازیان و شروع حکمرانی آنها بر این نواحی ، قرارگاه های نظامی متعدد در این مناطق ، به منظور مهار آشوبهای محلی از سوی آنها تاسیس گردید که از جملة آنها می توان از پاسگاههای " تمیشه " – " امرویان و تمنگان / در شمال میانکاله " – " نامیه/مجاورگلوگاه " – " لمراسک / مرکز کلباد در شرق اشرف " – " دزوان/زیروان " – " کوسان / کوسانِ اشرف " ، به ترتیب ، به فرماندهی " ثمربن عبدالله الخزاعی ، ربیع بن غزوان ، ابوالعمار عیسی ، کرمان الجبلی ، اسحق بن ابراهیم الباهلی ، جبل بن سعید الموزی و نوح بن گرشاسف " نام برد که نزدیک به 5000 سرباز تازی در آن مستقر بوده اند . احداث پادگان های مذکور ، حکایت از اهمیت این نواحی در سده های اولیه اسلامی و نیز معتبر بودن آنها نسبت به سایر آبادیهای منطقه بوده است . (19)

گرچه ، مردم تبرستان و اشرف مقارن با ظهور اسلام ، عموماً زرتشتی و پیرو دین مزدینسا بوده اند و اسلام ، از اوایل قرن دوم هجری ، بعنوان دین و مذهب جایگزین در منطقه در آمد ، معهذا مردم منطقه ، به راحتی تسلیم اعراب نشده و عکس العمل های متعددی علیه آنها نشان داده اند .

قیام " مازیار بن قارن " – جنگ " حسن بن زید حسنی / داعی کبیر" و استقرار " سادات شیعه زید علوی " در این ناحیه و گرائیدنِ تدریجی تبریها به  اسلام ، در پی صدور فرمان مشارالیه به سال 252 ق . ، از جمله آنها بوده است . با این وجود ، مهاجرت گروهی از علویان و هاشمیان از حجاز ، شام و عراق به تبرستان و پیوستن به داعی کبیر(حسن بن زید حسنی) در همان سال ، در گرایش مردم به اسلام ، نقش مؤثری داشته است .

 بدین ترتیب ، بعد از پیدایی اسلام و گسترش تدریجی آن در خارج از عربستان – " تبرستان " و از جمله ، منطقه " اشرف " ، از زمره مراکز اصلی استقرار و فعالیت شیعیان و علویان ، بویژه سادات مرعشی و بابکانی گردید (20) ، به نحوی که آرامگاه دونفر از فرمانروایان سادات بابکانی در کوسان اشرف ، " قلعه نظامی دختر قلعه " ، ساخته شده در زمان سادات مرعشی در جنگلِ قلعه بند و امام زاده های بنا شده در این منطقه مانند " امامزاده حسن تروجن : شهید آباد " – " امامزاده احمد/بلند:تیرتاش " – "امامزاده های ثلاثه سفید چاه / هزارجریب  و" امام زاده عبدالله/سارو " ، از جمله بناهای تاریخی دوره اسلامی در این منطقه و مؤید این نکته می باشند .

سه دهه بعد ، در سال 287 ه.ق در پی حمله " امیر اسماعیل سامانی " به این نقطه و کشته شدن " محمدبن زید /برادرداعی کبیر " ، تبرستان به قلمرو سامانیان در آمد پس از شهادت امام رضا(ع) نیز برخی از منسوبانش به دیلمان و تبرستان عزیمت نموده و در آنجا پناهنده شدند و بعدها ، آرامگاه آنها بعنوان زیارتگاه قرار گرفته است .(21) علاوه بر این ، جغرافیدانان سده های سوم و چهارم هجری از وجود آبادی های مهم در این منطقه ، از جمله " لمراسک ، تمیشه و نامه " یاد کرده اند . (22)همچنین ، این منطقه در قرن ششم ق . بدست سلجوقیان افتاد و ابن اسفندیار در سده بعد ، آبادیهای " لمراسک و مهروان" را جزء دشت هامون توصیف کرده است  .(23)    

سپاهیان مغول پس از فرار " سلطان محمد خوارزمشاه " در اوائل قرن هفتم هجری ، در تعقیب وی به طبرستان حمله ور شدند . مدتی بعد ، در سال 630ق ، " نصرت الدین " از سوی " قاآنِ مغول " حاکم منطقه کبود جامه گردید . در دورة حمدالله مستوفی (سدة هشتم هجری) ، از کبود جامه به مانند جرجان به عنوان شهر خراب یاد می گردد که با وجود خرابیِ ناشی از حملات مستمر مغولان ، دارای ولایتی عظیم و محصولات فراوان ابریشم ، انگور و غله بسیار بوده است .(24)

به هرحال ، مغولان نیز نزدیک به 40سال بر این منطقه حکومت کردند ، تا اینکه " امیر تیمور " به سال 794ق . ، هنگام سلطنت " سید کمالدین مرعشی " بر تبرستان غالب شد و سادات مرعشی نیز به ماوراء النهر تبعید گردیدند ، لاکن بعد از مرگ تیمور ، با اجازة " شاهرخ میرزا " به آنجا مراجعت کرده و بعنوان امیرانِ تاجگذار بر منطقه سلطنت می کردند و سرانجام ، حکومت سادات مرعشی در مازندران در زمان شاه عباس ، به کلی از بین رفت .(25)

 اشرف در عصر صفوی

دانستیم که اشرف در سال 1021ق . به دستور شاه عباس صفوی ساخته شد وبعنوان پایتخت بهاره و دوم صفویان ، بعد از اصفهان قرار گرفت . از آن هنگام به بعد ، علاوه بر تاسیس و راه اندازی بناهای دولتی و دوایر حکومتی ، ساختمان ها و کاخ های متعدد و زیبایی در اشرف ایجاد گشت و در ئاقع ، باشکوه ترین تاریخِ دورة اشرف در عصرصفویه بوده است .

به نظر لردکرزن انگلیسی ، " اشرف (مازندران) که زادگاه شاه عباس بود درنظر شاه مرتبت و منزلت خاص داشت و در آنجا ، قصر های متعدد و باشکوه ساخت . قصرهای شاه عباس در یک محوطه بسیار باشکوه طبیعی در اشرف که در 5 میلی جنوب استرآباد (گرگان) است ، واقع شده و منظره بسیار دلپذیری در طرف دریا قرار دارد . شاه عباس درصدد برآمد که اصفهان تازه ای در شمال بسازد که قصرها و عماراتش به پایتخت جنوبی (اصفهان) برابری کند" .

بر اثر همین تمایل شاه عباس به توسعه آبادانی اشرف بود که سیاستِ مطلوب مهاجرپذیری را در این منطقه ، به ترتیب فوق به اجراء درآورد . ساخت و تاسیس " باغ شاهی ، کاخ صاحب الزمان ، کاخ حرمسرا ، کاخ خلوت ، باغ تپه ، چشمه عبارت ، کاخ عیاس آباد ، در کنار باغات سرسبز و زیبای باغ زیتون و باغ شمال " ، * از زمرة بناهای تاریخی و تمدنی اشرف در عصر شاه عباس صفوی می باشد . همچنین ، در این دوره دستور ساخت و احداث " راه شاه عباسی " به میرزا تقی ، وزیر مازندران داده شد که از فیروزکوه و سوادکوه به استرآباد ختم می شد و از اشرف می گذشت . (26)

شرفیابی سفرا و جهانگردان کشورهای اروپایی و ملل غربی به حضور شاه عباس در اشرف / بهشهر ، از نقاط عطف تاریخی منطقه می باشد . حاصل حاصل مشاهدات آنها که در قالب کتب و سفرنامه های تاریخی و تحقیقی گرد آوری شده و بیشتر آنها به زیور چاپ در آمده است ، از منابع اصلی تاریخ عصر صفوی و پس از آن در خصوص مازندران و بویژه ، اشرف می باشد . مشهورترین دیپلماتها و سفرای مذکور عبارت بودند از :       

پیترو دلاواله / Pietro dellavalleh (994 – 1062 ق / 1586 – 1652م) :

دلاواله در زمان شاه عباس از اشرف دیدن کرد و بیش از سه سال میمهان دربار صفوی در اشرف بود . وی نخستین خارجی و جهانگرد اروپایی است که بطور غیر رسمی ، از ایرانِ عصر صفوی و از جمله ، اشرف دیدن نموده است . او نماینده " پاپ" بود و در سال 1027ق . در کاخ "باغ خلوت اشرف" به حضور شاه عباس بار یافت و درسال بعد (1028)نیز درمراسم جشن نوروز در باغ مزبور حضور داشته و از نزدیک ، شاهد گرویدن مهاجران گرجی و قفقازی به اسلام بوده است . چندی با اردوی شاه در اشرف و محال اطراف همراه بود و غالباً ، به مصاحبت شاه عباس نائل می شد . در سال1030ق.(1627م)به اصفهان بازگشت و پس از مراجعت به اروپا ، به ملازمت"پاپ اوربن هشتم" درایتالیا نائل گشت .(27)

به نظر دلاواله ، سعی و کوشش شاه عباس براین بود که تاسرحد امکان ، هرچه زودتر به جمعیت اشرف افزوده و تعدادساختمانهای شهر نیز افزایش یابد و به همین جهت ، به هنگام اقامت خویش در فرح آباد ، قسمت اعظم زمستان را در اشرف به سر می برد . وی که در محل" کاخ دیوانخانه/ساختمان فعلی شهرداری بهشهر" و "کاخ باغ خلوت" به حضور شاه رسید ، از اشرف و کاخ های بنا شده در آن ، به نیکی و نکویی یاد کرده و زیبایی و جلالِ باشکوه آنرا می ستاید .(28)

دون گارسیا(Don Garsia) :

گارسیا از خانواده های معروف دوک های " فریا " اسپانیا بود که از سوی "فیلیپ سوم" ، پادشاه آن کشور بعنوان سفیر اسپانیا در ایران تعیین و مقارت تصرف بندرگمبرون(بندرعباس)توسط شاه عباس درسال1023 ق.(اکتبر 1614م) به ایران آمد و پس از سه سال تاخیر به ایران راه یافت . گرچه،وی در اشرف به حضور شاه عباس نرسید،لکن به هنگام ورود او به ایران، شاه عباس در اشرف بودو به دستور وی ، گارسیا در اصفهان مقیم شد.(29)  

* به نظر "کلمن"، درختان اشرف را شاه عباس از هندوستان آورده ، ولی به نظر "رابینو" ، پرتقال های مازندران درزمان "نصربن احمد سامانی/330ق". وصف شده است(رابینو،همان،ص244).

لرد ادمور کاتن(D.Cotton) :

" لردادمورکاتن" ، سفیر انگلیس در دربارصفوی به همراه" روبرت شرلی" و " آنتونیو شرلی" در سال 1036 ق. از اشرف دیدن نمود و بعد از 2روز انتظار در پشت دربهای "کاخ دیوانخانه" یا پارک ملت کنونی به حضور شاه عباس بار یافتند."کاتن" فرزند"جمیز اول" و فرستاده"چارلز اول" ، پادشاه انگلستان به دربار ایران بود و درحقیقت ، دومین سفیری است که دربار انگلستان رسماً ، به ایران فرستاده بود.*

شاه عباس به هنگام ورود رابرت شرلی و کاتن در ربیع الثانی سال1036/1037ق.(1626/1627م)به بندر گمبرون، دراشرف بود ، از اینرو، به همراه"سر رابرت" و "تامس هربرت"، نویسنده و دانشمندِ همراه سفیر به ترتیب فوق ، به حضور شاه عباس در اشرف رسیدند. تامس در سفرنامه خود(چاپ لندن ، 1634م.) ، بطرز بسیار زیبایی، اشرفِ عصرشاه عباس و بویژه ، کاخ ها و باغات مجلل و چشم نواز انرا به تصویر کشانهد و به مانند دلاواله می ستاید.

 گرچه ، شاه عباس ، "رابرت شرلی" را از کاخ خود ، در اشرف بعنوان سفیر و فرستاده خویش به دربار انگلستان اعزام داشت و نامه دوستی و مودت را برای " جمیز اول"، پادشاه آن کشور ارسال نمود و بر تجارتِ بدون عوارض برای تجار انگلیسی در ایران متعهد گشت، مع هذا رابرت شرلی و همراهان وی  که ظاهراً ، فاقد اختیار از سوی دولت انگلستان در عقد قرارداد با شاه ایران بوده ، بعد از این دیدار ، از چشم شاه عباس افتاده و این مجلس ، گویا ، آخرین دیدار نامبرده و سفیر انگلستان با شاه ایران بوده است .

در حقیقت ، اعزام سفیر و هیات همراه از سوی دولت انگلستان به دربار ایران و استقرار آنها دردربار شاه عباس(دربار اشرف) ، به جهتِ فقدان ِ هرگونه اختیار تفویضی برای آنان، بیشتر با هدف یک ژست سیاسی در مقابل دولت ایران بود که به مزاج شاه ایران نیز خوش نیامد . کاتن به هنگام بازگشت به اروپا به همراه رابرت شرلی ، در قزوین بیمارشد و در سال1628م. در همان شهر درگذشت .علاوه بر اینها ،"گریگوری و الیانوویچ ملگنوف روسی، رابینو انگلیسی ، ژاک دومورگان فرانسوی ، هانوی، هومر و ویلبر آمریکایی" در دوره های بعد، از اشرف البلاد دیدن کردند.(30)

مقارن همین ایام ، شاه عباس گرچه، در بستر بیماری بوده ، مصمم بود نوة خویش،"سام میرزا/فرزندصفی میرزا" را از اصفهان به اشرف آورده تا وی را به جانشینی خود به سلطنت برساند، معهذا در پی استخاره" ملامراد مازندرانی"، آمدن شاهزاده از اصفهان به اشرف جایز شمرده نشد. با این وجود، به هنگام ورود" جان اسمیت/Jan Smidt" ، سفیر هلند در ایران و تمایل وی برای ملاقات شاه عباس ، شاه ایران در روز23جمادی الاول سال 1038ق.(8ژانویه 1629م) در اشرف، پایتخت دوم کشور درگذشت و جسد وی ، طبق وصیت نامه شاه از آن شهر(اشرف) به " امامزاده حبیب موسی ع" در کاشان منتقل و در آنجا به خاک سپرده شد.(31)

شاه صفی نیز بعد از جشن نوروز آن سال در اصفهان(1040ق.) به مازندران آمد و چند صباحی را در اشرف و فرح آباد گذراند.ساخت" کاخ صفی آباد" را به وی نسبت داده و او را ادامه دهنده راه شاه عباس در تکمیل رسدخانه در حال ساخت در صفی آباد اشرف می دانند. گرچه ، به باور"لردکرزن" ، صفی آباد را شاه صفی ، نوة شاه عباس برای دختر خویش در نیم فرسخی اشرف بنا کرد، اما به زعم " دونالد ویلبر آمریکایی/Donald.N.Wilber" : "... کاخ صفی آباد در اصل،توسط شاه عباس در امتداد کاخ جهان نما ایجاد شد و نوه او، موسوم به شاه صفی، آنرا توسعه داد..." .(32) 

امراي گرجستان در دوره شاه عباس دوم ، در سال1073ق. در دارالسلطنه اشرفبه حضور شاه بار يافتند و در " كاخ هاي همايون تپه ، عباس آباد و باغ ميدان " ، به حضور شاه ايران رسيدند . در اين برهه ، قزاقانِ سواحل " رود دن " روسيه به تحريك " اليكس ، پدر پطر كبير " ، ضمن حمله به شمال ايران ، شبه جزيره ميانكاله ، حومه اشرف و بندر فرح آباد را در سال 1668م(1076ق) به آتش كشيدند . (34)

بعد از شاه عباس دوم ، سلطنت به شاه سليمان صفوي ، شاه سلطان حسين و سپس ، شاه طهماسب دوم رسيد . سلطنت شاه سليمان مقارن با شورش افغانها و قضاياي قندهار از يكسو و به قدرت رسيدن " پطر كبير " در روسيه و تعقيب سياست آبهاي گرم وي (خليج فارس) و ولاياتِ زرخيز و سرسبز ايران در سواحل غربي و جنوبي درياي خزر ، از جمله اشرف ، از طرف ديگر بود . شاه سلطان حسين صفوي در سال 1106ق. با صدور فرماني ، دستور ساخت " مسجد جامع اشرف " را صادر كرد .(35) به علاوه ، طهماسب دوم درسال 1135ق.، پس از سقوط اصفهان و تسليم پدرش ، شاه سلطان حسين در اشرف مستقر شد و يك سال بعد(1136ق.)، ضمن درخواست كمك از دولتين روس و عثماني ، با ارسال فرمان هايي به سران و بزرگانِ منطقه اشرف ، از جمله به مردم هزارجريب (بخش يانه سر) ، از آنها درخواست مساعدت و همراهي نمود . (36)

*سر جفری لانگلی/Sir.Gefforey Langleyنخستین سفیر انگلیس در دربار ایران بود که در سال1291/690ق. در معیت نیکلاس شارتربه همراه یک هیئت 21 نفری در زمان گنجاتون خان مغول به دربار شاه مغول آمد تا از کمک نظامی ایران علیه ترکان عثمانی برخوردار شود. به هنگام ورود آنها به ایران ، ارغون شاه در گذشته بود.(دکتر عبدالحسین نوائی.روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه ، ص135 و غلامرضا ورهرام،تاریخ سیاسی و سازمانهای اجتماعی ایران در عصر قاجاریه،ص213)

 دورة افشاريه و زنديه

مقارن همين ايام بود كه " نادر قلي افشار / نادر شاه بعدي " ظهور كرد و توجه خاصي به منطقه اشرف البلاد نشان مي داد .

وي دستور تعمير و تجديد بناي " كاخ سلطنتي ديوانخانه " را كه در حمله افاغنه طعمه حريق شد و ديوان بزرگِ سلطنت شاه عباس ، بكلي در شعله هاي آتش منهدم گرديد ، صادر كرد و بدين ترتيب ، " كاخ چهل ستون " به جاي آن ، در اشرف ساخته شد . همچنين ، به فرمان او ، عده اي از افاغنه در جريان جنگ با " احمد ابدال " به قره تپه (شمال غرب اشرف) آورده شدند .

اردوگاه نادرشاه در اشرف البلاد نيز بيشتر در قره تپه مستقر گشته و سان و رژه سپاه نادري و جشنهاي بزرگ وي در آنجا صورت مي گرفت .(37)علاوه بر اين قرارداد مورخ13فوريه 1729م. در دوره كوتاه سلطنت اشرفِ افغان و در زمان پطر دوم بين روسيه و ايران در رشت منعقد و براساس آن ، ايالت استرآباد و مازندران و از جمله ، اشرف به ايران مسترد شد و از شهر تاريخي " تميشه / تميشان " در قرارداد به عنوان نقطه مرزي بخش شمال شرقي قلمرو آن ياد شده است . (38)

نادر شاه پس از فتح هند براي سركوبي " لزكي ها گ از طريق مازندران و اشرف عازم قفقاز گرديد و مدتي را نيز در " قره تپه اشرف " گذراند. وي در طول توقف خود در قفقاز سعي كرد به كمك " كاپيتان جان التون " انگليسي ، ناوگاني در درياي مازندران بوجود آورد كه هم ارتش آذوقه حمل كند و هم به انحصار نيروي دريايي روسها در آن دريا پايان بخشد . (39)

تمايل نادر شاه به ساخت كشتي در ساحل درياي بوشهر به مانند سواحل مازندران و ايجاد كوره اي در نزديكي آمل براي زوب آهن ، گلوله و خمپاره سازي در راستاي همين سياست بوده است .(40) وي همچنين ، با اعزام 2 صاحب منصب نظامي به روسيه ، درخواست تخليه نيروهاي روسي را از سواحل خزر و اشرف نمود . (41)

ايران ، ازجمله مازندران و اشرف بعد از قتل نادر شاه در سال1160ق.، به شدت ، دچار هرج و مرج گرديد و موجبات تاسيس " سلسله زنديه و قاجار " فراهم آمد . كريمخان زند به همراه محمد حسن خان قاجار ، پدر آغا محمد خان قاجار درسال 1165ق. به اشرف آمد . محمد حسن خان هفت سال بعد(درسال1172ق.) در استرآباد شورش كرد و با سپاه بزرگي روانه مازندران شد و ضمن تصرف اشرف ، عزم ساري نمود ، لكن در اشرف توسط " شيخ عليخان ايلغار " شكست خورد . (42)

جنگ هاي " محمد حسن خان قاجار " ، پدر آغا محمد خان قاجار با سرداران كريم خان در اين منطقه نيز ، از وقايع مهم اين دوره است . وي بعد از شكست از جانب " شيخ عليخان ايلغار " در صحراي " قوروق اشرف " ، توسط " سبز علي كرد استرآبادي " در سال 1172ق. در " كلباد / گلوگاه " اشرف به قتل رسيد .

پس از كشته شدن محمد حسن خان قاجار ، فرزندان وي(حسين قلي خان و آغا محمدخان) بعد از چهار سال سرگرداني در گرگان ، به حضور وكيل زنديه در شيراز رسيدند ." حسين قلي خان جهانسوز " به حكومت دامغان دست يافت و سپس ، عليه كريم خان زند شوريد ، به نحوي كه " محمدخان " ، حاكم مازندران به قصد سركوبي وي به اشرف حركت كرد ، ولي حسينقلي خان از بيراهه " كياسرهزارجريب " برساري مسلط گرديد و سرانجام ، در " شورابسر اشرف/شرق نكاء " مورد حمله برادران جهانسوز واقع گرديد و دستگير شد .

(43) علاوه بر اين ، محمد حسن خان سوادكوهي ، جانشين نظر خان زند و حاكم وقت مازندران در سال 1180ق. در نبرد با " حسينقلي خان قاجار " در سال1180ق. در اشرف ، براي تامين جان خود ، اين شهر را به مانند ساري به خرابه اي تبديل كرد . سرانجام ، غائله حسين قلي خان در پي تسلط " زكي خان " ، فرستاده كريم خان زند به مازندران ، خاتمه يافت.(44)

اضافه بر اين ، آغا محمد خان قاجار در اواخر قرن 12هجري (سال1193ق.) به مازندران فرار كرد و اشرف بدست سپاهيان وي افتاد . پس از ايندوره بود كه از اهميت نسبي اشرف كاسته شد ، بطوريكه سياحان و جهانگردان آخر اين سده و سده بعد ، اشرف را شهري ويران و ولايت تابع آنرا از فقيرترين بلوكات مازندران به شمار مي آورند.(45)

اين شهر در سال1275ق.داراي هفت محله،ازجمله:نقاش محله ، گرجي محله ، فراش محله و گرايلي محله " بوده كه از آن ميان، محلات فوق نيز كماكان به همان نام باقي است . جمعيت شهر درسال1277ق. حدود845خانوار برآورد شده است ، اما با باور " اعتماد السلطنه "، مؤلف كتاب مرات البدان، جمعيت اشرف دردوره ناصرالدين شاه قاجار پنج تا شش هزار نفر بيان شده است .(46)

همچنين اشرف در اين دوره با باور رابينو انگليسي ، ازجنوب به كوههاي هزارجريب، از مشرق به " انزان"، از مغرب به" مياندرود" و از شمال به خليج استرآباد محدود مي گشت و داراي چهار بلوك " بلده، قره طغان، كلبادپنج هزاره و يخ كش" بود.(47)

   اشرف در دوره قاجاريه

آغا محمد خان بعد از فوت كريم خان درسال1193ق. ضمن فرار از شيراز در مازندران استقرار يافت و در اشرف ، بعنوان مقر خويش ساكن شد . در همين اثناء ، دستور آبادي و ترميم خرابيهاي پيشين را صادركرد و مردم را به تعمير آنها تشويق نمود .

اشرف از آن موقع ، آباداني سابق خود را يلفت . اندكي بعد ، با مساعدت جعفر قلي خان ، برادرش از اسارت سلير برادران خود در مازندران(بند پي بار فروش) در آمد و سرانجام ، در سال1210ق. در تهران ، رسماً بعنوان شاه ايران تاجگذاري كرد و سلسله قاجاريه را تاسيس نمود . (48)

درسال1841م. (دورة آغا محمدخان قاجار) ،"كنت وينويچ /K. Vinovich" در پي اجازه از" كنت " ، وزير مختار روسيه درايران از شاه ايران براي ساخت پايگاه دريايي در آشوراده ، درمقام ايجاد پايگاه دريايي مزبور در جنوب شرقي درياي خزر برآمد . او " اشرف " را براي اين منظور انتخاب كرد و نام آنرا" ملي سوپل / Melissopl " يا " شهر زنبورهاي عسل" ناميد و از اداره نظارت نشان هاي رسمي پترزبورگ ، نشاني براي اين شهر را گرفت ، لكن در پي جلوگيري آغا محمدخان قاجار از اشغال اشرف توسط وينوويچ، وي به ناچار به سوي " گراودين " نزديك گلوگاه هدايت شد.(49)

درزمان "كاترين دوم" ، امپراتورروسيه (معروف به خورشيدكلا)- " گرافيس/KRAFIS" را براي گرفتن شمال ايران به مازندران فرستاد . وي از طريق گراودين (محل قتل محمد حسن خان قاجار ، واقع در شمال غرب گلوگاه بهشهر) به اشرف و منطقه راه يافت ." فتح عليخان قاجار / فتح عليشاه بعدي" – نياي خوانين گلوگاه،" حاجي محمد آقا عمرانلو"، حاكم وقت اشرف را جهت سركوبي گرافيس ماموركرد . سرانجام ، روسها در سال1253ق.، درزمان"محمدشاه قاجار" بر جزيره آشوراده مسلط شد و تاسال1917م(1336ق.) در آن نواحي مستقربودند .(50)

اما روس ها به باور لرد كرزن براي نخستين بار درسال1838م. به جزيره فوق وارد شدند و در سال 1846م. ضمن ساخت تاسيساتي در آنجا ، با تركمن ها مذاكره نمودند.(51)فتح عليخان قاجار در سال 1138ق. هواخواهان طهماسب دوم را در حدود اشرف شكست داد و سپس ، در ساري از در عذرخواهي برآمد و تسليم شده و به كمك شاه شتافت . گرچه ، درخواست رسمي دولت ايران در سال 1854م. براي خروج نيروهاي روسي از جزيره مزبور بي نتيجه ماند ، معهذا در سال1866م. ناصرالدين شاه ضمن عزيمت به جزيره فوق ، اقدامات تاميني روسيه برضد تراكمه را تائيد نمود.(52)

شاهان قاجار ، به ويژه " فتحعليشاه ، محمد شاه قاجار و ناصرالدين شاه" به جهت منشاء اوليه خاندان خود(گرگان)،علاقه زيادي به مازندران و اشرف نشان مي دادند . ناصرالدين شاه درسفر اول خود به مازندران در 13ذي الحجه1283ق. به اشرف آمد و در باغشاه ، مستقر گرديد.

وي در اين سفر از صفي آباد و ناصر آباد(امير آباد)نيز ديدن كرد و در ميانكاله به مانند شاهان گذشته به شكار پرداخت . همچنين ، درسفر دوم خود به اشرف در اواخر تابستان 1292ق. به آن شهر راه يافت و مورد استقبال" عباسقلي خان اشرفي سرحد دار"، پسر حاج مهدي اشرفي و نوه يوسف مستوفي الممالك آغا محمد شاه قاجار (جد آقاي مهندس موسي اشرفي) قرارگرفت .

در اين سفر" عضدالملك، صنيع الدوله و حكيم طولوزان"، پزشك فرانسوي دربارشاه وي را همراهي كردند . در 10شوال همان سال ، علماي اشرف ، ازجمله"ملا اسمعيل،ملارضا،آقاسيدجعفر،شيخ احمد،آقا علي خان،آقا محمدابراهيم و ملا اسداله" به حضورناصرالدين شاه رسيدند. همچنين،" حاج مهدي خان" ، سركرده عمرانلو(جد حاج رحيم رحيمي گلوگاهي) و"قدرتي"، نوكراشرفي درقلعه جديد سرتك(درمجاورت ميانكاله) به حضورشاه بار يافتند.(53)

"پست/چاپارخانه"، از تاسيسات دوره قاجاريه و زمان ناصرالدين شاه است. چاپار دولتي در سال1267ق. توسط اميركبير در آغاز سلطنت وي درخدمت عموم قرارگرفت . دو سال بعد ، درسال1296ق. چاپارخانه هاي مازندران در"ساري و اشرف" ساخته شد و در همان سال ، مقرر گشت كه ارسال احكام توسط چاپاران صورت پذيرد.(54) علاوه بر اين ، سيستم تلگراف آذربايجان در دوره ناصرالدين شاه ، در سال1280ق. به سرحد ارس وصل شد و مخابرات تهنيت آميز فيمابين جانشينِ مملكت قفقاز و پادشاه ايران و نيزبين امپراتور روس و شاه ايران مخابره گرديد .

با اين حادثه ، روس ها خود را در رقابت با انگليسي ها ، ذي حق مي شمردند. همچنين ،طبق قرارداد سال1298ق.فيمابين روس و ايران در همين خصوص ، تصريح گرديد كه روسها مايلند به جهت مخابره با اداره نظامي ماوراء خزر ، ازخطوط تلگرافي ايران استفاده كنند و بر اين اساس ، خط دوم تلگراف روسها در نواحي جنوب رقي درياي خزر ، ازجمله در اشرف نصب گرديد.(55)ضمن آنكه ، در اين دوره با وقوع قحطي در ايران ،" حاج محمدحسن امين الضرب" نسبت به خريد گندم از مازندران(اشرف) و باكواقدام كرد . (56)

" ه.ل.رابينو"، قونسول دولت بريتانيا در رشت در دوره قاجاريه كه مدت16سال درباره تاريخ مازندران و استرآباد مطالعه و تحقيق كرده ، نيز دو مرتبه به ترتيب ، در سال1908،1909(9-1288ش.) از اشرف ديدن كرد وحاصل مشاهدات خويش را در سفرنامه "مازندران و استرآباد" * به رشته تحرير درآورد. اوضاع ايران بعد از دوره ناصرالدين شاه توام با هرج و مرج و اختلافات محلي بود و انقلاب مشروطه نيز مزيد بر علت گرديد. بازگشت محمد علي شاه از را اشرف در جريان انقلاب مزبور نيز ، اوضاع منطقه را آشفته تر نمود.

    (  * رابينو در مقدمه كتاب خود از مازندران به لحاظ طبيعت آب و هوا به عنوان بهترين نقاط ياد كرده و شعر معروف فردوسي(كه مازندران،شهر ما ياد باد/هميشه،بر و بومش آباد باد) را در ستابش آن يادآور مي گردد .

وي در پايان مقدمه خود چنين مي نگارد : " اميدوارم در آينده نيز از ايراني و غير ايراني ، اشخاصي پيدا شوند كه دربارة ديگر ايالتهاي ايران به تحصيل اطلاعات تاريخي و غيره صرف اوقات نموده ، در سايه همت و زحمت ايشان ، دوستداران ايران، جمالِ طبيعي اين مرز و بوم و جلال تاريخي و كيفيت طبايعِ ايران را بهتر بشناسند" (رابينو، همان،صص15و19)

  اقدام برخي از دانشگاهيانِ بهشهري مقيم تهران در سال1378 در راه اندازي" مركز مطالعات بهشهر شناسي " بعنوان يك گروهNGO  درمركز (تهران) و اقدامِ سبزينه شوراي اسلامي محترم شهر بهشهر و نيز شهردار محترم آن شهر در برگزاري " اولين همايش توسعه بهشهر" در مردادماه شال جاري(83) ، بعد از گذشت نزديك به يكصد سال ، مؤيد تحققِ پيش بيني و آرزوي اين پژوهشگر و سياستمدار انگليسي و علاقه روز افزونِ اين مراجع به داشتن" شهري اباد،آزاد و دلشاد: بهشهر/اشرف البلاد(شهر گنج هاي پنهان)" نيز در راستاي همين مهم بوده و خواهد بود .)

   دوره پهلوي

بعد از انقراض قاجاريه و روي كارآمدن " سردارسپه،ميرپنج" به عنوان سلطنت-"رضاپهلوي" به مانند شاه عباس ، توجه و تمايل ويژه اي به اشرف نشان مي داد. وي معمولاً ، دو دفعه در سال (15ارديبهشت و 15مهر)به مازندران و اشرف سفر مي كرد و عموماً ، دركاخ صفي آباد مستقر مي گرديد . آخرين سفر او نيز در سال1320ش. بود.

اشرف در سال 1315 توسط وي به "بهشهر" تغيير نام يافت. بهشهردرسال1316جزء شهرستان ساري در استان دوم مازندران محسوب مي شد . در اين دوره ، راه آهن سراسري بطول49 كيلومتر(از نكاء ، اشرف تا گلوگاه) احداث شد و اولين قطار حامل رضا پهلوي و هيات همراه در آبان 1310وارد اشرف گرديد.

 عبور راه شوسه ساري-گرگان از روي جاده شاه عباسي به طول50كيلومتردرهمان مسير ، مرمت وتجديد بناي كاخ صفي آباد ، باغ شاه ، احداث برخي از مؤسسات و نهادهاي مدني و تمدني ، تاسيس"كارخانه پنبه پاك كني" در سال1316 ، راه اندازي "كارخانه چيت سازي" در بهشهر در سال1317 به عنوان مهمترين و بزرگترين كارخانه خاورميانه و ساخت كوي كارگران و نيز ايجاد " كارخانه نوغان/ابريشم" در سال1318،از زمره برخي از تاسيسات دوره پهلوي اول در اشرف/بهشهر مي باشند .

همچنين در اين برهه ، اداره سجل احوال مستقل گرديد و تابع وزارت كشور گشت و به نام " اداره احصائيه و سجل احوال مملكت" ناميده مي شد و امور آن به 7ناحيه تقسيم شد كه ناحيه2 آن به شمال كشور شامل گيلان،مازندران و استرآباد و توابع اختصاص يافت و رياست آن بر عهده" دبير علائي" واگذارگرديد.(57)

سوم شهريور1320و ورود ارتش سرخ و متفقين به ايران و ازجمله، بهشهر مجدداً ، سبب هرج و مرج و آشوب از يكطرف و بروز آزاديها و حركت سياسي از طرف ديگر ، گرديد و موجب رسيدن " محمدرضاپهلوي" به سلطنت شد .

وي بر خلاف پدر خويش(رضا پهلوي) علاقه كمتري به بهشهر نشان مي داد. محمدرضا پهلوي سه مرتبه به ترتيب ، در خرداد 1319(بعد از ازدواج با فوزيه مصري:1318) ، فروردين1329و فروردين1333به همراه " ثريا اسفندياري" ، همسر دوم خود به بهشهر سفر كرد و در باغشاه و صفي آباد مستقر شد.(58) تاسيس " انستيتو تحقيقاتي تيرتاش"، احداث ساختمان بانك ملي ، شيرخورشيد ، توسعه و تكميل كارخانه هاي چيت سازي و پنبه پاك كني در سال1331،لوله كشي آب آشاميدني بهشهر و محال اطراف و توسعه صنعت برق ، از زمره تاسيسات اين دوره بوده است .

همچنين، خطوط و كابل كشي براي ارتباطات(توسعه و تكميل وسايل مخابراتي)راه دور در سال1343صورت پذيرفت و سيم كشي خطوط تهران – مشهد از طريق ساري ، بهشهر ، گرگان و بجنورد بوسيله سيم مسي فولاد مغزي تكميل و بهره برداري از آن آغاز گرديد . (60)

"حزب توده" درسال1321به طور محرمانه ، در بهشهر تشكيل شد و پس از تقويت و همكاري ارتش سرخ و مهاجرين روسي درمنطقه، عمليات و فعاليت خود را اعلام كرد و رسماً ، به تبليغ پرداخت ، لكن در ابتدا با مقاومت جمعيت" اتحاديه دهقانان،پيشه وران و اصناف بهشهر" مواجه شد و سپس ، در21آذر1325با تشكيل"حزب دمكرات ايران" متلاشي شدو سرانجام ، فعاليت حزب مزبور در اين شهر نيز با غير قانوني اعلام شدن حزب توده به وسيله دولت " ساعد مراغه اي"، به جهت سوء قصد به محمد رضا پهلوي در بهمن1327متوقف گرديد.

به علاوه، در سال1333كميته دو حزب " مردم و مليون" در بهشهر تشكيل و بعد از مدتي وقفه ، فعاليت مجدد حزب مردم در سال 1345شروع گرديد و " حزب ايران نوين" به جاي حزب مليون در آنجا نسبت به تشكيل كميته مربوطه اقدام نمود. در همان سال،بهشهر با جداشدن از ساري به شهرستان مستقل تبديل شد.(61)

" برنامه انقلاب شاه و مردم " از سال 1341 در بهشهربه اجراء درآمد و باغ شاه سابق(پارك ملت كنوني) بوسيله شهرداري در سال1344 از بنياد علوي جهت تاسيس پارك شهر خريداري شد.همچنين، درهمان سال،"سپاهيان دانش" و بعدها انقلاب "سپاهيان انقلاب" به آنجا اعزام شدند.(62)

به هنگام ریاست جمهوری " ترومن " در آمریکا ، " سیاست سد نفوذ" برای مقابله با جهان سوسیالیست و بویژه ، اتحاد جماهیر شورویاز سوی وی و همکارانش تعریف و تبیین گردید و بر این اساس ، " کاخ صفی آباد بهشهر"بعنوان مرکز کنترل اطلاعات ضد جاسوسی آن کشور در ایران درآمد و متعاقب تاسیس فرودگاه نظامی و تاسیسات هوایی در آن ، بعنوان پایگاه کنترل شوروی در منطقه قرار گرفت و بدین ترتیب ، بهشهر در عصر پهلوی دوم در چهارچوب سیاست جهانی آمریکا و نظام بین المللی قرارداشت .

نتیجه

 هدف مقاله بر آن بود که جایگاه و اهمیت اشرف و بهشهر را در گذر زمان ،در آینه برداشت مان به تصویر کشیده و دگربار ، فرایندهای تاریخی و هویت بومی – تاریخی منطقه برای شهروندان و به خصوص ، نسل جوانِ به دور از از بینش و نگرش تاریخی از یکسو و مسئولان و مدیرانِ عرصه تصمیم گیری و اجرا از طرف دیگر ، با دریافت پیشینه تاریخی قوی و نقش واهمیت این ناحیه در مناسبات فرهنگی ، سیاسی ، اجتماعی و بین المللی و نیز جایگاه منطقه در مناسبات اقتصادی و تجاری نوین ، به ویژه ، از نظر صنعت توریسم ، گردشگری و جهانگردی احیا گشته و چراغ راه آتیه عرصه تصمیم گیری های کلانِ مدیریتی و اجرایی باشد. چند مورد پیشنهادی هم فهرست مي شود:

1-  مصوب ساختن برنامه برگزاری مستمر " همایش بهشهر شناسی / بهشهر و توسعه" به صورت سالانه/دوسالانه و تصویب بودجه مربوطه بعنوان یک برنامه مداوم در دستور شورای اسلامی حاضر و شوراهای اسلامی شهر در سنوات بعد .

2- خلع ید شهرداری بهشهر از ساختمان تاریخی و زیبای کاخ شهرداری(دیوانخانه شاه عباسی و نادری) و اختصاص آن به " موسسه/ مرکز مطالعاتِ جامع بهشهر شناسی " و یا تبدیل آن به " موزه بهشهر / بهشرشناسی".

3- تعریف و تشکیلِ کمیته های مشورتی ، تخصصی و اجراییِ ویژه در سطح منطقه و خارج از آن ، جهت اخذ نظرات مشورتی ، کارشناسی و راهبردی مجموعه کارشناسان ، متخصصان و فرهیختگان بهشهری عضو آن و نیز تعقیب و اجرای مصوباتِ همایش های بهشهر شناسی و استفاده مستور از توانمندیهای حرفه ای و علمی آنها .

4- اجماع نظر مسئولان و متولیان محترم امر جهت تعریف و تبیین " طرح جامع گردشگری و توریسم " در بهشهر و محال اطراف .

5- اجماع نظر مسئولان و متولیان محترم امر، به منظور تحقق برنامه خلع یدِ کامل از کلیه میراث فرهنگی ، تاریخی و تمدنی موجود در بهشهر(اشرف البلاد) از وضعیت موجود نظامی و انتظامی(کاخ صفی آباد ، باغ تپه ، مجموعه سیاحتی و تاریخی عباس آباد) و اختصاص آنها به طرح های میراث تاریخی ،فرهنگی ، سیاحتی و جهانگردی منطقه .

6- تاسیس و راه اندازی " سایت اطلاع رسانی جامع بهشهر " و " بانک اطلاعات نخبگان و فرهیختگان بهشهر" (مقیم و غیر مقیم در شهر) و نیز پیش بینی راه اندازی " نشریه الکترونیکی بهشهر " در این خصوص .

7- همیاری و همراهی جهت تقویت و توسعه تدریجی " نشریه دو هفته نامه بهنگر " ، بعنوان تنها رسانه مطبوعاتی شهرهای بهشهر ، نکاء ، گلوگاه و رستمکلا که انتشار در منطقه دارد .

8- برنامه ریزی جهت استفاده از تجارب کارشناسان و متخصصانِ شهرهای کلان داخل و خارج از کشور ، به منظور جلب و جذب توانمندی های علمی ، فنی و حرفه ای آنها در راه نیل به توسعه همه جانبه بهشهر .

9- برنامه ریزی جهت برخورداری از توانمندی های فرهنگیان ، دانش آموزان و دانشجویان بهشهر و محال اطراف ، بویژه در فصل تابستان و تعطیلات ، به منظور آشنایی و گردآوری اطلاعات ، انجام پژوهشهای آماتوری و حرفه ای در موضوعات در دستور کار مرکز مطالعات بهشهر شناسی یا هریک از محورهای مزبور .

10- را اندازی و تاسیس " کتابخانه تخصصی بهشهر شناسی " و " آرشیو اسناد تاریخی بهشهر و محال اطراف (اسناد نوشتاری ، تصویری و صوتی) در محل مرکز مطالعات جامع بهشهر شناسی " (کاخ دیوانخانه شاه عباسی / کاخ شهرداری بهشهر).

11- برنامه ریزی جهت فراخوان عمومی در سطح منطقه و خارج از آن ، به منظور شناسایی و گردآوری اسناد منابعِ تاریخی منطقه بهشهر جهت تقویت روز افزونِ کتابخانه و آرشیو تاریخی و اسنادی بهشهر(اسناد و مدارک تاریخی – کتب و منابع خطی و مانند آنها).

12- پیش بینی بودجه لازم جهت حمایت از دانش آموزان، دانشجویان ، فرهنگیان و پژوهشگرانی که در موضوع بهشهر به مطالعه و تحقیق علمی و پژوهشی پرداخته یا خواهند پرداخت .

پانوشت ها

پانوشت هاي فصل اول                                                           

 2- رابینو.همان صص21-22وسیدحسن حجازی کناری.پژوهشی در زمینه نامهای باستانی مازندران.صص 35و39  

 3- وزارت کشور،دفتر تقسیمات کشوری(سال1382)و نیز فرهنگ جغرافیایی.ج27،ص107 

4- علی بابا عسگری،بهشهر(اشرف البلاد)،صص9-165 

5- جهانگیر نصرتی اشرفی و تیساپه اسدی.امیرپازواری از دیدگاه پژوهشگران و منتقدین،ص36  

6- دکتر منوچهر ستوده.از آستارا تا استرآباد . ص79 

 7-شیخ علی گیلانی،تاریخ مازندران.صص91-92 

 8- لرد کرزن.ایران و قضیه ایران.    

9-رابینو،همان،ص34   

10- علی بابا عسگری ، همان ، ص 52 و پیترودلاواله ، سفرنامه پیترودلاواله ، صص213 و 216

11- علی بابا عسگری ، همان و رابینو ، پیشین ، ص 38

12-لوئی واندربرگ . باستان شناسی ایران باستان و علی بابا عسگری ، همان و اسدالله عمادی ، بازخوانی تاریخ مازندران ، صص17- 20

13- ابن اسفندیار ، تاریخ طبرستان ، ص 154 و نیز ظهیرالدین مرعشی ، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران ، صص 28 – 29

14 – سید حسن حجازی کناری . پژوهشی درباره نامهای باستانی مازندران ، صص 35 و 39

15- ابواسحق اسطخری . المسالک و الممالک و محمد عظیمی ، بهشهر در مسیر توسعه ، ص 9

16- محمد بن جریر طبری طبری ، تاریخ الطبری (تاریخ امم و الموک) ، ج 5 ، صص 37-2836

17- علی بابا عسگری ، همان ، صص 4-123 و 126

18- ظهیرالدین مرعشی ، همان .

19- ابن اسفندیار ، همان ، صص 162-178 و وحید ریاحی . جغرافیای تاریخی بهشهر (اشرف البلاد) ، ص 6

 20- علی بابا عسگری ، همان ،2-141       

 21- رابینو ، همان ، ص36               

 22- وحید ریاحی ، همان ، ص7(به نقل از ابن خرداذبه و ابن فقیه)

23-ابن اسفندیار ، همان ، ج2،صص5-71،60و69 و نیز ج1،ص74

24- عثمان بن محمد ، منهاج السراج ، طبقات ناصری ، ج1،ص312 و عطاء الملک جوینی .تاریخ جهانگشاء . ج2،صص3-   222 و نیز حمدالله مستوفی ، نزهت القلوب ، ص16

25- علی بابا عسگری ، همان ، صص9-138 ، 145 ، 141 ، 147

27- دکتر حسین محبوبی اردکانی، تاریخ موسسات تمدنی جدید در ایران، ج1، ص27 و پیترودلاواله،همان،صص30-،213 واسکندر بیک منشی ، تاریخ عالم آرای عباسی،ج3،ص944

28- پیتردلاواله ، همان      

29- دکترحسین محبوبی اردکانی ، همان، ص 29

30- دکترنوائی،همان،ص253 و ر.ک:سفرنامه های ملگنوف، رابینو، هانوی، ژاک دومورگان.

31- دکتر نوائی ، همان ، ص170 و اسکندر بیک منشی ، پیشین ،ج3،صص989، 1058 ، 1065، 1072، 1075

32- دونالدویلبر.باغهای ایران و کوشک های آن و علی بابا عسگری،همان،ص164

33- محمدطاهربن حسين وحيدقزويني ، عباس نامه (شرح حال زندگاني شاه عباس ثاني)، صص8-157

34- عباس نامه و علي بابا عسگري ، همان ، صص7-164

35- گريگوري والريانوويچ ملگنوف ، سفرنامه ملگنوف به سواحل جنوبي درياي خزر(1858 و 1860م)،ص91

36- دكتر عبدالحسين نوائي ، همان ، ص36 و علي بابا عسگري ، همان ، ص167 
37- آرمين وامبري ، سياحت درويشي دروغين در خانات آسياي ميانه ، صص 4-53 و علي بابا عسگري ، همان ، صص167 و 169

38- دكتر عبدالحسين نوائي ، همان ، صص245 و 247

39- دكتر رضا شعباني ، تاريخ تحولات سياسي ، اجتماعي ايران دردوره هاي افشاريه و زنديه ، ص 54

40- دكتر حسين محبوبي اردكاني ، همان ، ص41

41- دكتر رضا شعباني ، همان ، صص9-26

42- محمد صادق نامي اصفهاني ، تاريخ كيتي گشا ، صص29 و80 و ابوالحسن محمد امين گلستانه ، مجمل التواريخ ، ص473

 43- علي بابا عسگري ، همان،ص171

44- محمد صادق نامي اصفهاني ، همان،صص2-271

45- سلطان محمدميرزا قاجار، سفرنامه سيف الدوله(سفرنامه مكه)، ص402 و ملگنوف، همان ، ص87

46- ملگنوف ، همان ، ص91 و محمد حسن خان اعتمادالسلطنه ، مرات البدان ، ج1، ص81

47- رابينو ، همان ، صص7-106
 48- علي بابا عسگري ، همان ، ص171

49- رابينو ، همان ، ص112

50- علي بابا عسگري ، همان ، به نقل از اسماعيل مهجوري ، تاريخ مازندران.

51- لرد كرزن ، همان ، ص 252

52- علي بابا عسگري ، همان ، ص167

53- ناصرالدين شاه قاجار ، روزنامه سفرمازندران(سفرنامه مازندران)،صص207-155(با تلخيص).

54- دكتر محبوبي اردكاني ، همان،صص17-214

 55- همان،صص51-50 

56-رابينو ، همان ، مقدمه كتاب

57-دکتر محبوبی اردکانی،همان،ج2،ص106

58- سیدحسن قلعه بندی،تاریخ و جغرافیای شهرستان بهشهر،ص126

59- دکتر محبوبی اردکانی،همان

 60- همان  

 61- سیدحسن قلعه بندی،همان،صص8-123  

 62- همان .


63- محمدرضا زمانی درمزاری . میراث تاریخی ، فرهنگی و تمدنی اشرف البلاد(بهشهر: شهر گنج های پنهان) و جاذبه های توریستی و گردشگری آن . مرکز مطالعات بهشهر شناسی ، تهران،1379

  64- محمدرضا زمانی درمزاری : بهنگر : یک نیاز ، یک ضرورت و الزام محتومِ و اجتناب ناپذیر در منطقه(بهشهر) . مرکز مطالعات بهشهر شناسی ، تهران،اردیبهشت 1383

منابع و مآخذ

1-    دکتر مدرسی ، علی . مرد روزگاران(مدرس ، شهید نابغه ملی ایران)، چاپ دوم ، نشر هزاران، تهران ، 1374

2-    دکتر نوایی ، عبدالحسین، روابط سیاسی و اقتصادی ایران در دوره صفویه . چاپ اول ، انتشارات سمت،1377

3-    دکتر حسین محبوبی اردکانی. تاریخ موسسات تمدنی جدید در ایران . جلد اول . چاپ دوم . دانشگاه تهران،1370

4- دکتر حسین محبوبی اردکانی. تاریخ موسسات تمدنی جدید در ایران . جلد دوم . چاپ دوم . انتشارات سمت،1378

5-    ورهرام، غلامرضا . تاریخ سیاسی و سازمانهای اجتماعی ایران در آغار قرن بیستم . چاپ دوم . انتشارات معین،1369

6- دکتر زرین کوب ، عبدالحسینو تاریخ ایران بعد از اسلام.چاپ هشتم. امیرکبیر،1379

7- رابینو . هیاسی.ل.ئی.مازندران و استرآباد. ترجمه غلامعلی وحید مازندرانی.چاپ سوم.انتشارات علمی و فرهنگی، 1365

8- سلطان محمد میرزا قاجار.سیف الدوله(سفرنامه مکه) . چاپ علی اکبرخداپرست.تهران،1364

9-  ناصرالدین قاجار(ناصرالدین شاه) . روزنامه سفرمازندران(سفرنامه مازندران) . به کوشش صنیع الدوله . چاپ سنگی. تهران،1294ق

10-  نصری اشرفی،جهانگیر و تیساپه اسدی.امیرپازواری از دیدگاه پژوهشگران و منتقدین. چاپ اول.خانه سبز.تهران، 1376

11- دکترشعبانی،رضا.تاریخ تحولات سیاسی- اجتماعی ایران در دوره افشاریه و زندیه . چاپ دوم.انتشارات سمت،1378

12-   وامبری،آرمینیوس. سیاحت درویشی دروغین درخانات آسیای میانه ، ترجمه فتحعلی خواجه نوریان ، تهران،1365

13-    وحیدقزوینی،محمدطاهربن حسین . عباسنامه(شرح زندگانی شاه عباس ثانی). به کوشش ابراهیم دهگان.اراک،1329

14-  دکترستوده،منوچهر. از آستارا تا استرآباد.جلدچهارم(قسمت دوم) . وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران،1366

15-  استاد عسگری، علی بابا.بهشهر(اشرف البلاد). ایران چاپ،تهران،1350

16-  مهجوری،اسماعیل . تاریخ مازندران.چاپ اثر.ساری،1345

17-  لردکرزن،جرن.ن.ایران و قضیه ایران. ترجمه غ.وحیدمازندرانی.جلداول و دوم . بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران ، 1349

18-  نامی اصفهانی ، محمدصادق.تاریخ گیتی گشای. به کوشش سعید نفیسی، نشر اقبال، تهران،1363

19-          ملگنوف،گریگوری والیانوویچ . سفرنامه ملگونوف به سواحل دریای خزر(1858 و 1860) ، ترجمه و تکمیل مسعود گلزاری.دادجو.تهران،1364/و لیپزیک.1868م .

20-  عمادی،اسدالله.بازخوانی تاریخ مازندران . فرهنگ خانه مازندران . ساری،1372

21-  سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح . فرهنگ جغرافیایی.جلد28.ساری،1370.

22- گلستانه ، ابوالحسن بن محمدامین. مجمل التواریخ، به کوشش مدرس رضوی، تهران،1365

23-  ابن اسفندیار. محمدبن حسن(613ق.)تاریخ طبرستان. به تصحیح عباس اقبال،خاور،تهران،1320

24-   اعتماد السلطنه ، محمدحسن خان . مرآت البلدان، تهران،1367

25-  اعتماد السلطنه ، محمدحسن خان، المآثر و الآثار.چاپ سنگی . تهران، 1306ق.

26-   مستوفی، حمدالله.نزهت القلوب(740ق).به کوشش دبیرسیاقی،چاپ لسترنج(1915)، تهران،1362

27-مرعشی ، سیدظهیرالدین(892ق). تاریخ طبرستان و رویان و مازندران . به کوشش برنهارد دارن . پطرزبورغ،1266ق و تهران،1333 و 1362

28- جوینی، عطاءالملک. تاریخ جهانگشا . چاپ عبدالوهاب قزوینی . بی تا . تهران.

29- منهاج السراج.عثمان بن محمد(قاضی). طبقات ناصری. چاپ عبدالحی حبیبی . کلکته ، 1864 و نهران،1363

30-  گیلانی ، شیخ علی(1044ق).تاریخ مازندران . چاپ منوچهر ستوده، تهران ،1352

31- دلاواله ، پیترو دلاواله . ترجمه دکتر شعاع الدین شفا ، انتشارات اشراقی . تهران،1348 و چاپ آمستردام،1666م

32-  اصطخری ، ابواسحق ابراهیم بن محمد . المسالک و الممالک(340ق/951م).چاپ دخویه ، لیدن1870، افست1967

33- ویلبر،دونالد.باغهای ایران و کوشک های آن.ترجمه مهین دخت صبا،1348

34-  واندرنبرگ.باستان شناسی ایران باستان، ترجمه دکتر عیسی بهنام،1345

35-  دمورگان،ژاک ژان ماری. سفرنامه ژاک ژان دمورگان. ترجمه جهانگیر قائم مقامی ، تهران ، طهوری،1335

36-  اسکندر بیک منشی(ترکمان: 1043-986). تاریخ عالم آرای عباسی . ج1،تهران امیرکبیر،1350

37-  هانوی.سفرنامه هانوی. ترجمع اسماعیل دولتشاهی ، ترجمه بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

38-شورای اسلامی و شهرداری بهشهر . بهشهر در مسیر توسعه . چاپ اول،1383

39- زمانی درمزاری ، محمدرضا.بهنگر: یک نیاز، ضرورت و یک الزامِ محتوم و اجتناب ناپذیر در منطقه(بهشهر). مرکز مطالعات بهشر شناسی، تهران،1383

40- زمانی درمزاری ، محمدرضا . میراثِتاریخی ، فرهنگی و تمدنیِ اشرف البلاد(بهشهر: شهرگنج های پنهان) و جاذبه های توریستس و گردشگری آن . مرکز مطالعات بهشهر شناسی. تهران، 1379

41- حجازی کناری، سیدحسن . پژوهشی درباره نامهای باستانی مازندران . تهران، روشنگران، 1372

42-  وزارت کشور . دفتر تقسیمات کشوری . تقسیمات کشوری سال1382

43- استانداری مازندران . راهنمای مازندران . ساری.1344

ايميل نويسنده:attorneyatlaw1352@ yahoo.com

برگرفته از سایت http://www.mazandnume.com/?PNID=V11760

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 20:7  توسط شهربندی  | 

مسافرت بدون پاسپورت



کافی روی اسامی کشورها کلیک کنید تا وارد آن کشور شوید.
 
 U.S.A             Italie       France                                 Scandinavie           Bulgarie      Roumanie  Allemagne

 Amérique du Sud          Espagne    Canada        Portugal Grèce     Belgique      Japon             rique                                                        Autriche       Australie              Les Caraïbes     Alaska    Hongrie   Croatie     ÎLE de Norfolk       Île de Malte      Luxembourg           Mexique

 Hollande       Pologne         Prague     Andorre

  Londres      Saint-  Pétersbourg       Irlande     Ecosse/Oban/ lasg ow

 Écosse       Nouvelle Zélande         Fidji       Singapour

 Hong Kong      Thaïlande       Thailande 2      Ko Samui

 Turquie      Chypre       Chûtes du Rhin Suisse

 Genève    Lac Ohrid Macédoine      Bombay      Sri Lanka

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 11:36  توسط شهربندی  | 

مرزهای ایران در گذر زمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 11:25  توسط شهربندی  | 

نمونه ای از کرامات ابت الله کوهستانی(ره)

شیطان را از خودت دور کن
مرحوم  شیخ کریم الله شاگرد و خدمت گزار صدیق آیت الله کوهستانی می گوید: همواره مردم در ایام عید نوروز برای دیدار و زیارت به محضر آیت الله کوهستانی شرف یاب می شدند. در یکی از این روزها، چند نفر از جوانان برای ملاقات و عرض ادب خدمت آقا جان رسیدند و من آنان را به درون اتاق راهنمایی کردم. جوانان یکی پس از دیگری با آقا مصافحه می کردند، وقتی نوبت به یکی از آن ها رسید، آقا خطاب به آن جوان فرمود:
« مؤمن، برو آن شیطان را از خودت دور کن! »

من که از دور ناظر بودم، مقصود آقا را نفهمیدم، ولی مشاهده کردم که این جوان از اتاق بیرون آمد و به سمت پشت ساختمان حسینیه حرکت کرد و چیزی را از جیب خود به درون باغچه ریخت و برگشت.
 من کنج کاو شدم که بدانم، چه بوده است. جلوتر رفتم، ورق هایی را دیدم که بر زمین ریخته شده بود. من تا آنموقع، آن ورق ها را ندیده بودم و نمی دانستم چیست! از یکی از همسایگان پرسیدم، گفت ورق قمار است.

شبیه این جریان از اشخاص دیگر و به گونه ای دیگر نیز نقل شده است.

تعدادی از کرامات آقا در آدرس زیر هست که جالب میباشند. التماس دعا

1-    

http://mardanehoo.blogfa.com/post-11.aspx

2-

http://www.salehin.com/fa/salehin/kohestani/hekmat

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:48  توسط شهربندی  | 

آیت الله کوهستانی از منظر بزرگان

آیت الله بهجت (حفظه الله)

هنگامی که آیت الله بهجت (حفظه الله) جهت عیادت تشریف آوردند درباره معظم له فرمودند:
« باید قدر چنین شخصیت هایی را دانست، زیرا قبلاً اگر مثل ایشان صد نفر بودند اکنون نادرند و از عدد انگشتان دست تجاوز نمی کنند، هر یک به جای ده نفر نشسته اند، از این رو مزاحمتشان جایز نیست و نباید وقت آن ها را گرفت. »

آیت الله فاضل لنکرانی (حفظه الله)

آیت الله فاضل لنکرانی مرحوم آیت الله کوهستانی را در حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام دیده بودند درباره توجه و حضور ایشان فرمودند:
« وقتی ایشان را در حرم امام رضا علیه السلام دیدم که مثل یک زائر معمولی مشغول زیارت بود که هیچ به خود نمی گرفت و با چه حال و توجهی زیارت می خواند، خیلی لذت بردم. »

آیت الله حکیم (ره)

 مرحوم حاج آقای درزیان نقل کردند:
در سفر حج پس از ورود به مکه متوجه شدم آیت الله حکیم نیز مشرف هستند. در منی خدمت ایشان رسیدم، آقای حکیم از من پرسید: اهل کجایی؟
 گفتم: از مازندران، پرسیدند: آقای کوهستانی را می شناسی؟
گفتم: از شاگردان ایشان هستم.
فرمود:
« او عالمی زاهد و عارف است، از او اولیای الهی است در نجف به زهد و تقوا مشهور بود. »
بعد فرمود:
« آیا مردم قدر او را می دانند؟ سلام مرا به ایشان برسان. »

آیت الله گلپایگانی (ره)

روزی که مرحوم کوهستانی پس از بهبودی، از بیمارستان آیت الله گلپایگانی خارج شد، آیت الله گلپایگانی ضمن تودیع فرمودند:
« زهد و تقوا و بزرگی شما برای من علم الیقین بود و الان به مرحله عین الیقین رسید. »

آیت الله مرعشی نجفی (ره)

آیت الله مرعشی همواره از مقام و منزلت آیت الله کوهستانی تجلیل می نمود:
در یکی از سخنان خود فرمود:
« کوهستانی لنگر ارض است. »

علا مه طباطبایی(ره)

حاج شیخ محمد ابراهیمی نقل کرده:
از علامه طباطبایی (ره) شنیدم که درباره آقای کوهستانی فرمود:
« از وقتی که آقای کوهستانی را در منزل آیت الله میلانی (ره) دیدم، هیچ شبی نشد که ایشان را فراموش کنم. »

آیت الله حسین نوری همدانی (حفظه الله)

 آیت الله نوری همدانی می فرمودند:
« من در کوهستان به محضر آیت الله کوهستانی رسیدم ـ و این زمانی بود که به خاطر مبارزات سیاسی علیه شاه در مازندران به سر می بردم ـ او زندگی زاهدانه ای داشت و در عین حال فکر و اندیشه انقلابی داشت و فکرش هم آهنگ با نهضت و مبارزات حضرت امام ـ رحمت الله علیه ـ بود. در آن زمان خفقان که شرایط بسیار دشواری بر علیه مبارز و انقلابی ایجاد کرده بودند ایشان ما را تقویت کرده و به ما روحیه دادند. »

آیت الله شیخ علی لیموندهی (ره)

مرحوم آقای لیموندهی که از علماء برجسته و متقی شهر نکاء بودند تواضع و فروتنی فوق العاده ای به مرحوم آیت الله کوهستانی داشتند و همیشه از ایشان با عظمت یاد می کردند. وقتی از آقای کوهستانی نزد ایشان صحبت می شد، می فرمود:
« آقای کوهستانی به قدری بزرگ و آقا است که نفسی که ما می کشیم از برکت وجود ایشان است. »

آیت الله شاهرودی بهشهری

چه زیباست سخن عالم روشن بین آیت الله شاهرودی بهشهری که درباره آن عالم بزرگوار فرمود:
« در بزرگواری آقای کوهستانی همین بس که هیچ طلبه ای را تضعیف نکرد، بلکه تقویت نمود. »

یکی از فضلا

یکی از بزرگان در توصیف و تمجید از آیت الله کوهستانی و خدمت ایشان به اسلام و روحانیت فرمود:
« کوهستانی دهات را نجف کرد. »

http://rayatoalhoda.parsiblog.com/-309436.htmبرگرفته از سایت

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:30  توسط شهربندی  | 

البومی از عکس های آیت الله شیخ محمد کوهستانی(ره)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 19:15  توسط شهربندی  | 

صحیح و تحشیه کتاب «اسراالشهاده» علامه ملا محمد اشرفی



خبرگزاری رسا ـ دبیر کنگره ملی علامه سعیدالعلما و ملا محمد اشرفی از تصحیح و تحشیه کتاب «اسراالشهاده» علامه ملا محمد اشرفی توسط این دبیرخانه خبرداد.

 
حجت الاسلام سید حسین ابراهیمیان، دبیرکنگره ملی علامه سعیدالعلما و ملا محمد اشرفی، در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاری رسا در ساری، گفت: کتاب «اسراالشهاده» علامه ملا محمد اشرفی یکی از آثار برجسته این عالم فرهیخته از سوی کمیته علمی کنگره ملی علامه سعیدالعلما و ملا محمد اشرفی تصحیح و تحشیه شد.

وی با بیان این که کتاب «اسراالشهاده»، تألیف علامه ملا محمد اشرفی است، تصریح کرد: این کتاب در 228 صفحه و با شمارگان سه هزار نسخه به چاپ رسیده است.

دبیرکنگره ملی علامه سعیدالعلما و ملا محمد اشرفی ادامه داد: کار تصحیح و تحشیه کتاب «اسراالشهاده» علامه ملا محمد اشرفی توسط دکتر سید علی اکبر ربیع نتاج، عضو هیأت علمی دانشگاه مازندران صورت گرفته است.

حجت الاسلام ابراهیمیان با بیان این که علامه ملا محمد اشرفی، کتاب «اسراالشهاده» را در اسرار شهادت امام حسین (ع)، صدمات و مصیبت هایی که این خاندان در راه اسلام متحمل شده اند، در اواخر عمر خویش به رشته تحریر در آورده است، افزود: این تألیف در سال 1322 یعنی هفت سال بعد از رحلت علامه اشرفی به زیور طبع آراسته شد و دارای 139 صفحه است.

دبیرکنگره ملی علامه سعیدالعلما و ملا محمد اشرفی با بیان این که مطالب این کتاب و بیانات علامه اشرفی، در اسرار شهادت سید الشهدا، ار حالات عرفانی وی حکایت دارد، خاطر نشان کرد: این کتاب با تفسیر سوره قدر آغاز می شود و مؤلف با استناد به حدیث امام موسی کاظم (ع) یکی از مصادیق «لیله القدر» را حضرت فاطمه (س) و قرآن را حضرت علی (ع) می داند و مراد ازنزول قرآن در شب قدر را، تزویج علی (ع) و حضرت فاطمه بیان می کند.

وی ادامه داد: علامه ملا محمد اشرفی در این کتاب از مسائل مهمی در همچون احادیث طینت، عالم ذر، حقانیت اهل بیت، جبر و اختیار، خلقت نوریه پیامبر و اهل بیت، قبل از آفرینش جهان صحبت می کند که تحت عنوان خاصی آن را قرار نداده است./ت

علامه ملا محمد اشرفي

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 18:50  توسط شهربندی  |